تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

Tuesday

تهرانِ من


زندگی من پر بوده از مرد هایی که "نیمه کاره رها کرده اند "، درسشان را، کارشان را رمان هایشان را کشورشان را انقلابشان را ، زنده‌گی شان را ... نه، نمی خواهم گله کنم که من هم همیشه یکی از آن پروژه های نیمه تمام بوده ام، بلکه بر عکس شاید من همیشه جذب آدمهایی می شوم که می دانم در سر حداتِ لذت، درست در لحظه ی آستانه گی، به سمت ِ مقصد ِ نا معلومی گریز می‌زنند. به سمت مقصد نا معلوم زیبا . چراغ راهرو خاموش می‌شود

صبح سنگینی بود که با صدای بسته شدنِ کمربندش بیدار شدم. همه‌ی کتاب‌هایش را ریخته بود توی یک کوله پشتی وفقط گفت: من باید برم... دیر وقت خوابیده بودیم و از آتشِ بخاری و تلالو‌اش روی تنانه‌گی عریان‌مان به اوج رسیده بودیم، ‌واین روزها بعد از آنهمه ایمانی که یکباره از آسمان نصیب من کرده بود؛ نمی دانستم کجا می‌توانم پیدایش کنم. دندان درد امان م بریده و مطب پر از انتظار با سفیدی یک‌دستش من را به روزهایی کشانده بود که شاید هیچ گاه عبور نکرده‌اند، سپری نشده‌اند، رهایم نکرده‌اند. دکتر گفته بود، شما با دندان‌هایتان سر جنگ دارید، تاوانش را من می‌دهم. ‌نه، حاضر نیستم با گارد دندان بخوابم، گارد پلاستیکی که آدم را یاد بکسورهای ناک‌اوت می‌اندارد؛ به دکتر گفته بودم، درد دارد... و نگفتم دردش این است که نمی دانم کدام مرد حاضر است من را با این گارد پلاسیتکی در دهان و اوتیسم حاد ببوسد. منشی مطب،پیرزنی ارمنی ست، از بقایای دهه ی چهل، مثل این ساختمان، مثل آدمهایی که این روزها توی سرم وول میخورند و جلوی من رژه می‌روند و من نمی‌دانم چه طور‌ از زمانه‌ای که در آن حتی امکان زیستن نداشته‌ام، خاطره دارم. به عکس دندان‌ها نگاه می‌کنم، سپیدیِ مات خطوط درسیاهی رنگ پریده، اشک در چشمم جمع می‌شود، یاد چیزی می‌افتم، نمی‌دانم، شاید یاد ماهِ رنگ پریده پس از باران. دندانهایم را باز به هم می‌سایم.

برف‌پاک­‌کن با سر من این ور و آن ور می‌رود. صورتم بی‌حس است. با زبان میکشم توی لپم. راننده تاکسی نگاهم میکند و من باز سر تکان می‌دهم. می‌گوید، خانوم! کمربند ... نمی‌شود، دیگر نمی‌شود دو نفر توی تاکسی جلو بنشینند، در هم بخزند مثل کسانی که در قطار هوایی می‌نشینند و موهایشان را باد می‌برد و جیغ می‌زنند، به ریش عابران بخندند، دیگر دو نفر نیستند که بی‌کار باشند و توی ترافیک ماندن، تفریح روزانه‌ شان بشود. کاش احمدی عقب نشسته بود و با صدای خودش میخواند؛... این ساده نیست، قدیمی‌ست، دو نفر همه نیستند، همیشه نیستند ... می‌روم خانه هنرمندان، توی باران کسی بدمینتون بازی نمی‌کند، گربه ها هم نیستند، پلیس‌ها حتی، حالا اگر دو نفر روی نیمکت‌ها، پشت به پشت هم تکیه بدهند وکام بگیرند ازیک سیگار و تخیلات شان را بلند بلند قهقهه بزنند، هیچ پلیسی سر نمی‌رسد تا از آنها نسبت و تناسبات بپرسد. سینا مثل همیشه نشسته است توی بالکن سیگاری‌ها، وقتی موهای فر او هم زیر این باران، افسرده‌گی بگیرند، دیگر نباید از دست‌ها‌ و نجواها، توقعی داشت. می‌نشینم یک گوشه و به باران نگاه می‌کنم؛ می خوانم؛ باهارای نارنج داره می‌شه پرپر ... نگاه می‌کنم به کانورس‌های خسته‌ام. بهترین دوستهایم، همپای کوچه‌نوردی هایم، بی‌نق و نوق. مطیع، بی‌که بپرسند، کجا می‌روی. یک پیرمردِ آرام از مغزم تراوش میکند روی سنگفرش خانه هنرمندان و زیر باران قدم می‌زند، یک سرباز کهنه است، تکیده با ته‌ریش، حتی زیر این باران هم می‌شود خاک روی یونیفرم ش را دید و پاره‌گی‌هایی رفو شده. از مقابل من که می‌گذرد؛ مکثی می‌کند، کوله پشتی‌اش را روی کولش بالا می‌اندازد، یله می‌خورد؛ پاهایش با او نمی‌روند، دستی به ران‌هایش می‌کوبد و ادامه می‌دهد ... پدرِ پدربزرگ من ارتشی بوده است، یک سروان وفادار، با چهارستونی قرص و دلی مردد. تماشای سربازان انگلیسی که در بندر از کشتی‌هایشان پیاده می‌شده‌اند، تاب و طاقتی می‌خواسته که او نداشته. بی‌بی می‌گفت؛ دل شیر می‌خواست دیدن‌‌ش، وقتی تفنگ گرفت سمت مافوق بی‌خایه که لب از لب باز نکرد...آه، اگر او ماشه را چکانده بود

سینا می‌آید سمت میز من، صندلی را کنار ؛ می‌زند و می‌نشیند. بچه پرروی خوبی ست،با لبخند می پرسد.

_ کبریت داری؟

_ اینجا بالکن بچه مثبت هاست،

_ حالا تو آتیش داشته باش،

می‌خندم. می خندد و سر تکان می دهد؛ نمی دانم چرا به دکمه ی مانتو ام خیره شده؛ می پرسد.

_ رو به راهی؟

_ تا به چی بگی راه

_ تو به چی می‌گی ؟

_ به اینکه راه بیفتی تو شهر و یک دل سیر گم شی

نخ دکمه ام ار میکشد و دکمه می افتد

_ من رو به راهم پس حسابی

دکمه را می گذارد روی میز و دست ش را می برد توی موهاش

_ بده با موهات بانجی جامپینگ کنیم

بلند می‌خندد،

_ دیوآنه

رو می‌کنم به شبِ خیس پارک. یک نفر دارد تند تند میزهای کافه را دستمال می‌کشد.

_ دوستت کو؟

_ رفت

_ کجا؟

_ رو به راه ش

_ آخ آخ؛ دردت اومد؟

_ هر اومدی، یه رفتی داره ... البته غیر از درد که وقتی می‌آد، نمی ره .

فقط ما دو نفر در کافه‌ایم

_ بت می‌آد از اونا باشی که درد‌ اشون رو کنسرو می‌کنند

_ یعنی چی

_ یعنی نگه ش می‌دارند، مدام مزه مزه‌اش می‌کنند

_ صنایع غذایی خوندی؟

مرد رسیده‌است به میز ما. بلند میشویم و می‌رویم سمت صندوق. زنِ لهستانی‌طوری محبوب من پشت صندوق است، و بین ما و او یک پنجره ی آبی حائل. کارگرها پشت سرش این ور و آن ور می روند

_ چه‌قدر شد؟

_ سینا، هر کی پیک خودش‌ رو بده

_ بیشتر از چایی‌م هم پول ندارم

_ پس جفتشو من حساب می‌کنم

_ چه کاریه، وقت واسه بی پولی من زیاده ...

پول را که می‌دهیم، می‌بینم دستان زن لهستانی‌طوری محبوبم میلرزد، خیلی بیش از قبل، هیچ وقت نگذاشتم لبخندم را ببیند. چشمم میافتد به پوستر یک فیلم که قرار است اینجا نمایش دهند، تهرانِ من.

_ فردا اینجا نمایش فیلم ه

_ فیلم خوبی ه؟

_ تهران انقدر شهر عجیبیه که هر فیلمی در باره‌اش بسازند خوبه، یه دوربین بذار سر نیایش، یه تِیک چهار ساعت فیلم بگیره، بی تدوین می تونی به عنوان یه فیلم سوررئال نمایش بدی. کافیه فقط به شکل‌هایی که دوده ها می‌سازند زل بزنی... ارواح تهرانند این دوده ها

_ آره، تهران یه وهم خوبی داره، ساختمون‌های بی قاعده، خیابونهای بی شکلش، آلفاویلی ه واسه خودش

_ یکی میگفت تهران ایکاروس ه، بلندپروازی با بال‌های سوخته

سینا ایستاد، سیگارش را گیراند :

_ تهران هیدارست، دیو هفت سر، زایا، شوریده

به خودم که می‌آییم، می بینم داریم با سینا توی خیابانهای خلوتگاهم گم می‌شویم، آجری‌های بلند ورکش، درخت‌های تُنُک ش. بوی کُلر استخر و بهار... از کوچه ی من رد می شویم، نمی‌گویم اینجا خانه‌ی من است، فقط سر میکشم ته کوچه، خالی‌ست، مثل همیشه. دندان‌هایم را به هم می‌سایم، اشک می‌دود زیر پوستم، کوچه‌ای که از اغیار پر و خالی می‌شود... بی "او". می‌رسیم سر بهار‌شمالی. من یکراست می‌روم سراغ رفیقم،پیر-درخت؛ بهش تکیه می‌دهم، سینا همان‌جا می‌ایستد

_ چند ساله شه؟

_ پیرِ، پیر ...

_ مامانبزرگم می‌گه درختِ پیر مراد میده، الان یعنی آرزو کنی، بش دستمال ببندی، فردا صبح که پاشی موجودی حسابت 10 رقمی می‌شه

_ واسه همین، دورشو نرده کشیدند، جلوگیری از افزایش نقدینه‌گی ؟

_ آره خوب،اصلا همین دوستت ه که عامل تورم ه

_ حباب بازار را بشکن، با غمزه‌ای، چشمان تو طلاست

_ تغزل اقتصادیت و بخورم

_ تو یکی بگو

_ ممم .... با توجه به اوضاع منطقه، دلم برایت تنگ است،،، جریان انحرافی من باش

دندان می‌سایم، لبم داغ شده؛ "او" می‌نوشت: کارانگلیسی‌ها نیست، در فتنه‌ی سیاه موی تو، من اغتشاش کرده ام، بی‌خود اشک آور نزن ...می گویم

_ همینمان مانده بود تانکها توی تخت خوابمان بیایند

_ این که مال تو نبود، دزد ِ عزیز

_ بله. هرجای ادبیات را دست بذاری، درد می‌کند ... تو کدوم وری می ری؟

دستش را در هوا می‌چرخاند:

_ این وری ...

_ خوب پس، برو گم شو

_ شب خوبی بود ؛ چسبید

فکر می‌کردم بگوید تا خانه‌ می رسانمت، نگفت

راه افتادم سمت کوچه‌ام. سینا... فکر نمی‌کردم شبی با او عیاق شوم. به برگهایی نگاه می‌کنم که دست باران را گرفته بودند و از درخت پریده بودند پایین. چآآآر منج نیییش ، صدای کریستالی ه سینا به خودم می‌آورد؛ دستم را می‌گیرد

_ خانوم شما نصفه شب کجا راه می‌افتین تنها تنها؟

_ کانسپت غیرت به موهات نمی‌یاد

_ آره واقعا، دلم برات تنگ شد یهو، خونه‌ات این طرفاست؟

رسیده ایم سرکوچه ام. به ته کوچه اشاره می‌کنم.

_ فکر کنم هنوز دلم برات تنگه، یه چایی بخورم خونه‌ات؟

_ اگه دلت وا می‌شه چرا که نه

_ قولی نمیدم، ببینیم چی می‌شه،

خیلی کودک است. من هراس دارم از این‌همه صداقتی که دارد. همیشه چیزی بوده که دست و پای من را ببندد.صداقتی مثل این، یا تلخی حسرت بر انگیز "او" ... میرسیم دم خانه،

_ اگه گفتی از سر کوچه تا خونه‌ت چند قدم ه؟

لعنت به تو سینا، با "او "بود که همیشه می‌شمردم، کوچه ها را، ثانیه‌ها را، با او همیشه به کفش‌ها خیره بودم. اوائل که رفته بود توی خیابان دنبال یک جفت بوت سیاه میگشتم،‌ با بندهایی کمی باز.باز دندان می سایم. فک م درد می‌کند و تیر می‌کشد تا شقیقه ی چپ م

_ سی و هفتا

_ باریکلا

آسانسور جایی گیر کرده. انگشت اشاره را می‌گیرم روی لبش که یعنی هیس. باید بی‌صدا بالا برویم؛می خواهد راه بفتد ولی من مکث می کنم؛نور کمی روی صورت ش است. خانوم هابیشام بیدار است، صدای کم رمق کانال من‌و‌تو اش می‌آید. توی تاریکی پای سینا می‌خورد به میله‌ی بارفیکسی که خانوم هابیشام گذاشته دم در، در نقش عصا. تو‌ هوا می‌قاپم ش. با دست جلوی خنده‌اش را می‌گیرد، از جلوی خانه‌ی کارمندها رد می‌شویم، دستم را می‌کشم روی دیوار، ده پله‌ بشمریم می‌رسیم‌ به زخمِ دیوار. دستم را می‌کشم توی گچ ش، با نا‌خن می‌سایم و گچ را به دهنم می‌برم . کمی‌ می‌ایستم، دیوار هم از سرکشی‌های او زخم خورده است. از طبقه‌ی دکتر که می‌گذریم سینا به هن و هون افتاده، میگویم

_ یـــه خشکی می‌بینم؛ رسیدیم

کلید را می‌چرخانم توی در. سینا آهسته می‌زند روی شانه ام و با چانه به پله‌ها اشاره می‌کند . "او"؛ با کوله پشتی اش نشسته روی راه‌پله،کفش ش را ندیده‌ بودم پیش از این،نو است. زل زده به سینا، و سینا هم به او. بی حرف بلند می‌شود که برود. قفل شده‌ام. سینا عرق کرده میگوید

_ ممم ... شب خوبی بود . ممنون

به من نگاه می‌کند با مکث، نگاهم را ازش میدزدم با سر پایین. با شتاب و بی‌صدا می‌رود.

_ برو دنبالش

_ نه! ببین، اشتباه می‌کنی

_ نه! تو اشتباه می‌کنی اگه نری

_ خواهش می‌کنم

_ برو گفتم

بی صدا می‌دوم دنبال سینا، هنوز هم خر حرف‌های "او" یم ، بی‌اعتراض. پاهایم می‌رود،ولی دلم مانده آن بالا، به زخم گچ که می‌رسم، دلم امان می‌برد؛ بر می‌گردم بالا؛ تا من برسم می‌بینمش که "او" پشت در کشویی آسانسور‌ گم می‌شود و انگار آسانسور قورت ش می‌دهد پایین. چراغ راهرو خاموش می شود، دست می‌سایم به دیوار تا کلیدش را پیدا کنم،دوباره می‌دوم از طبقه ها پایین، دنبال او، به طبقه ی کارمندها که می‌رسم، صدای باز شدن در آسانسور می‌آید. و بعد صدای میله ی بارفیکس که محکم می‌خورد زمین و صدایش در هوا می‌پیچد و صدای در. می‌ایستم. دستم را روی گوشم فشار می‌دهم و لب می‌گزم. منتظر صدای هابیشامم که نمی‌آید،جسمم قفل شده. تایم برق راهروها باز تمام می‌شود باقی پله ها را کورمال پایین می‌پرم، در کوچه کسی نیست. در پیچ کوچه کسی نیست، کوچه دو سر دارد، نمی‌دانم کدام طرف ش بدوم، دنبال کدامشان بدوم ، می‌دوم آن سمتی که وقتی "او " قهر می‌کرد راهش را می‌کشید و می‌رفت. یک سگ پارس می‌کند، از پشت یک در. جا میخورم و راهم را عوض می‌کنم و می‌روم آن سر کوچه که از آن آمدیم. لعنتی‌ها عجب سرعتی هم داشتند؛ می‌رسم به ورکش. کسی نمانده‌است. هر کدامشان ماندنی بودند، باید حالا پیدایشان می‌شد. شبِ تهران هر دوتایشان را بلعیده است. نفس نفس می‌زنم و آرام بر می‌گردم سمت خانه.راه خانه به نظرم خیلی طولانی ست. کنار پیچک دیوار سه تا از ته سیگار‌های قهوه‌ایِ "او" را می‌بینم، لعنتی، چرا اول ندیده‌مشان؟ برشان می‌دارم. در که باز می‌کنم، خانوم هابیشام جلویم ایستاده، این اسم برای این لحظه ی او زیادی لطیف است، خانوم تناردیه بهتر است. حرفی نمی‌زنم؛ او هم.از فردا حتمن باید دنبال خانه ی دیگری بگردم. در آسانسور را باز می‌کنم و می‌خزم تو. توی آیینه‌اش به قیافه‌‌ام نگاه میکنم، دلم می‌خواست پدر پدربزرگم اینجا بود، تفنگش را به سمت من نشانه می‌گرفت ، و ماشه را اینبار می‌چکاند؛ به منِ بی خایه . به طبقه‌ی آخر میرسم؛ طقه ی پناه دهنده‌. از بیرونِ پنجره ی مربع به آسمان نگاه می‌کنم. شبِ تهران آدم را یاد ونگوگ می اندازد، دراز می کشم روی راه‌پله‌ی سرد. همانجا که "او" نشسته بود. خیره می‌شوم به در آسانسور. و بعد راه‌پله ها را می‌بینم.همه ی راه پله را . از این جایی که او نشسته بود، می‌شود همه‌ی راه پله را دید، می‌شود دو نفر دیگر را دید که بالا می‌آیند.می شود زود تر از اینکه دو نفر برسند، جیم شد؛ می شود توی چشم دو نفر زل نزد و یکی دیگر را فراری نداد. و خیلی احتمالهای دیگر که "او" نکرده بود. چیزی زیر سرم، توی کیف آزاردهنده است. بیرون می‌آورم. جعبه‌ی گارد دندان است. صورتیِ چرک. سیگاری از کیفم در می‌آورم و می‌گذارم لای موهام. کلید همانطور معطل روی در مانده، می روم تو ویله می شوم روی تخت، سردِ راه‌پله ها کمرم را منقبض کرده. کش و قوسی می‌آیم. دست می‌کنم توی کیفم و گارد دندان را بیرون می‌آورم. امتحانش می‌کنم روی دندان‌ها، بد هم نیست. لبهایم مثل ماهی گلی ست. تمرین می‌کنم: عژیژم دوشِت دارم...دوشِت دارم. خنده‌ام گرفته. دوشِت دارم.کم کم قهقهه می‌زنم و اشکِ خنده‌ام سرازیر می‌شود. سیگاری روشن می‌کنم و به زحمت پُک می‌زنم. توی آینه می‌بینم که ریملِ م ریخته، با دو خط موازی سیاه و لبهای قلوه‌ای . دوشِت دارم ... آیفن دو زنگ کوتاه می‌خورد. ساکت می‌شوم. یعنی کدام‌شان برگشته است؟ . می‌زنم زیر خنده: دوشِت دارم. دراز می‌کشم روی تخت و سعی می‌کنم بدون اینکه خاکستر بریزد و گارد دندان در بیاید به سیگار پک بزنم. تا خوابم ببرد یک بار دیگر هم آن دو زنگ کوتاه تکرار می شود،پدر بزرگ م توی آیینه به خودش سلام نظامی می دهد و ماشه را می چکاند

10 نظرات:

icarus گفت...

salam
mataalebe in weblog kheili khoobe.khode shoma minevisi inaro?
in post.tabagheye panahande.

Theophanes Hellenas گفت...

من از فیسبوک به اینجا رسیدم. آنجا درخواستی فرستادم که علتش چیزی بود که اینجا خواندم. شخصاً شما را نمی شناسم، اما در جواب سوال فیسبوک در این زمینه ادعا کردم می شناسم! حمل بر فقدان شعور نشود، شناختن داریم تا شناختن و به یک معنا شاید درون شما چیزی هست که من می شناسم. چیزی که خودش را در این نوشته ها به رخ می کشد...

ناشناس گفت...

سرشاراز پر گویی بود،حدیث نفس؟ یااعتقادات راوی که به خواننده زور چپان میشوند؟

theone گفت...

بعد از "صداها" این خوب بود روون بود "نیمه کاره رها نکردم" ! :)

ناشناس گفت...

سلام هاجر. منو یادته؟ اون امی که تو نوه پ وو.

ناشناس گفت...

نفر قبلی خیلی بی شعور و در خیال خودش خیلی آوانگارد بود... حیف نون.

ناشناس گفت...

ایاق درسته نه عیاق

omid گفت...

برخی چه خوب می گویند آنچه را که دیگران بدان اندیشیدن نیز نتوانند

ناشناس گفت...

خیلی‌ چسبید! بد از مدت‌ها حس کردم تهرانم!

ناشناس گفت...

عالی بود واقعا عالی بود
واسه من شبیه یه خاطره بود
انگار یه برداشت از قصه ی زندگیم بود