به مودب میرعلایی و شهلا اسماعیل زاده ... دو خوب -آقای سین؟
-بله
-شما باز داشت اید
-بله
.
هیچ خبری نیست.مطلقا ... بوی رطوبت تندی در فضا پیچیده است و این تنها چیزی ست که من احساس میکنم . سعی میکنم از روی زمین سرد بلند شوم. دستهایم را با دستکش پوشانده اند، چشمهایم را با چشم بند . پاهایم را به مناسبتی نمی توانم تکان دهم، یا سِر شده یا قطع . نمی توانم از روی زمین بلند شوم. زبانم را بیرون می آورم و با نوکش به زمین تُک میزنم، زمین سیمانی التذاذ لیسیدنِ فلزیِ زخم را به تنم میریزد.
.
نمیدانم زمان گذشته است یا نه. شایدبتوان گفت دیشب، شاید هم نه، به هر حال دیشب صدای سرفه می شنیدم . تک سرفههای حین دیدن یک فیلم شاید، آنطوری که در سالن سینما میشنویم و باز همه چیز در سکوت حضار فرو میرود. بوی رطوبت از بین رفته است، یا عادت کرده ام یا مشامم هم از کار افتاده است. شاید اگر چشمهایم باز بود مبتوانسم بفهمم زمان عبور کرده را . باید کسی این طرف ها باشد. باید کسی صدای من را بشنود؟ تمام توانم را جمع میکنم که فریاد بزنم، شکمم را منقبض میکنم، همه حجم هوای دیافراگمم را یکجا جمع میکنم، آب دهنم را قورت میدهم. و در یک لحظه همه حجم هوا را خالی میکنم و میفرستم روی تار های صوتی .نتیجه اش خنده دار است: هیچ، هیچ صدایی از گلویم در نمی آید، یک صدای نامفهوم .. نا امید کننده است. از صرافت ش می افتم
.
دست هایم را احساس نمی کنم، پاهایم را، چشم هایم را، گوش هایم را، زبان حتی، خشک شده است، ترس عجیبی به جانم افتاده، همه چیز در آستانه ی فراموشی است ... عملا چیز های زیادی را به یاد نمی آورم
اسمم: سین
فامیلم: گاف
سنم: بیست و وو و ؟
سر درد یا دل درد عجیبی دارم، یکی از این دو تاست . مطمئنم . .. طعم کیوی چگونه است؟ ترش؟ ملس؟ شیرین؟ نمی دانم.
.
می دانم در تاریخ گشایش گری زندگی بشری، لحظاتی ست که گویی دری بر انسان گشوده میشود تا به جهان دیگری پا بگذارد . مثلا انتهای مرحله جنینی.... با صدای چرخیدن سه بارِ قفل، در باز شد. و صدای پاهایی را شنیدم که به سمت من می آمد . چند لحظه بالای سرم توقف کرد و نمی دانم اینکه جسم من از ارائه هر گونه واکنشی معذور بود را به پای چیز خاصی گذاشت یا نه . به هر حال چهار دست در یک لحظه ی واحد، کتف ها و پا های من را گرفتند و روی زمین نشاندندم. من صدای یک جفت پا شنیده بودم و وجود جفت دست دوم برایم عجیب بود.حتمن این مرد چهاردست دارد. به محض اینکه روی زمین نشستم، یک شبکه ریزومی از درد از مبدا باسن اغاز شد و در تمام تن م پیچید . فریاد بلندی سر داده شد و من از تطبیق جنس صدا با داده های حافظه ام فهمیدم صدای خودم است
.
چهاردست رفته است . من دو باره تنها شده ام. دست کش ها را از دستم در آورده و پاهایم آزاده می توانند درد بکشند. باز هم سکوت ی مطلق وجود دارد . ابدا احساس گرسنگی نمی کنم یا دفع . تنها مشکلم، احساس ترسناکِ فراموشی است. تمام ذهن من در حال تلاش است که به یاد بیاورد، بعد از دوازده چه عددی ست. عددی که بعد از آن است در یک سیاه چاله سقوط کرده است، یک آهنگ در ذهنم تکرار میشود،. می دانم که دارم این آهنگ را هم فراموش میکنم و تکرارش به همین دلیل است، درخشان ترین شعله ی کبریت، درست پیش از خاموش شدنش زبانه میکشد، ذهنم دارد به یک برگ کاغذ آچهار سفید بدل میشود، یک کاغذ آچهار که اگر دم دستم بود، به شرط مرطوب نبودنِ کاغذ میتوانستم با آن یک قایق بسازم
.
سیزده
به محض اینکه روی صندلی نشستم یا بهتر بگویم نشانده شدم، عدد یادم آمد . یک صندلی خشک چوبی باید باشدچشمهایم بسته است ولی شهودی به من میگوید در یک اتاق روشن ام، هر چند در سیاهی پیش چشم من تغییری رخ نداده است . چهار دست من را اینجا آورد و من را روی صندلی نشانده، من الان دست نشانده ی او هستم. از بازی های ناغافل ذهنم با کلمات خوشم می آید. خنده ام میگیرد. صدای کسی که انگار از خندیدن من خوشش نیامده خطابم میکند
-خنده دار است؟
متوجه می شوم تمام مدت این جا بوده و من را نگاه میکرده است. حرفی نمی زنم
-اسم؟
جوابی ندارم .
-اسم؟
-سین
سکوت شکوه آمیزی میکند،
-سین – گاف
خودکارش را روی میزی فلزی میکوبد و به حالت قهر اتاق را ترک میکند _ همینجا اعلام کنم تمام حوادثی که برا ی شما نقل میکنم از ذهن یک راوی چشم بسته میگذرد و شخصِ راوی هیچ مسئولیتی در قبال دادههایی که مغایر با واقعیت یا حتی احتمالات عقلانی شما باشد، نمی پذیرد. دلم نمی خواهد اگر فردا معلوم شود که جنس میز چوبی بوده، راوی در مضان اتهام جعل حقیقت قرار بگیرد.-
.
دوباره سکوت و چشم بسته و و و ... حوصله ندارم باقی اش را بگویم
.
دست نشانده شده ام باز . سعی میکنم حدس بزنم که آن مردک در اتاق هست یا نه . به صدای سکوت زل میزنم، البته اگر هن و هن چهاردست بگذارد .چار دست که شرش را کم میکند صدای آرام نفس کشیدن دیگری را میشنوم. سعی میکنم چیز خنده آوری در ذهنم جاری نشود.از قرار این مردک اعصاب مناسبی ندارد
- اسم؟
- سین
- ببین، من تا آخر دنیا وقت دارم اما قول نمی دم تا اونموقع خوش خلق هم باشم
- خوب، من معذوریت شما رو می فهمم اما من هم محدودیت هایی دارم، یکیش اینه که اسمم سین ه
مردک نشانم داد که تا آخر دنیا که هیچ، به قدر قورت دادن آب دهان هم خوش خلق نیست.چیزی که باید مشت ش باشد کارِ خودش را کرد. شکمم به طرز عجیبی به قار و قور افتاد
-اسم؟
-متاسفانه سین
نزد، این بار دستش را نزدیک چانه ام آورد و داد زد
-اسمت، صاد – پ؟
جا خوردم. پس من را با کسی اشتباه گرفته اند. البته ترجیح دادم در باره اش با مردک حرفی نزنم.شاید سر فرصت با چار دست گپی زدم
-صاد- پ
-خوبه
-شغل؟
متاسفانه یک صاد- پ هر شغلی میتواند داشته باشد. نمی دانم به مردک چه بگویم
-شغل؟
-نویسنده
یک نویسنده همیشه میتواند یکی از آن قماش آدمهایی باشد که راست کار ِ مردک است
-چرا بیانیه ی شماره سه رو نوشتید
داشتم درون خودم دنبای یک علت میگشتم که یک بیانیه میتواند بر مبنایش نوشته شود. مشت مردک معده ام را دردناک کرده بود
-فقر و گرسنگی
خودکارش را باز با حالت قهر روی میز کوبید و اتاق را ترک کرد.بعضی رفتارها ماهیتا لوس است، حالا از هر کسی میخواهد سر بزند
.
منتظر چار دست م که بیاید و بگویم که من را با یک صاد-پ اشتباه گرفته اند... مطلقا از هیچ کس خبری نیست، از روی همان صندلی تکان نخورده ام. دلم میخواهد بایستم ولی جراتش را ندارم. پاهایم را می کشم سمت خودم و با چشمهای بسته به زانوهایم نگاه میکنم، چه باید گفت؟ با چشمهای بسته نگاه میکنم یا نگاه نمی کنم؟ برای بعضی وضعیت ها هنوز کلمه اختراع نشده است، شاید چون نویسندگان که متولی زباناند هنوز در این وضعیتها گیر نکردهاند یا آن دستهشان هم که مجبور شدهاند با چشمهای بسته به زانوان خود نا- نگاه کنند، در آن لحظه گرفتاری های مهم تر از زبان داشته اند . به هر حال کسی از منِ عامی توقع ندارد مسئولیت واژه سازیِ در شرایط اضطراری را بر عهده بگیرم، مگر آنکه بعد از آزادی از دست ِ مردک، دوره ای هم توسط پاسدارنِ قلمبازداشت شوم. زانوان م را تکانی میدهم که از بقا ئشان مطمئن شوم، سعی میکنم بلند شوم که صدای ناکهانی تک سرفهی همان تماشاگر سینما بلند میشود، خیلی نزدیک،روبروی صورت من گویی جلوی من ایستاده است. ترس از بودن این همه وقتش در اتاق کارم را خراب می کند، می چسبم به صندلی و تمام دفع ترس را بر عهده عضلات مخروطی شکل مقعد و محتویات تاسفآور رودهها مینهم.نتیجه رقت بار است
.
یک دو دست من را آورد به سلولم و هیچ وقعی هم به خرابکاری توی شلوارم ننهاد . قبل از خارج شدن آدامسی را که در دهانش می جوید، باد کرد و ترکاند. وضع شلوارم طوری نبود که به او بگویم من را اشتباهی گرفته اند، البته چرق چرقی که با آدامسش راه انداخته بود هم نشان نمی داد که او آنقدرفرد با مسئولیتی باشد که به دردل دلهای یک آدم اشتباهی گُهین توجه کند. باید منتظر چهاردست خودم باقی بمانم. به صاد-پ فکر میکنم، او یک بیانیه نوشته است که آقایان را حسابی عصبانی کرده است، حتما آرمانهایی داشته که برای ش مبارزه میکند، آرمانهایی آنقدر درونی شده که هیچ گاه فراموش اش نخواهد شد. از آن آدمهای کسل کننده که حتما شور و شوق و امیدِ پیروزی از سر رویشان میبارد...هه، چقدر در انتخاب متهم اشتباه کرده اند
.
-من صاد-پ نیستم
هن هنی کرد و من را روی زمین کشاند، گه توی شلوار خشک شده بود و آزارم میداد،
-من صاد- پ نیستم، من را با یک نفر دیگه اشتباه گرفتین، یعنی همین حالا که دارین وقتتون رو صرف من می کنین، اون صاد-پ میتونه هرجایی باشه و هر غلطی دلش میخواد بکنه
چهاردست ممکن است یک غولچه ی ریش و پشم دار باشد یا یک ایلیاتی که برا ی تامین خانواده اش جهت حمل و نقل کالا استخدام شده باشد، به هرحال مطمئنم که گاهی دلش برای سیب زمینی هایی که می کاشته تنگ میشود. آدمیزاد، عجیب عاطفی ست
مردک نه، این بار یک آدم دیگر آمده بود بازجویی ام کند ، میخواست آغاز کند که حس کردم در باز شده و "او" داخل شد، همان تماشاگرِ سالن سینما. نمی دانم چرا با آمدنش تپش قلب گرفتم، نوعی شرم حضور داشتم، بازجوی جدید به او محلی نگذاشت و شروع کرد
-اسم؟
حس کردم که او رفته به لبه ی میز تکیه داده و به من خیره شده است
-اسم؟
-سی..صاد-پ
-اسم؟
-ها؟
-اسم؟
-صاد-پ
مکثی کرد. یعنی چه؟ اسم که همان بود. باز جو پرونده اش را بست و با طمانینه گفت
-آقای دال- عین، ما همه چیز رو در باره ی شما میدونیم، بهتر با ما کنار بیایید، ما برای شخصیت شما احترام قائلیم، شما از نظر من مجرم نیستید، و فقط، تاکید میکنم، فقط برای پاره ای توضیحات در باره ی اتفاق یک روز خاص در سال گذشته اینجا هستید ... پس لطفا با من همکاری کنید، اسم؟
اینها حتما یک طوریشان شده است
-آقای عزیز ، من سین- گاف هستم، نهایتا صاد- پ. این دال - عین چه صیغه ایست ، من واقعا نمی فهمم
بازجو خندید . جمله ی آخرم به نظر خیلی احمقانه آمد، چه کسی واقها نمی فهمید؟ سین-گاف، صاد-پ یا این دال- عین؟ . "او" اما همان طور ساکت بود. به آرامش خاصی نفس میزد.بویِ خاصی با هر نفسش در فضا می پیچد و در خلال یاد آوری صدای تک سرفه اش،ناگهان چیزی من را لرزاند؛ باورکردنی نیست : "او" یک زن است .
-اسم؟
زن، "او" ی من ... دلم میخواست بازجو خفه شود؛ نیاز دارم به سکوت ش گوش کنم
-دال- عین
.
دلم نمیخواهد من را اینجا تنها بگذارند، دلم نمیخواهد دست هایم بی دستکش باشد، دلم نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورم، دلم نمیخواهد به این فکر کنم که من چه کسی هستم، دلم میخواهد من را به بازجویی ببرند و او را ببینم، اَه ... لعنت به زبان، او را ببینم یا نبینم؟ دلم میخواهد حضور او را ببینم، با این چشم بندی که یادم داده است چگونه چیز ها رابا چشم های بسته ببینم، به درک که برای زبان مشکلات اساسی پیش میآید. در نقطهی بدی از تنم احساس درد مطبوعی میکنم. همزمان سوال بدی به سراغم میآید: در نقطه ای از تن چه کسی درد مطبوعی بوجود امده است
.
اگر اینبار یک بازجوی جدید به سراغم بیاید، تعجبی ندارد، یا اگر سراغ یکی دیگر از حروف الفبا را از من بگیرند، من دچار خارش جدیدی در مقعدم شدهام و چند سوال دیگر از این نوع. سکوت میکنم که بفهمم " او" هم در اتاق است یا خیر. میتوانم حضور لطیفش را احساس کنم که به میز تکیه داده است . به من نگاه میکند، بازجوی سابق ام وارد اتاق میشود، چهاردست هم همراهش است ؛ باهن هن . با هم پچ پچ میکنند و میدانم به من نگاه میکنند. من با چشمهای بستهام به آنها نگاه میکنم؛ ولی از مسیر نگاه "او" پرهیز میکنم، با چشمهای بستهام هم نمی توانم با او چشم در چشم شوم، ولی زل می زنم به چشمهای بازجو، چشمهای بسته ی سین یا صاد یا دال یا هرکدام از حروف الفبا در حالیکه مقعدش میخارد و عاشق یک زن ناشناس شده است به چشم های یک بازجو زل زده است.
-اسم؟
مکثی می کنم؛ ذهنم در حالیکه مقعد ش می خارد، به دنبال یک ترکیب جدید در حروف الفبا میگردد. از ترکیبهای دودویی در زبان خوشم میآید. ترکیبهای دودویی اصطلاحیست که دقیقا همین الان ساختم ش
-شین- شین
-خوبه، گزارشاتی از شما به ما رسیده دربارهی مصادیقی بارز و درختهای سپیدار . میخواید در باره اش به ما توضیحی بدید
-بله
توضیحی نداشتم، مقعدم می خارید و حس میکردم "او" از جایش کمی تکان خورده است و رفته پشت سرم. میتوانم عبور جریان هوا از کناره ی پره بینی اش را حس کنم
-امکان دارد دست های من را در سلول م باز کنید؟
مردک خندید، چهار دست هن هنی کرد و هر دو از اتاق خارج شدند. دوباره من با او ی من تنها مانده ام. مقعدم می خارید؛اگر او نبود ، کونم را روی صندلی میمالیدم، ولی حالا حضور ش از خارشی مهم تر است. صدایی میشنوم
-شما اینجا چه کار میکنید؟
نه! نه! باورم نمی شد صاحب صدا من باشم. قلبم می تپید. صدایی از او در نیامد،با شدت بدی در باز شد و چهاردست وارد اتاق شد، حتما صدای من را شنیده بودند ،احتمالااصلا قرار نبوده من متوجه حضور "او" باشم ، به سمت من آمد تا من را بدنبال خودش بکشد.
.
دست هایم را باز کردهاند، چشمهایم را باز کرده اند، پاهایم درد ی ندارد، اتاقم بوی رطوبتی تند میدهد و طعم کیوی ترش یا ملس است. در باز میشود، مرد چاقی در حالیکه هن هن میکند از من میخواهد با او بروم، راهرو روشنی ست با کف پوشی از سنگ و بیشتر به یک اداره ی ثبت اسناد شبیه است، تمامی اتاق ها پر از پروندههایی ست که به ترتیب حروف الفبا مرتب شدهند، به اتاقی میروم و آنجا به من لباسهای تمیزی میدهند، و یک سری از اوراق شناسایی . نگاهی به شان میاندازم، کاف - ر . اسم بدی هم نیست . در باز میشود و من از یک ساختمان بزرگ خارج می شوم. از پشت سرم صدایتک سرفهای میشنوم ....
.
1 نظرات:
سلام.حس عجیبی از خوندن این متن دارم.
براتون تو فیس بوک در خواست دوستی فرستادم.اگه قبول کنی خوشحال میشم.
علی حسام
Hesamfar.com
ارسال يک نظر