تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

Sunday

رهن شراب - رویاگردان ششم





ساعت خودش را می دزدید که یازده نباشد ؛ هشت هم نه و هر زمان دیگر هم نه و من نمی دانستم شب شده است و یا این سیاهی چشم های من است که شیشه ی عینک م افتاده و کورمال شده ام . چراغ ها در خیابانِ همیشه شلوغی که بوی چرخ های باقله ای و و سم ِ سرخی می داد روشن بود و من نمی دانستم که خیابان شلوغ است و یا این چشم های من است که نمی بیند و تنه ای بابت ش به من می خورد. یکی گاهی داد ی می زد که لباس هایی ست شیک و مجلسی که زیر زمینی ست که خیابانی ست که از بوی خونهای در گلو مانده ی فریادِ مرد می جوشد و من می دویدم تا برسم به مغازه ای که سلجدم را گرو گذاشته بودم برای رهنِ هیچی که یادم نمی آمد چیست و ساعت خودش را از من می دزدید که یازده نباشد و هشت هم نه و هر زمان دیگری هم؛ که رسیدم به میدانچه ای که اشکوبه اشکوبه های موازی ِ معوج احاطه اش کرده بودند و و توی هر اشکوبه عربده ای به زبانی که نمی دانستم بلند بود. نشستم روی تختی چوبی که بویِ سیکار می داد و تخم ِ مرد هایی که هیچ زنی ازشان آبستن نشده بود و یک خط سرخی توی آسمان می چرخید که می گفتند یائسه گی آسمانِ شمالی ست و من چهره ی مادرم را می دیدم که می خندید وشاد بود و بوی تخم های باکره از تخت بلند بود و یک قرابه ی سیاه از منیِ مانده ی هفت ساله لای پای من می چکید . مردی نشسته بود کنارم و شیشه ی عینکم در چشمم می افتاد و نمی دیدم و کور می شدم که شب است و یا من کورمال عینکی ام که نمی بیند و زنی با شمدی خاکستری ایستاد روبرویم که صورتش یک بری بود به سمت من و لاغر بود و لای دندانهایش غار بود و چشمانش بزرگ و بزک و و چادرکِ دندان گزیده اش رود تفی سرشار از دهانش قی می کرد شکمش بزرگ بود و مناعی می کرد همان طور که صورتش نیم رخ بود مثل یک نقاشی مصری که این زنها که می بینم همه جنده اند و من زن را می دیدم و زنها را نمی دیدم که چشم هام کورِ عینکِ شکسته ی پدرم بود و من دویدم و نمی دیدم باریکه آب میانِ آن دیوارهای بلندِ کاهگلی که عیش من بوی باران خوردنشان بود و من ِ کورمال دست می ساییدم تا برسم به پیچی که می رسید به خانه ی مامن و یک کاه برش داده بود دستم را و مرد ها دنبالم می دویدند و من باید چشم هایم را از مرد مرده ای پس می گرفتم و به خانه که رسیدم سر چرخاندم که خودمان را ببینم که آن کنج کوچه ایستاده بودیم و من به تو نشانش می دادم که مامن است و برای کودکی های من خیلی بزرگ بود و الان درش سفت است و باید زور زد تا باز شود و من با کناره ی پهلو هام می زدم که باز شود و می ترسیدم که اگر جنینی در رحم ام خشکیده باشد الان امن نباشد و بچه این طوری می افتد و مرد ها می آمدند و خانه ی در بسته امن بود و من لای تیله هایی که از فاطی دزدیده بودم و توی دهانِ سیاه ِ بخاری ِ دیوار قایم کردم و نمی دانستم هر دهنی گلویی دارد که می بلعد و گلوی دیوار تیله و اشک و دزدی من را بلعید و فاطی نفهمید که تیله هایش چی شد ؛ چشم هایم را پیدا کردم که با تیله ها قل خوردند پایین و توی زیر زمین لای قرابه های سیاه جنازه ای بود که من دیدم ش و سرم را چرخاندم تا لای پاهایم را ببینم که سرد و خیس بود و یاد تو افتادم که برایت تعریف کردم که مویی را که از لای پایم کشیده بودم به تعجب؛ رسیده بود به روده هایم و چشم هات آب افتاده بود؛ سرد و خیس . جنازه را دیدم که افتاده است و من دفترهایم را سوراخ می کردم با دستگاهی که پانچ می کرد و دست گاه را توی تن مرده فرو کردم و سینه هاش دست گاه من بود که انگار زنی باشد که دوست ش می دارم و یا مردی که نمی شناسم ش و توموری سیاه به تن ش زده باشد و چشم هاش آبی . سرد و خیس بود تن ش و ساعت خودش را از من می دزدید که یازده نباشد و هشت و هر ساعت دیگر و من جداره های سیمین شده ی یک نی قلیلان را روی صورت جنازه کشیدم و جای شیار ها خیش شد بر صورتش و کناره ی دهانش را قی کرد و من یک قرابه ی شکسته را گذاشتم زیر کشاله اش و و پای بسته اش به خون تیز شد و و دست های تو سرد و خیس از من می گسست به خیال جنون و یک چوب پر از گل میخ نشاندم به زحمت به بازوهاش و لباس ِ مزینی بود به تن ش و دندانهای ِ یک ردیف سفیدش را به یاد گربه ای که می شناختم به انبرِ قلیانِ بی بی ساییدم به مرارت و خاک بر چشم ش پاشیدم که تیله های فاطی پیش شان ملعبه ای بیش نبود و بزرگ بود و بزک

کسی با لگد به گرده ام کوبید و بچه ام سقط شد که نفهمیدم حرامِ کیست که سجلدش نیامده گرو شراب فروش مانده است کین دفتر بی معنی در رهن شراب؛ اولا




Tuesday

تهرانِ من


زندگی من پر بوده از مرد هایی که "نیمه کاره رها کرده اند "، درسشان را، کارشان را رمان هایشان را کشورشان را انقلابشان را ، زنده‌گی شان را ... نه، نمی خواهم گله کنم که من هم همیشه یکی از آن پروژه های نیمه تمام بوده ام، بلکه بر عکس شاید من همیشه جذب آدمهایی می شوم که می دانم در سر حداتِ لذت، درست در لحظه ی آستانه گی، به سمت ِ مقصد ِ نا معلومی گریز می‌زنند. به سمت مقصد نا معلوم زیبا . چراغ راهرو خاموش می‌شود

صبح سنگینی بود که با صدای بسته شدنِ کمربندش بیدار شدم. همه‌ی کتاب‌هایش را ریخته بود توی یک کوله پشتی وفقط گفت: من باید برم... دیر وقت خوابیده بودیم و از آتشِ بخاری و تلالو‌اش روی تنانه‌گی عریان‌مان به اوج رسیده بودیم، ‌واین روزها بعد از آنهمه ایمانی که یکباره از آسمان نصیب من کرده بود؛ نمی دانستم کجا می‌توانم پیدایش کنم. دندان درد امان م بریده و مطب پر از انتظار با سفیدی یک‌دستش من را به روزهایی کشانده بود که شاید هیچ گاه عبور نکرده‌اند، سپری نشده‌اند، رهایم نکرده‌اند. دکتر گفته بود، شما با دندان‌هایتان سر جنگ دارید، تاوانش را من می‌دهم. ‌نه، حاضر نیستم با گارد دندان بخوابم، گارد پلاستیکی که آدم را یاد بکسورهای ناک‌اوت می‌اندارد؛ به دکتر گفته بودم، درد دارد... و نگفتم دردش این است که نمی دانم کدام مرد حاضر است من را با این گارد پلاسیتکی در دهان و اوتیسم حاد ببوسد. منشی مطب،پیرزنی ارمنی ست، از بقایای دهه ی چهل، مثل این ساختمان، مثل آدمهایی که این روزها توی سرم وول میخورند و جلوی من رژه می‌روند و من نمی‌دانم چه طور‌ از زمانه‌ای که در آن حتی امکان زیستن نداشته‌ام، خاطره دارم. به عکس دندان‌ها نگاه می‌کنم، سپیدیِ مات خطوط درسیاهی رنگ پریده، اشک در چشمم جمع می‌شود، یاد چیزی می‌افتم، نمی‌دانم، شاید یاد ماهِ رنگ پریده پس از باران. دندانهایم را باز به هم می‌سایم.

برف‌پاک­‌کن با سر من این ور و آن ور می‌رود. صورتم بی‌حس است. با زبان میکشم توی لپم. راننده تاکسی نگاهم میکند و من باز سر تکان می‌دهم. می‌گوید، خانوم! کمربند ... نمی‌شود، دیگر نمی‌شود دو نفر توی تاکسی جلو بنشینند، در هم بخزند مثل کسانی که در قطار هوایی می‌نشینند و موهایشان را باد می‌برد و جیغ می‌زنند، به ریش عابران بخندند، دیگر دو نفر نیستند که بی‌کار باشند و توی ترافیک ماندن، تفریح روزانه‌ شان بشود. کاش احمدی عقب نشسته بود و با صدای خودش میخواند؛... این ساده نیست، قدیمی‌ست، دو نفر همه نیستند، همیشه نیستند ... می‌روم خانه هنرمندان، توی باران کسی بدمینتون بازی نمی‌کند، گربه ها هم نیستند، پلیس‌ها حتی، حالا اگر دو نفر روی نیمکت‌ها، پشت به پشت هم تکیه بدهند وکام بگیرند ازیک سیگار و تخیلات شان را بلند بلند قهقهه بزنند، هیچ پلیسی سر نمی‌رسد تا از آنها نسبت و تناسبات بپرسد. سینا مثل همیشه نشسته است توی بالکن سیگاری‌ها، وقتی موهای فر او هم زیر این باران، افسرده‌گی بگیرند، دیگر نباید از دست‌ها‌ و نجواها، توقعی داشت. می‌نشینم یک گوشه و به باران نگاه می‌کنم؛ می خوانم؛ باهارای نارنج داره می‌شه پرپر ... نگاه می‌کنم به کانورس‌های خسته‌ام. بهترین دوستهایم، همپای کوچه‌نوردی هایم، بی‌نق و نوق. مطیع، بی‌که بپرسند، کجا می‌روی. یک پیرمردِ آرام از مغزم تراوش میکند روی سنگفرش خانه هنرمندان و زیر باران قدم می‌زند، یک سرباز کهنه است، تکیده با ته‌ریش، حتی زیر این باران هم می‌شود خاک روی یونیفرم ش را دید و پاره‌گی‌هایی رفو شده. از مقابل من که می‌گذرد؛ مکثی می‌کند، کوله پشتی‌اش را روی کولش بالا می‌اندازد، یله می‌خورد؛ پاهایش با او نمی‌روند، دستی به ران‌هایش می‌کوبد و ادامه می‌دهد ... پدرِ پدربزرگ من ارتشی بوده است، یک سروان وفادار، با چهارستونی قرص و دلی مردد. تماشای سربازان انگلیسی که در بندر از کشتی‌هایشان پیاده می‌شده‌اند، تاب و طاقتی می‌خواسته که او نداشته. بی‌بی می‌گفت؛ دل شیر می‌خواست دیدن‌‌ش، وقتی تفنگ گرفت سمت مافوق بی‌خایه که لب از لب باز نکرد...آه، اگر او ماشه را چکانده بود

سینا می‌آید سمت میز من، صندلی را کنار ؛ می‌زند و می‌نشیند. بچه پرروی خوبی ست،با لبخند می پرسد.

_ کبریت داری؟

_ اینجا بالکن بچه مثبت هاست،

_ حالا تو آتیش داشته باش،

می‌خندم. می خندد و سر تکان می دهد؛ نمی دانم چرا به دکمه ی مانتو ام خیره شده؛ می پرسد.

_ رو به راهی؟

_ تا به چی بگی راه

_ تو به چی می‌گی ؟

_ به اینکه راه بیفتی تو شهر و یک دل سیر گم شی

نخ دکمه ام ار میکشد و دکمه می افتد

_ من رو به راهم پس حسابی

دکمه را می گذارد روی میز و دست ش را می برد توی موهاش

_ بده با موهات بانجی جامپینگ کنیم

بلند می‌خندد،

_ دیوآنه

رو می‌کنم به شبِ خیس پارک. یک نفر دارد تند تند میزهای کافه را دستمال می‌کشد.

_ دوستت کو؟

_ رفت

_ کجا؟

_ رو به راه ش

_ آخ آخ؛ دردت اومد؟

_ هر اومدی، یه رفتی داره ... البته غیر از درد که وقتی می‌آد، نمی ره .

فقط ما دو نفر در کافه‌ایم

_ بت می‌آد از اونا باشی که درد‌ اشون رو کنسرو می‌کنند

_ یعنی چی

_ یعنی نگه ش می‌دارند، مدام مزه مزه‌اش می‌کنند

_ صنایع غذایی خوندی؟

مرد رسیده‌است به میز ما. بلند میشویم و می‌رویم سمت صندوق. زنِ لهستانی‌طوری محبوب من پشت صندوق است، و بین ما و او یک پنجره ی آبی حائل. کارگرها پشت سرش این ور و آن ور می روند

_ چه‌قدر شد؟

_ سینا، هر کی پیک خودش‌ رو بده

_ بیشتر از چایی‌م هم پول ندارم

_ پس جفتشو من حساب می‌کنم

_ چه کاریه، وقت واسه بی پولی من زیاده ...

پول را که می‌دهیم، می‌بینم دستان زن لهستانی‌طوری محبوبم میلرزد، خیلی بیش از قبل، هیچ وقت نگذاشتم لبخندم را ببیند. چشمم میافتد به پوستر یک فیلم که قرار است اینجا نمایش دهند، تهرانِ من.

_ فردا اینجا نمایش فیلم ه

_ فیلم خوبی ه؟

_ تهران انقدر شهر عجیبیه که هر فیلمی در باره‌اش بسازند خوبه، یه دوربین بذار سر نیایش، یه تِیک چهار ساعت فیلم بگیره، بی تدوین می تونی به عنوان یه فیلم سوررئال نمایش بدی. کافیه فقط به شکل‌هایی که دوده ها می‌سازند زل بزنی... ارواح تهرانند این دوده ها

_ آره، تهران یه وهم خوبی داره، ساختمون‌های بی قاعده، خیابونهای بی شکلش، آلفاویلی ه واسه خودش

_ یکی میگفت تهران ایکاروس ه، بلندپروازی با بال‌های سوخته

سینا ایستاد، سیگارش را گیراند :

_ تهران هیدارست، دیو هفت سر، زایا، شوریده

به خودم که می‌آییم، می بینم داریم با سینا توی خیابانهای خلوتگاهم گم می‌شویم، آجری‌های بلند ورکش، درخت‌های تُنُک ش. بوی کُلر استخر و بهار... از کوچه ی من رد می شویم، نمی‌گویم اینجا خانه‌ی من است، فقط سر میکشم ته کوچه، خالی‌ست، مثل همیشه. دندان‌هایم را به هم می‌سایم، اشک می‌دود زیر پوستم، کوچه‌ای که از اغیار پر و خالی می‌شود... بی "او". می‌رسیم سر بهار‌شمالی. من یکراست می‌روم سراغ رفیقم،پیر-درخت؛ بهش تکیه می‌دهم، سینا همان‌جا می‌ایستد

_ چند ساله شه؟

_ پیرِ، پیر ...

_ مامانبزرگم می‌گه درختِ پیر مراد میده، الان یعنی آرزو کنی، بش دستمال ببندی، فردا صبح که پاشی موجودی حسابت 10 رقمی می‌شه

_ واسه همین، دورشو نرده کشیدند، جلوگیری از افزایش نقدینه‌گی ؟

_ آره خوب،اصلا همین دوستت ه که عامل تورم ه

_ حباب بازار را بشکن، با غمزه‌ای، چشمان تو طلاست

_ تغزل اقتصادیت و بخورم

_ تو یکی بگو

_ ممم .... با توجه به اوضاع منطقه، دلم برایت تنگ است،،، جریان انحرافی من باش

دندان می‌سایم، لبم داغ شده؛ "او" می‌نوشت: کارانگلیسی‌ها نیست، در فتنه‌ی سیاه موی تو، من اغتشاش کرده ام، بی‌خود اشک آور نزن ...می گویم

_ همینمان مانده بود تانکها توی تخت خوابمان بیایند

_ این که مال تو نبود، دزد ِ عزیز

_ بله. هرجای ادبیات را دست بذاری، درد می‌کند ... تو کدوم وری می ری؟

دستش را در هوا می‌چرخاند:

_ این وری ...

_ خوب پس، برو گم شو

_ شب خوبی بود ؛ چسبید

فکر می‌کردم بگوید تا خانه‌ می رسانمت، نگفت

راه افتادم سمت کوچه‌ام. سینا... فکر نمی‌کردم شبی با او عیاق شوم. به برگهایی نگاه می‌کنم که دست باران را گرفته بودند و از درخت پریده بودند پایین. چآآآر منج نیییش ، صدای کریستالی ه سینا به خودم می‌آورد؛ دستم را می‌گیرد

_ خانوم شما نصفه شب کجا راه می‌افتین تنها تنها؟

_ کانسپت غیرت به موهات نمی‌یاد

_ آره واقعا، دلم برات تنگ شد یهو، خونه‌ات این طرفاست؟

رسیده ایم سرکوچه ام. به ته کوچه اشاره می‌کنم.

_ فکر کنم هنوز دلم برات تنگه، یه چایی بخورم خونه‌ات؟

_ اگه دلت وا می‌شه چرا که نه

_ قولی نمیدم، ببینیم چی می‌شه،

خیلی کودک است. من هراس دارم از این‌همه صداقتی که دارد. همیشه چیزی بوده که دست و پای من را ببندد.صداقتی مثل این، یا تلخی حسرت بر انگیز "او" ... میرسیم دم خانه،

_ اگه گفتی از سر کوچه تا خونه‌ت چند قدم ه؟

لعنت به تو سینا، با "او "بود که همیشه می‌شمردم، کوچه ها را، ثانیه‌ها را، با او همیشه به کفش‌ها خیره بودم. اوائل که رفته بود توی خیابان دنبال یک جفت بوت سیاه میگشتم،‌ با بندهایی کمی باز.باز دندان می سایم. فک م درد می‌کند و تیر می‌کشد تا شقیقه ی چپ م

_ سی و هفتا

_ باریکلا

آسانسور جایی گیر کرده. انگشت اشاره را می‌گیرم روی لبش که یعنی هیس. باید بی‌صدا بالا برویم؛می خواهد راه بفتد ولی من مکث می کنم؛نور کمی روی صورت ش است. خانوم هابیشام بیدار است، صدای کم رمق کانال من‌و‌تو اش می‌آید. توی تاریکی پای سینا می‌خورد به میله‌ی بارفیکسی که خانوم هابیشام گذاشته دم در، در نقش عصا. تو‌ هوا می‌قاپم ش. با دست جلوی خنده‌اش را می‌گیرد، از جلوی خانه‌ی کارمندها رد می‌شویم، دستم را می‌کشم روی دیوار، ده پله‌ بشمریم می‌رسیم‌ به زخمِ دیوار. دستم را می‌کشم توی گچ ش، با نا‌خن می‌سایم و گچ را به دهنم می‌برم . کمی‌ می‌ایستم، دیوار هم از سرکشی‌های او زخم خورده است. از طبقه‌ی دکتر که می‌گذریم سینا به هن و هون افتاده، میگویم

_ یـــه خشکی می‌بینم؛ رسیدیم

کلید را می‌چرخانم توی در. سینا آهسته می‌زند روی شانه ام و با چانه به پله‌ها اشاره می‌کند . "او"؛ با کوله پشتی اش نشسته روی راه‌پله،کفش ش را ندیده‌ بودم پیش از این،نو است. زل زده به سینا، و سینا هم به او. بی حرف بلند می‌شود که برود. قفل شده‌ام. سینا عرق کرده میگوید

_ ممم ... شب خوبی بود . ممنون

به من نگاه می‌کند با مکث، نگاهم را ازش میدزدم با سر پایین. با شتاب و بی‌صدا می‌رود.

_ برو دنبالش

_ نه! ببین، اشتباه می‌کنی

_ نه! تو اشتباه می‌کنی اگه نری

_ خواهش می‌کنم

_ برو گفتم

بی صدا می‌دوم دنبال سینا، هنوز هم خر حرف‌های "او" یم ، بی‌اعتراض. پاهایم می‌رود،ولی دلم مانده آن بالا، به زخم گچ که می‌رسم، دلم امان می‌برد؛ بر می‌گردم بالا؛ تا من برسم می‌بینمش که "او" پشت در کشویی آسانسور‌ گم می‌شود و انگار آسانسور قورت ش می‌دهد پایین. چراغ راهرو خاموش می شود، دست می‌سایم به دیوار تا کلیدش را پیدا کنم،دوباره می‌دوم از طبقه ها پایین، دنبال او، به طبقه ی کارمندها که می‌رسم، صدای باز شدن در آسانسور می‌آید. و بعد صدای میله ی بارفیکس که محکم می‌خورد زمین و صدایش در هوا می‌پیچد و صدای در. می‌ایستم. دستم را روی گوشم فشار می‌دهم و لب می‌گزم. منتظر صدای هابیشامم که نمی‌آید،جسمم قفل شده. تایم برق راهروها باز تمام می‌شود باقی پله ها را کورمال پایین می‌پرم، در کوچه کسی نیست. در پیچ کوچه کسی نیست، کوچه دو سر دارد، نمی‌دانم کدام طرف ش بدوم، دنبال کدامشان بدوم ، می‌دوم آن سمتی که وقتی "او " قهر می‌کرد راهش را می‌کشید و می‌رفت. یک سگ پارس می‌کند، از پشت یک در. جا میخورم و راهم را عوض می‌کنم و می‌روم آن سر کوچه که از آن آمدیم. لعنتی‌ها عجب سرعتی هم داشتند؛ می‌رسم به ورکش. کسی نمانده‌است. هر کدامشان ماندنی بودند، باید حالا پیدایشان می‌شد. شبِ تهران هر دوتایشان را بلعیده است. نفس نفس می‌زنم و آرام بر می‌گردم سمت خانه.راه خانه به نظرم خیلی طولانی ست. کنار پیچک دیوار سه تا از ته سیگار‌های قهوه‌ایِ "او" را می‌بینم، لعنتی، چرا اول ندیده‌مشان؟ برشان می‌دارم. در که باز می‌کنم، خانوم هابیشام جلویم ایستاده، این اسم برای این لحظه ی او زیادی لطیف است، خانوم تناردیه بهتر است. حرفی نمی‌زنم؛ او هم.از فردا حتمن باید دنبال خانه ی دیگری بگردم. در آسانسور را باز می‌کنم و می‌خزم تو. توی آیینه‌اش به قیافه‌‌ام نگاه میکنم، دلم می‌خواست پدر پدربزرگم اینجا بود، تفنگش را به سمت من نشانه می‌گرفت ، و ماشه را اینبار می‌چکاند؛ به منِ بی خایه . به طبقه‌ی آخر میرسم؛ طقه ی پناه دهنده‌. از بیرونِ پنجره ی مربع به آسمان نگاه می‌کنم. شبِ تهران آدم را یاد ونگوگ می اندازد، دراز می کشم روی راه‌پله‌ی سرد. همانجا که "او" نشسته بود. خیره می‌شوم به در آسانسور. و بعد راه‌پله ها را می‌بینم.همه ی راه پله را . از این جایی که او نشسته بود، می‌شود همه‌ی راه پله را دید، می‌شود دو نفر دیگر را دید که بالا می‌آیند.می شود زود تر از اینکه دو نفر برسند، جیم شد؛ می شود توی چشم دو نفر زل نزد و یکی دیگر را فراری نداد. و خیلی احتمالهای دیگر که "او" نکرده بود. چیزی زیر سرم، توی کیف آزاردهنده است. بیرون می‌آورم. جعبه‌ی گارد دندان است. صورتیِ چرک. سیگاری از کیفم در می‌آورم و می‌گذارم لای موهام. کلید همانطور معطل روی در مانده، می روم تو ویله می شوم روی تخت، سردِ راه‌پله ها کمرم را منقبض کرده. کش و قوسی می‌آیم. دست می‌کنم توی کیفم و گارد دندان را بیرون می‌آورم. امتحانش می‌کنم روی دندان‌ها، بد هم نیست. لبهایم مثل ماهی گلی ست. تمرین می‌کنم: عژیژم دوشِت دارم...دوشِت دارم. خنده‌ام گرفته. دوشِت دارم.کم کم قهقهه می‌زنم و اشکِ خنده‌ام سرازیر می‌شود. سیگاری روشن می‌کنم و به زحمت پُک می‌زنم. توی آینه می‌بینم که ریملِ م ریخته، با دو خط موازی سیاه و لبهای قلوه‌ای . دوشِت دارم ... آیفن دو زنگ کوتاه می‌خورد. ساکت می‌شوم. یعنی کدام‌شان برگشته است؟ . می‌زنم زیر خنده: دوشِت دارم. دراز می‌کشم روی تخت و سعی می‌کنم بدون اینکه خاکستر بریزد و گارد دندان در بیاید به سیگار پک بزنم. تا خوابم ببرد یک بار دیگر هم آن دو زنگ کوتاه تکرار می شود،پدر بزرگ م توی آیینه به خودش سلام نظامی می دهد و ماشه را می چکاند

Friday

حرفِ اضافه

به مودب میرعلایی و شهلا اسماعیل زاده ... دو خوب








-آقای سین؟

-بله

-شما باز داشت اید

-بله




.

هیچ خبری نیست.مطلقا ... بوی رطوبت تندی در فضا پیچیده است و این تنها چیزی ست که من احساس میکنم . سعی میکنم از روی زمین سرد بلند شوم. دستهایم را با دستکش پوشانده اند، چشمهایم را با چشم بند . پاهایم را به مناسبتی نمی توانم تکان دهم، یا سِر شده یا قطع . نمی توانم از روی زمین بلند شوم. زبانم را بیرون می آورم و با نوکش به زمین تُک میزنم، زمین سیمانی التذاذ لیسیدنِ فلزیِ زخم را به تنم میریزد.




.

نمی‌دانم زمان گذشته است یا نه. شایدبتوان گفت دیشب، شاید هم نه، به هر حال دیشب صدای سرفه می شنیدم . تک سرفه‌های حین دیدن یک فیلم شاید، آنطوری که در سالن سینما میشنویم و باز همه چیز در سکوت حضار فرو می‌رود. بوی رطوبت از بین رفته است، یا عادت کرده ام یا مشامم هم از کار افتاده است. شاید اگر چشمهایم باز بود مبتوانسم بفهمم زمان عبور کرده را . باید کسی این طرف ها باشد. باید کسی صدای من را بشنود؟ تمام توانم را جمع میکنم که فریاد بزنم، شکمم را منقبض میکنم، همه حجم هوای دیافراگم‌م را یکجا جمع میکنم، آب دهنم را قورت میدهم. و در یک لحظه همه حجم هوا را خالی میکنم و میفرستم روی تار های صوتی .نتیجه اش خنده دار است: هیچ، هیچ صدایی از گلویم در نمی آید، یک صدای نامفهوم .. نا امید کننده است. از صرافت ش می افتم




.

دست هایم را احساس نمی کنم، پاهایم را، چشم هایم را، گوش هایم را، زبان حتی، خشک شده است، ترس عجیبی به جانم افتاده، همه چیز در آستانه ی فراموشی است ... عملا چیز های زیادی را به یاد نمی آورم

اسمم: سین

فامیلم: گاف

سنم: بیست و وو و ؟

سر درد یا دل درد عجیبی دارم، یکی از این دو تاست . مطمئنم . .. طعم کیوی چگونه است؟ ترش؟ ملس؟ شیرین؟ نمی دانم.





.

می دانم در تاریخ گشایش گری زندگی بشری، لحظاتی ست که گویی دری بر انسان گشوده میشود تا به جهان دیگری پا بگذارد . مثلا انتهای مرحله جنینی.... با صدای چرخیدن سه بارِ قفل، در باز شد. و صدای پاهایی را شنیدم که به سمت من می آمد . چند لحظه بالای سرم توقف کرد و نمی دانم اینکه جسم من از ارائه هر گونه واکنشی معذور بود را به پای چیز خاصی گذاشت یا نه . به هر حال چهار دست در یک لحظه ی واحد، کتف ها و پا های من را گرفتند و روی زمین نشاندندم. من صدای یک جفت پا شنیده بودم و وجود جفت دست دوم برایم عجیب بود.حتمن این مرد چهاردست دارد. به محض اینکه روی زمین نشستم، یک شبکه ریزومی از درد از مبدا باسن اغاز شد و در تمام تن م پیچید . فریاد بلندی سر داده شد و من از تطبیق جنس صدا با داده های حافظه ام فهمیدم صدای خودم است





.

چهاردست رفته است . من دو باره تنها شده ام. دست کش ها را از دستم در آورده و پاهایم آزاده می توانند درد بکشند. باز هم سکوت ی مطلق وجود دارد . ابدا احساس گرسنگی نمی کنم یا دفع . تنها مشکلم، احساس ترسناکِ فراموشی است. تمام ذهن من در حال تلاش است که به یاد بیاورد، بعد از دوازده چه عددی ست. عددی که بعد از آن است در یک سیاه چاله سقوط کرده است، یک آهنگ در ذهنم تکرار میشود،. می دانم که دارم این آهنگ را هم فراموش میکنم و تکرارش به همین دلیل است، درخشان ترین شعله ی کبریت، درست پیش از خاموش شدنش زبانه میکشد، ذهنم دارد به یک برگ کاغذ آچهار سفید بدل میشود، یک کاغذ آچهار که اگر دم دستم بود، به شرط مرطوب نبودنِ کاغذ میتوانستم با آن یک قایق بسازم





.

سیزده

به محض اینکه روی صندلی نشستم یا بهتر بگویم نشانده شدم، عدد یادم آمد . یک صندلی خشک چوبی باید باشدچشمهایم بسته است ولی شهودی به من میگوید در یک اتاق روشن ام، هر چند در سیاهی پیش چشم من تغییری رخ نداده است . چهار دست من را اینجا آورد و من را روی صندلی نشانده، من الان دست نشانده ی او هستم. از بازی های ناغافل ذهنم با کلمات خوشم می آید. خنده ام میگیرد. صدای کسی که انگار از خندیدن من خوشش نیامده خطابم میکند

-خنده دار است؟

متوجه می شوم تمام مدت این جا بوده و من را نگاه میکرده است. حرفی نمی زنم

-اسم؟

جوابی ندارم .

-اسم؟

-سین

سکوت شکوه آمیزی میکند،

-سین – گاف

خودکارش را روی میزی فلزی میکوبد و به حالت قهر اتاق را ترک میکند _ همینجا اعلام کنم تمام حوادثی که برا ی شما نقل میکنم از ذهن یک راوی چشم بسته میگذرد و شخصِ راوی هیچ مسئولیتی در قبال داده‌هایی که مغایر با واقعیت یا حتی احتمالات عقلانی شما باشد، نمی پذیرد. دلم نمی خواهد اگر فردا معلوم شود که جنس میز چوبی بوده، راوی در مضان اتهام جعل حقیقت قرار بگیرد.-




.

دوباره سکوت و چشم بسته و و و ... حوصله ندارم باقی اش را بگویم





.

دست نشانده شده ام باز . سعی میکنم حدس بزنم که آن مردک در اتاق هست یا نه . به صدای سکوت زل میزنم، البته اگر هن و هن چهاردست بگذارد .چار دست که شرش را کم میکند صدای آرام نفس کشیدن دیگری را میشنوم. سعی میکنم چیز خنده آوری در ذهنم جاری نشود.از قرار این مردک اعصاب مناسبی ندارد

- اسم؟

- سین

- ببین، من تا آخر دنیا وقت دارم اما قول نمی دم تا اونموقع خوش خلق هم باشم

- خوب، من معذوریت شما رو می فهمم اما من هم محدودیت هایی دارم، یکیش اینه که اسمم سین ه

مردک نشانم داد که تا آخر دنیا که هیچ، به قدر قورت دادن آب دهان هم خوش خلق نیست.چیزی که باید مشت ش باشد کارِ خودش را کرد. شکمم به طرز عجیبی به قار و قور افتاد

-اسم؟

-متاسفانه سین

نزد، این بار دستش را نزدیک چانه ام آورد و داد زد

-اسمت، صاد – پ؟

جا خوردم. پس من را با کسی اشتباه گرفته اند. البته ترجیح دادم در باره اش با مردک حرفی نزنم.شاید سر فرصت با چار دست گپی زدم

-صاد- پ

-خوبه

-شغل؟

متاسفانه یک صاد- پ هر شغلی میتواند داشته باشد. نمی دانم به مردک چه بگویم

-شغل؟

-نویسنده

یک نویسنده همیشه میتواند یکی از آن قماش آدمهایی باشد که راست کار ِ مردک است

-چرا بیانیه ی شماره سه رو نوشتید

داشتم درون خودم دنبای یک علت میگشتم که یک بیانیه میتواند بر مبنایش نوشته شود. مشت مردک معده ام را دردناک کرده بود

-فقر و گرسنگی

خودکارش را باز با حالت قهر روی میز کوبید و اتاق را ترک کرد.بعضی رفتارها ماهیتا لوس است، حالا از هر کسی میخواهد سر بزند





.

منتظر چار دست م که بیاید و بگویم که من را با یک صاد-پ اشتباه گرفته اند... مطلقا از هیچ کس خبری نیست، از روی همان صندلی تکان نخورده ام. دلم می‌خواهد بایستم ولی جراتش را ندارم. پاهایم را می کشم سمت خودم و با چشمهای بسته به زانوهایم نگاه میکنم، چه باید گفت؟ با چشمهای بسته نگاه میکنم یا نگاه نمی کنم؟ برای بعضی وضعیت ها هنوز کلمه اختراع نشده است، شاید چون نویسندگان که متولی زبان‌اند هنوز در این وضعیت‌ها گیر نکرده‌اند یا آن دسته‌شان هم که مجبور شده‌اند با چشم‌های بسته به زانوان خود نا- نگاه کنند، در آن لحظه گرفتاری های مهم تر از زبان داشته اند . به هر حال کسی از منِ عامی توقع ندارد مسئولیت واژه سازیِ در شرایط اضطراری را بر عهده بگیرم، مگر آنکه بعد از آزادی از دست ِ مردک، دوره ای هم توسط پاس‌دارنِ قلمبازداشت شوم. زانوان م را تکانی میدهم که از بقا ئشان مطمئن شوم، سعی میکنم بلند شوم که صدای ناکهانی تک سرفه‌ی همان تماشاگر سینما بلند میشود، خیلی نزدیک،روبروی صورت من گویی جلوی من ایستاده است. ترس از بودن این همه وقتش در اتاق کارم را خراب می کند، می چسبم به صندلی و تمام دفع ترس را بر عهده عضلات مخروطی شکل مقعد و محتویات تاسف‌آور روده‌ها می‌نهم.نتیجه رقت بار است





.

یک دو دست من را آورد به سلولم و هیچ وقعی هم به خرابکاری توی شلوارم ننهاد . قبل از خارج شدن آدامسی را که در دهانش می جوید، باد کرد و ترکاند. وضع شلوارم طوری نبود که به او بگویم من را اشتباهی گرفته اند، البته چرق چرقی که با آدامسش راه انداخته بود هم نشان نمی داد که او آنقدرفرد با مسئولیتی باشد که به دردل دلهای یک آدم اشتباهی گُهین توجه کند. باید منتظر چهاردست خودم باقی بمانم. به صاد-پ فکر میکنم، او یک بیانیه نوشته است که آقایان را حسابی عصبانی کرده است، حتما آرمان‌هایی داشته که برای ش مبارزه میکند، آرمان‌هایی آنقدر درونی شده که هیچ گاه فراموش اش نخواهد شد. از آن آدمهای کسل کننده که حتما شور و شوق و امیدِ پیروزی از سر رویشان میبارد...هه، چقدر در انتخاب متهم اشتباه کرده اند






.

-من صاد-پ نیستم

هن هنی کرد و من را روی زمین کشاند، گه توی شلوار خشک شده بود و آزارم میداد،

-من صاد- پ نیستم، من را با یک نفر دیگه اشتباه گرفتین، یعنی همین حالا که دارین وقتتون رو صرف من می کنین، اون صاد-پ میتونه هرجایی باشه و هر غلطی دلش میخواد بکنه

چهاردست ممکن است یک غولچه ی ریش و پشم دار باشد یا یک ایلیاتی که برا ی تامین خانواده اش جهت حمل و نقل کالا استخدام شده باشد، به هرحال مطمئنم که گاهی دلش برای سیب زمینی هایی که می کاشته تنگ میشود. آدمیزاد، عجیب عاطفی ست

مردک نه، این بار یک آدم دیگر آمده بود بازجویی ام کند ، میخواست آغاز کند که حس کردم در باز شده و "او" داخل شد، همان تماشاگرِ سالن سینما. نمی دانم چرا با آمدنش تپش قلب گرفتم، نوعی شرم حضور داشتم، بازجوی جدید به او محلی نگذاشت و شروع کرد

-اسم؟

حس کردم که او رفته به لبه ی میز تکیه داده و به من خیره شده است

-اسم؟

-سی..صاد-پ

-اسم؟

-ها؟

-اسم؟

-صاد-پ

مکثی کرد. یعنی چه؟ اسم که همان بود. باز جو پرونده اش را بست و با طمانینه گفت

-آقای دال- عین، ما همه چیز رو در باره ی شما میدونیم، بهتر با ما کنار بیایید، ما برای شخصیت شما احترام قائلیم، شما از نظر من مجرم نیستید، و فقط، تاکید میکنم، فقط برای پاره ای توضیحات در باره ی اتفاق یک روز خاص در سال گذشته اینجا هستید ... پس لطفا با من همکاری کنید، اسم؟

اینها حتما یک طوریشان شده است

-آقای عزیز ، من سین- گاف هستم، نهایتا صاد- پ. این دال - عین چه صیغه ایست ، من واقعا نمی فهمم

بازجو خندید . جمله ی آخرم به نظر خیلی احمقانه آمد، چه کسی واقها نمی فهمید؟ سین-گاف، صاد-پ یا این دال- عین؟ . "او" اما همان طور ساکت بود. به آرامش خاصی نفس میزد.بویِ خاصی با هر نفسش در فضا می پیچد و در خلال یاد آوری صدای تک سرفه اش،ناگهان چیزی من را لرزاند؛ باورکردنی نیست : "او" یک زن است .

-اسم؟

زن، "او" ی من ... دلم میخواست بازجو خفه شود؛ نیاز دارم به سکوت ش گوش کنم

-دال- عین






.

دلم نمی‌خواهد من را اینجا تنها بگذارند، دلم نمی‌خواهد دست هایم بی دستکش باشد، دلم نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورم، دلم نمی‌خواهد به این فکر کنم که من چه کسی هستم، دلم می‌خواهد من را به بازجویی ببرند و او را ببینم، اَه ... لعنت به زبان، او را ببینم یا نبینم؟ دلم میخواهد حضور او را ببینم، با این چشم بندی که یادم داده است چگونه چیز ها رابا چشم های بسته ببینم، به درک که برای زبان مشکلات اساسی پیش می‌آید. در نقطه‌ی بدی از تنم احساس درد مطبوعی می‌کنم. همزمان سوال بدی به سراغم می‌آید: در نقطه ای از تن چه کسی درد مطبوعی بوجود امده است





.

اگر اینبار یک بازجوی جدید به سراغم بیاید، تعجبی ندارد، یا اگر سراغ یکی دیگر از حروف الفبا را از من بگیرند، من دچار خارش جدیدی در مقعدم شده‌ام و چند سوال دیگر از این نوع. سکوت می‌کنم که بفهمم " او" هم در اتاق است یا خیر. می‌توانم حضور لطیفش را احساس کنم که به میز تکیه داده است . به من نگاه می‌کند، بازجوی سابق ام وارد اتاق میشود، چهاردست هم همراهش است ؛ باهن هن . با هم پچ پچ میکنند و می‌دانم به من نگاه می‌کنند. من با چشم‌های بسته‌ام به آنها نگاه می‌کنم؛ ولی از مسیر نگاه "او" پرهیز می‌کنم، با چشم‌های بسته‌ام هم نمی‌ توانم با او چشم در چشم شوم، ولی زل می زنم به چشمهای بازجو، چشمهای بسته ی سین یا صاد یا دال یا هرکدام از حروف الفبا در حالیکه مقعدش میخارد و عاشق یک زن ناشناس شده است به چشم های یک بازجو زل زده است.

-اسم؟

مکثی می کنم؛ ذهنم در حالیکه مقعد ش می خارد، به دنبال یک ترکیب جدید در حروف الفبا می‌گردد. از ترکیب‌های دودویی در زبان خوشم ‌می‌آید. ترکیب‌های دودویی اصطلاحی‌ست که دقیقا همین الان ساختم ش

-شین- شین

-خوبه، گزارشاتی از شما به ما رسیده درباره‌ی مصادیقی بارز و درخت‌های سپیدار . میخواید در باره اش به ما توضیحی بدید

-بله

توضیحی نداشتم، مقعدم می خارید و حس میکردم "او" از جایش کمی تکان خورده است و رفته پشت سرم. می‌توانم عبور جریان هوا از کناره ی پره بینی اش را حس کنم

-امکان دارد دست های من را در سلول م باز کنید؟

مردک خندید، چهار دست هن هنی کرد و هر دو از اتاق خارج شدند. دوباره من با او ی من تنها مانده ام. مقعدم می خارید؛اگر او نبود ، کونم را روی صندلی می‌مالیدم، ولی حالا حضور ش از خارشی مهم تر است. صدایی می‌شنوم

-شما اینجا چه کار میکنید؟

نه! نه! باورم نمی شد صاحب صدا من باشم. قلبم می تپید. صدایی از او در نیامد،با شدت بدی در باز شد و چهاردست وارد اتاق شد، حتما صدای من را شنیده بودند ،احتمالااصلا قرار نبوده من متوجه حضور "او" باشم ، به سمت من آمد تا من را بدنبال خودش بکشد.






.

دست هایم را باز کرده‌اند، چشم‌هایم را باز کرده اند، پاهایم درد ی ندارد، اتاقم بوی رطوبتی تند میدهد و طعم کیوی ترش یا ملس است. در باز میشود، مرد چاقی در حالیکه هن هن میکند از من می‌خواهد با او بروم، راهرو روشنی ست با کف پوشی از سنگ و بیشتر به یک اداره ی ثبت اسناد شبیه است، تمامی اتاق ها پر از پرونده‌هایی ست که به ترتیب حروف الفبا مرتب شده‌ند، به اتاقی می‌روم و آنجا به من لباس‌های تمیزی می‌دهند، و یک سری از اوراق شناسایی . نگاهی به شان می‌اندازم، کاف - ر . اسم بدی هم نیست . در باز می‌شود و من از یک ساختمان بزرگ خارج می‌ ‌شوم. از پشت سرم صدای‌تک سرفه‌ای می‌شنوم ....

.