تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

یکشنبه

مآی اُنلی فرند


این روز‌ها با من زندگی می‌کند. گاهی گوشه اتاق می‌نشیند و با گیتارش ور میرود یعنی دارد کاری جدید میسازد. یا توی آشپزخانه پشت میز می‌لمد و چوب شور و آبجو می‌خورد و به جاهایی خیره می‌شود که من نمی بینم.‌ من کاری به کارش ندارم یعنی نه می توانم از میل شدید به همخوابگی با او بگذرم و نه اینکه وقتی جوری رفتار میکند که انگار من اصلا وجود ندارم غرورم را زیر پا بگذارم و چیزی بگویم. پای من خودش هزار درد دارد. فقدان رباط صلیبی زانوی چپ که وقتی شوهر سابقم دید با دوستش که اتفاقا خبلی شبیه همین مرتیکه بود ریخته ایم روی هم تا برایش در مطبش تولد بگیریم و آنجا با منشی اش لب تو لب دیدیمش،‌ با یک ضربه لگد کارش را ساخت، فرورفتگی ناخن در گوشت که دکترجدیدم میگوید با این مرض قند هر روز بدتر میشود و عصب سیاتیک لعنتی که این سرمای مرطوب شمال تحریکش میکند. دارم به شلوار چرم سیاهرنگش نگاه می‌کنم و آن اعوجاج موهای بلندش که از عکس پوستر‌هایش خرمایی تر است.علف مبسوطی زده واز درهای آگاهی یکی یکی گذشته است،‌‌‌‌ این تعبیر خودشان است،من که چیز جدیدی نمی‌بینم؛ فقط رنگها جنده می‌شوند.این جور هنرمندان همیشه دنبال یک محرک اند که بهشان ایده بدهد.من هم هنرمندم یعنی اگربه فلسفه‌خوانده‌ها بشود گفت فیلسوف،من هم سینماگرم.ولی ایده هایم را ازساقی‌ها یا تخت این و آن گدایی نمی‌کنم. همین خواب هایم را بسازم آلیسی هستم برای خودم.‌ دستم رادراز کنم می‌توانم لمسش کنم،از همان روزی که سر و کله اش در اتاق خواب پیدا شد این وسوسه که اگر دستمم را دراز کنم می‌توانم کشیده محکمی تو گوش همیشه خون چکانش بخوابانم تحریکم میکند.نمی‌دانم چرا فکری به حال خونریزی مغزش نمی‌کند.نابغه‌ای با مغز حائض.تعبیرت واقعا مزخرف است. ماگ لبه میز اَپن، چندین هفته است که در حال افتادن است، حساب کرده ام اگر کپک‌های روی چایِ مانده سه هزار سلول دیگر بزایند، ماگ از لبه بالاخره سقوط می‌کند و کابوس من هم تمام می‌شود.خوبی آب و هوای این خطه این است که همه چیز زود کپک و قارچ میزند‌ .بخصوص دهانه واژن. پیپل آر استرنج ون یور استرنجر،فیسز لوک آگلی ون یور اِلون.این را زیرلب می خوانَد انگار بخواهد با لحن اِلون َش کنار بیاید، بلند شد و با مدادش ریتم گرفت، هنوز نمیداند چه طور بخواندش که درست در بیاید.من برایش می‌خوانم، همانطور که توی تاکسی یا شلوغی پیاده رو می‌خوانم. گمانم خوشش آمد چون نشست و نتش را نوشت و بعد گیتارش را برداشت و شروع کرد به زدن: پیپل آر استرنج،ون یور استرنجر. من با صدای گیتارش گریه می‌کنم ، صدای او هم بلند تر می‌شود. خوب است . رایدرز آن دِ ستورم را هم می‌خواند با آن ژستی که روی سِن می‌گیرند ، من هم سر حالم و مثل دخترهای عاشق جیغ می‌کشم، ناگهان داد زدم: کآمان بیبی لآیت مای فایر.با دو دسته آدم نباید صادق بود: مردها و موزیسین‌ها.عادت کرده‌اند میکرفن فقط دست آنها باشد والبته فقط تشویق شوند.ماشینی در خیابان جیغ میکشد و محکم به چیزی می‌کوبد. دلم خنک شد.
توی وان دراز کشیده‌ام. سی و دو ساله ام در یکی از بهترین هتل‌های پاریس از آخرین کنسرتم باز گشته ام. اجرای مزخرفی بوده و فردا آن زنیکه منتقد موسیقی که پاها و بی تفاوتی‌اش حشری‌ام میکند و جز در تخت خواب نشده که صادقانه ازش بشنوم من یک نابغه‌ام با مغز حائض برایم خواهد نوشت که عصر من به سر آمده است. مهم نیست : مآی اُنلی فرند؛ دی اِند.
می‌گویند دانشمندانی درشرق فرانسه می‌خواهند دو پروتون را چنان شتاب دهند که پس از برخوردشان با هم بیگبنگ کوچکی بوجود بیآید. به این بیگبنگ مینی فکر می‌‌کنم در حالی که آدم را یاد ساندویچ بیگمَک با بوی سمج روغنش می‌اندازد،آخرین پک را به سیگار می‌زنم و امیدوارم که حاصل این یکی یک کثافتکده دیگر به موازات این جهان نباشد.او هم توی حمام ولو شده است و در حالیکه مثل هامون به دیوار تکیه داده از حال رفته است، من توی وان سِر شده ام و نمی‌توانم سرک بکشم که ببینم از بینی‌اش خون جاری شده یا سایه شلال مویش است.موی سر، دست، پا، شکم، کمر، عصر تمام موهای بدنم را شِیو کردم و فقط یک تکه را باقی گذاشتم. فردا صبح که دکتر جدیدم برای معاینه می‌آید نباید من را پشم آلو پیدا کند. تصویر بدی برایش باقی می‌ماند.حالا مثل یکجزیره شناورم که در مرکزش یه دسته خزه وحشی روییده است .تصویر انتزاعی آخر .چیزی که خیلی از فیلمها کم دارند. کم کم فِید میشوم به سیاهی

۶ نظر:

shima گفت...

کشف کردم اینجا را! و نوشته ای را که دوست داشتم . اون بیگ بنگ کوچولو هم کار دارد تا راه بیفتد!

ناشناس گفت...

الان بايد بروم سينما مي خاوهم يك فيلم مزخرف ببنيم ،‌ ديدن فيلم هاي مزخرف خيلي خوب است تو هم ببين ...
اما نوشته ي تو ،‌داستان تو ، قصه ي تو
من كه از هميشه ي خدا مي دانستم تو استيلت به كلمه بازها بيشتر مي خورد تا سينماگرها ،‌دذيغا عمر كه تا بر بادش ندهي بر نمي گردي سر خانه اي كه خانه ي توست و روزي از كنارش رد شده اي بي آنكه ببيني اش
فعلن بنويس ، بعدن مبسوط نظرم را مي نويسم
دوست مهربان و رئوف تو .

aroosha گفت...

ذهن خلاق تو و تواناييت در شخصيت پردازي گاهي من رو مي ترسونه. مواظب خودت باش ...

سهيل گفت...

پاي من نيز هزارات هزار درد دارد.
ون یور اِلون سياهي سياهي سياهي هست

سهيل گفت...

هزاران*

hamed گفت...

هاجر این بلا سره منم اومده, چه دنیایی