از خواب میپرم. بهمن بالای سرم ایستاده است، آلتش را به سمت من گرفته است و تکان میدهد
-پاشو تیرداد ه
-تیرداد کیه ؟
-تیرداد کی ه ؟
آلت ش را با قهر پرت میکند روی تخت. نه، گوشی تلفن است. تیرداد شوهر سابقم است
-سلام
-ستی خواب بودی
-آره، نصف شب ه
-میخوام خداحافظی کنم
-مرسی تیرداد، خوشحالم کردی، خدافظ
دستم روی دکمه نرم تلفن سر میخورد، برجستگی مطبوعی دارد. انگشتم را روی آن می غلطانم. برجستگی کارا. مثل نوکهای سینه یک زن. بهمن از چکامه عکس خوبی گرفته، بدن چکامه در تاریکی ست و فقط نور بیرمقی نوک برجسته سینهاش را شهوانی تر کرده است.دیشب سه تا مسکن قوئ خورده ام.یادم میاید که با بهمن دعوایم شده،او معتقد است "در این مملکت" به زنان روشنفکر هم حتی باید حالی کرد که عکاسی ِ نود، یک ژانر هنری ست، هرچند به روشهای قرون وسطایی. سرم سنگین است و خوابم میآید، ازهمه چیز. بهمن و بامداد برای هزارمین بار متوالی در حال دیدن فیلم ریولوراند . آخ، یعنی تیرداد کجا میخواست برود، نصف شب؟.
.
من گذاشتمش در قبر پیش ساخته، کسی حاظر نشده بود به آن کفن سفید که بوی تند کباب ترکی میداد دست بزند. توی قبر پر از برف بود، گوشه قبرش یک گل کوچک صورتی روییده بود، روی تیرداد خم شدم که گل را ببینم. دوباره برف بارید.
.
-چی شو کم زدن که اینجوری ترد ه؟
-شاید تخم مرغ
-نخودچی که تخم مرغ نداره
-حرارت فر کم بوده
-شاید هم از روغنش ه
بهمن صدای تلویزیون را قطع کرده؛ چکامه خم شده روی میز اپن؛ به تلویزیون ، خیره شده است:
-چی ما رو کم زدن که اینهمه ترد ایم؟
در سکوت زل میزنیم به مدل های دلچه و گابانا که روی استیج میآمدند و میرفتند، همه فنجانهای قهوه شان را بی خبر از وسواس من گذاشته اند روی میز. زیر هر فنجان یک رد دایره قهوه ای خواهد ماند
-یه مستند دیدم از کولیس گوچی، همه مانکن هاش زیر27 سالند.
-آره، 27 دیگه سن بازنشستگیشون ه.
-باقی عمرشون و چیکار میکنن؟
-شیرینی نخودچی درست میکنن
-همینه که نخودچی ها این قدر ترد اند؟
بامداد سیگارش را پک نزده خاموش میکند:
-ستار؛ تیرداد این آخری ها چیکار میکرد؟
-مستند میساخت
بامداد پیگیر سوالش نمی شود، چشمانش همیشه سرخ است و بیحوصله؛ا ز بیخوابیست یا دلتنگی. چکامه از پشت میز اپن تکان نخورده است، از وقتی از قبرستان آمده ایم بی حرف و ساکت طوری خم شده که انگار کمرش از رفتن تیرداد شکسته است، او تیرداد را اصلا نمیشناسد، من را هم، اولین باری ست که میبینمش، سوژه عکاسی بهمن است؛ حالا اگر فقط سوژه عکاسی اش باشد به هر حال بهمن همیشه از من پنهانش میکند؛از وقتی آمده با حلقه از موهایش بازی میکند،
-کمر درد داری چکامه؟
-خسته ام زیاد ستی جان
فقط تیرداد من را ستی صدا میزند.یک نخ مو که به دستش چسبیده را می تکاند
-چی ارزش ادامه دادن رو داره؟
روی پیرهن سیاهش یک سنجاق سینه گل کوچک صورتی است، یاد گل صورتی قبر تیرداد می افتم،همین که میخواهم به او راجع به گل بگویم، بهمن صدایم میزند:
-سه تار، از اون ماکارونی هات میپزی؟
همه میدانند من "اون ماکارونی" ها را خوب میپزم، بهمن اما معمولا از چیزی مربوط به من تعریف نمیکند
-ستی جان، چیزی میخواستی بگی به من ؟
این دختر باهوش است، یک بار در اتاق بهمن، کتابی دیدم که نایاب بود، از آن کتاب ها که کم به سراغ کسی میروند، اولش نوشته بود: از چکامه. همان موقع فهمیدم این دختر خیلی باهوش است
-همم ؛بگذریم
- ماکارونی غذای ساده ای یه ها اما معمولا خوب در نمی آید،رشته هایش یا به هم میچسبند،یا شفته میشند،
-انگار که داری بقایای یک کلاغ رو که سالها مرده میخوری
توصیف بهمن حال بقیه را بد میکندولی کسی چیزی نمیگوید.چکامه بلند میشود، با بشقابش میرود روبروی تلویزیون. بامداد ته سیگارش را در بشقاب خاموش میکند، میداند از این کارش متنفرم، زیر چشمی نگاهی به من میکند
-آخرش یه روز من تو یه جاسیگاری برات غذا می کشم
بامداد را دو سه سال است میشناسم، اواخر ازدواجم با تیرداد بود که یک آخر هفته دعوتم کرد خانه اش،از آن خانههای کوچک بی نظم،که تخت خواب چوبی اش یک نفره بود.روزها میخوابیدیم، شبها بیدار بودیم، یک فیلم را بار ها دیدیم؛ نُه ترانه ِ وینتر باتم. چراغ خانه اش سوخته بود،نور چراغ مطالعه ومانیتور از سر خانه هم زیاد بود. روز آخر که از خواب بیدار شدم،لخت ِ عریان روبروی مانیتور نشسته بود،فقط یک کلاه چرمی قهوه ای به سر داشت و سیگاری پک نخورده در دستانش میسوخت. همیشه می توانستم عاشقش باشم، اما نهایتا با آدرس بهمن گم شدم. یک نویسنده سابق که حالا عکاسی صنعتی میکرد، گاهی هم پرتره. اولین ماکارونی ام را آنروزها درست کردم
-ستی جان، کنترل این تلویزیون کجاست؟
بهمن با طعنه نگاهم میکند،
-گم شده چکامه، نداره .
- چی شد آخرش کنترل ها؟
- چه بدونم بامداد، یه روز اومدم خونه دیدم کنترل ها مون نیست، صبح که رفت م بود، شب که برگشتم، نه
میبینم که دستان چکامه سست میشود. بشقابش را روی میز میگذارد و پشت پنجره میرود. بهمن مرد حسودی نیست، اما چشم نداشت که تیرداد را ببینید، آن روزِ جریان کنترل ها تیرداد پیش من بود، میدانم که سرایدار به ش گفته بود،اما او هیچ وقت راجع به موضوع اصلی ناراحتی اش حرف نمیزد،آن شب هم گیر داد به کنترلها. مطمئنم خودش قایمشان کرده بود و هیچ وقت هم دیگر کنترل نخرید. هنوز برف میبارد
.
-کبریت میدی ستاره؟
دو تا فندک کنار دستش بود.میدانست که هیچ وقت چیزی را پرت نمیکنم،آنقدر برای رساندنش نزدیک میشوم که بشود لرزیدن چانه ام را دید
-تو گوشی ت چه خبر ه؟
-همم ،بامداد، یه مسج اومده، از شماره تیرداد
-فکر میکردم تیرداد خط نداشت
-داره، یعنی داشت . من کی عادت میکنم براش فعل ماضی به کار ببرم؟
-عادت نمیکنی. مسج چی ه؟
-میگه میخواد منو ببینه
-خوب برو ببینش
-کجا آخه؟
-خودش نگفته کجا؟
-چرا؛ خونمون، یعنی خونه اش
زل میزنم به میز، چند حلقه قهوه ای روی میز مانده، باقی اش ترکیب به هم ریختهای از قهوه و کف ریز شوینده است
-میری خونه ات؟
-نه.
سیگارش را روشن میکند
-هنوزم برف می باره
-جز من هیچ کس شماره تیرداد رو نداره
-هواشناسی میگفت تا آخرهفته هم برف میاد
.
در سکوت ایستاده پشت پرده، و به بیرون نگاه میکند، ان نور کمرنگ روی صورتش، من را به یاد کسی میاندازد،شاید به یاد عکسهایی که بهمن از او گرفته
-حالا من چرا اینجام؟
-دسته کلیدت رو نمیخوای پس بگیری؟
-باید بگیرم؟
-تیرداد میخواست همین رو بگه، شب آخرکه به تو زنگ زده بود
-خواب بودم، خیلی عمیق
بلند میشوم که بروم،شاید دوباره برف ببارد،هواشناسی گفته تا آخر هفته بارش برف ادامه دارد
-ستی ،اون روز که کنترلتون گم شد، تیرداد اونجا بود؟
-بهمن راجع به این چیزها سر کار حرف میزنه؟
طوری میچرخد و نگاهم میکند که درونم چیزی تکان میخورد،چیزی که حالیام میکند تمام این سالها چقدر برف باریده و من تنها بوده ام.
-برو اتاق کار تیرداد
آنجا همه چیز مثل سابق است، کاناپه کهنه مان، سردیس یک گرگ سرخپوستی و کتابههای قدیمیمان .تابلویی هم هست که رویش را با پارچه پوشاندهاند
-تونقاشی میکردی؟
-تابلو نقاشی نیست
پارچه را بر میدارم، تیرداد احمق من،یک کلاژ بزرگ بود از کنترل تلویزیون، همه مدل،تعداد زیاد از همه تلویزیونهایی که تیرداد مهمان صاحبشان بوده است. نوشتهای هم داشت : برای کلاژی که ستاره باشد
-ستاره، حرف نمیزنی؟
-کجا فهمیدی که منم؟
-شمارهات عزیز من
-بامداد ؛ میخوام بهمن رو ترک کنم.
-میفهمم
-فکر میکنی اونم میفهمه؟
-فکر میکنم اهمیتی نده
-خوبه، خوبه ..... دستهکلید خونهشو می فرستم
-خوبه، خوبه
-چیز دیگهای نیست
-بامداد کنترلها، پیدا شدن
چیزی نمیگوید اما میدانم که لبخند میزند، آن طوری که روز آخر که خانهاش را ترک کردم ومیدانستم میخواهد بگوید،دوستم دارد.
برف سنگینی میبارد،،،
9 نظرات:
دکمه های کیبوردم که تمام میشوند،
تازه یاد برف نباریده ی امسال میافتم..
سلام
آقا جان بک گراند وبلاگتو یه رنگی کن بتونم بخونم. با سپاس
داستان به داستان بیشتر از فضای کارهایتان خوشم می آید. ممنون که می نویسید.
... اما کاراکترهای این داستان ریولوربین نیستندها...
هاجر
فضاي داستان و شروع اش را دوست داشتم. مخصوصا نقش مهم ديالوگ ها(چيزي كه مي دوني من توش ضعيفم!).فكر مي كنم چيزي كمبودش از اواسط داستان به شدت به چشم مي اد ، تصوير سازي ه.(شايد چون تصوير اولي خيلي قويه.) استفاده از برف خيلي هوشمندانه است شايد جا داشت كه بيشتر روي جمله هاي مربوط به برف كار بشه. هنوز بعضي جاها روي داستان ننشسته و مثل اين مي مونه كه به فضا تحميل شده.نمي دونم شايد هم نه.
خوشحالم كه خوندمش. مرسي
ما قصه ی جدید می خوایم یالا
جالب بود
بگو تو از ناله های نفس گیر شبانه ام چه می دانی؟
بگوکجا می بَری نای آخرین نگاه خسته ام را؟
تو اصلا چه می دانی هذیان های کینه دار من
چرا اینقدر سوزناک و بی تحمل است؟
تو اصلا چه می دانی روزهای بی هویتم چگونه سَر شدند؟
نشسته ای پُشت تابوت آرزوهای مُرده ام
نشسته ای و گریه های آخرم را با دل سیاه و تاریک خود
ربط می دهی!
شیشه تاریکی کشیده ای مابین نگاه من و ردپای خونین انتظار!
نفس که می کِشم تن تَرک خورده ام ،
فشرده می شود...
دست روی آینه کبود چشمانم که می کِشم ،
دستانم سیاه سیاه می شود.
دلم اندازه تمام تاریکی های زمین گرفته!
امشب چقدر دلم خونین است...!
تو چه می دانی امشب ،
مثل تمام شب های دیگر بی آرزو ،
چگونه صبح می شود؟
پای رفتنم فلج مانده!
قافیه ها دیگر سراغ من نمی آیند.
واژه ها بوی گنداب و عُفن و درد می دهند.
تنم خسته و برهوت و خاکستریست.
تو ،
باز هم دور نشسته ای
و تنها مرا نظاره می کنی و شعر هایم را قاب اشک می گیری...!
این لحظه های بحرانی ام تمام میشود...
آنوقت تورا صدا می کنم
تورا تا که دستهایت را بشکنم
و بر تابوت عاشقانه هایت ،
مثل یک عزادار واقعی ،
مویه کنم.
تا آنشب که زیاد دور نیست،
آسوده بخواب.
عمر خوابهای رویای ات ،
رو به آخر است...!
آه ای هاجر من نابود شدم
این لکه ها ی قهوه پدرم را در آورد
ارسال يک نظر