تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

Sunday

رهن شراب - رویاگردان ششم





ساعت خودش را می دزدید که یازده نباشد ؛ هشت هم نه و هر زمان دیگر هم نه و من نمی دانستم شب شده است و یا این سیاهی چشم های من است که شیشه ی عینک م افتاده و کورمال شده ام . چراغ ها در خیابانِ همیشه شلوغی که بوی چرخ های باقله ای و و سم ِ سرخی می داد روشن بود و من نمی دانستم که خیابان شلوغ است و یا این چشم های من است که نمی بیند و تنه ای بابت ش به من می خورد. یکی گاهی داد ی می زد که لباس هایی ست شیک و مجلسی که زیر زمینی ست که خیابانی ست که از بوی خونهای در گلو مانده ی فریادِ مرد می جوشد و من می دویدم تا برسم به مغازه ای که سلجدم را گرو گذاشته بودم برای رهنِ هیچی که یادم نمی آمد چیست و ساعت خودش را از من می دزدید که یازده نباشد و هشت هم نه و هر زمان دیگری هم؛ که رسیدم به میدانچه ای که اشکوبه اشکوبه های موازی ِ معوج احاطه اش کرده بودند و و توی هر اشکوبه عربده ای به زبانی که نمی دانستم بلند بود. نشستم روی تختی چوبی که بویِ سیکار می داد و تخم ِ مرد هایی که هیچ زنی ازشان آبستن نشده بود و یک خط سرخی توی آسمان می چرخید که می گفتند یائسه گی آسمانِ شمالی ست و من چهره ی مادرم را می دیدم که می خندید وشاد بود و بوی تخم های باکره از تخت بلند بود و یک قرابه ی سیاه از منیِ مانده ی هفت ساله لای پای من می چکید . مردی نشسته بود کنارم و شیشه ی عینکم در چشمم می افتاد و نمی دیدم و کور می شدم که شب است و یا من کورمال عینکی ام که نمی بیند و زنی با شمدی خاکستری ایستاد روبرویم که صورتش یک بری بود به سمت من و لاغر بود و لای دندانهایش غار بود و چشمانش بزرگ و بزک و و چادرکِ دندان گزیده اش رود تفی سرشار از دهانش قی می کرد شکمش بزرگ بود و مناعی می کرد همان طور که صورتش نیم رخ بود مثل یک نقاشی مصری که این زنها که می بینم همه جنده اند و من زن را می دیدم و زنها را نمی دیدم که چشم هام کورِ عینکِ شکسته ی پدرم بود و من دویدم و نمی دیدم باریکه آب میانِ آن دیوارهای بلندِ کاهگلی که عیش من بوی باران خوردنشان بود و من ِ کورمال دست می ساییدم تا برسم به پیچی که می رسید به خانه ی مامن و یک کاه برش داده بود دستم را و مرد ها دنبالم می دویدند و من باید چشم هایم را از مرد مرده ای پس می گرفتم و به خانه که رسیدم سر چرخاندم که خودمان را ببینم که آن کنج کوچه ایستاده بودیم و من به تو نشانش می دادم که مامن است و برای کودکی های من خیلی بزرگ بود و الان درش سفت است و باید زور زد تا باز شود و من با کناره ی پهلو هام می زدم که باز شود و می ترسیدم که اگر جنینی در رحم ام خشکیده باشد الان امن نباشد و بچه این طوری می افتد و مرد ها می آمدند و خانه ی در بسته امن بود و من لای تیله هایی که از فاطی دزدیده بودم و توی دهانِ سیاه ِ بخاری ِ دیوار قایم کردم و نمی دانستم هر دهنی گلویی دارد که می بلعد و گلوی دیوار تیله و اشک و دزدی من را بلعید و فاطی نفهمید که تیله هایش چی شد ؛ چشم هایم را پیدا کردم که با تیله ها قل خوردند پایین و توی زیر زمین لای قرابه های سیاه جنازه ای بود که من دیدم ش و سرم را چرخاندم تا لای پاهایم را ببینم که سرد و خیس بود و یاد تو افتادم که برایت تعریف کردم که مویی را که از لای پایم کشیده بودم به تعجب؛ رسیده بود به روده هایم و چشم هات آب افتاده بود؛ سرد و خیس . جنازه را دیدم که افتاده است و من دفترهایم را سوراخ می کردم با دستگاهی که پانچ می کرد و دست گاه را توی تن مرده فرو کردم و سینه هاش دست گاه من بود که انگار زنی باشد که دوست ش می دارم و یا مردی که نمی شناسم ش و توموری سیاه به تن ش زده باشد و چشم هاش آبی . سرد و خیس بود تن ش و ساعت خودش را از من می دزدید که یازده نباشد و هشت و هر ساعت دیگر و من جداره های سیمین شده ی یک نی قلیلان را روی صورت جنازه کشیدم و جای شیار ها خیش شد بر صورتش و کناره ی دهانش را قی کرد و من یک قرابه ی شکسته را گذاشتم زیر کشاله اش و و پای بسته اش به خون تیز شد و و دست های تو سرد و خیس از من می گسست به خیال جنون و یک چوب پر از گل میخ نشاندم به زحمت به بازوهاش و لباس ِ مزینی بود به تن ش و دندانهای ِ یک ردیف سفیدش را به یاد گربه ای که می شناختم به انبرِ قلیانِ بی بی ساییدم به مرارت و خاک بر چشم ش پاشیدم که تیله های فاطی پیش شان ملعبه ای بیش نبود و بزرگ بود و بزک

کسی با لگد به گرده ام کوبید و بچه ام سقط شد که نفهمیدم حرامِ کیست که سجلدش نیامده گرو شراب فروش مانده است کین دفتر بی معنی در رهن شراب؛ اولا




4 نظرات:

aroosha گفت...

و هاجر باز می گردد... از کابوسهایت، شیوه ی بحرطویلت و عریانی روحت لذت بردم

M.Mir گفت...

بگیر و پریشانم کن. من آن لولی ام بعداز این خیابان که تو بردی ام روز بلوا.

میلتان را هم چک کنید صواب! دارد

Mani گفت...

در خلال جاه طلبی های خود آموختم که همه انسان هائی که به قدرت انتزاع در نگاه دست یافته اند راه را می بینند اما اگر در آن گام بر نمی دارند یا در توجیه امکان یافتن راه های ساده تری هستند از ندانستن آنچه باید پیمود نیست ، از نخواستن در پیمودن راهی است که تردیدی در درستی آن ندارند .
فهمیدم که دستگاه عظیم فکر و فلسفه بشری بیشتر در کار توجیه سستی اوست تا یافتن راه هایئ برای بهتر زیستن و اعتراف به نادرستی های پس پشت جائی که در آن ایستاده است .

mohamad گفت...

....