
نقدی بر عیار 14.پرویز شهبازی
دستی یک سی دی را درون پخش ماشین میگذارد.با توجه به پیش فرضهای نهادینه شده، تماشاگر از جنس زمخت دستها منتظر یک موسیقی بازاری یا پاپ است. اما بر خلاف انتظار صدای قرآن پخش میشود!ماشین یک وانت آبی رنگ است که حاوی جنازهای است: ما فریب خورده ایم .و البته این سر آغازی است بر زنجیره ای متوالی از علت و معلول ها در عیار چهارده که باز هم سعی در فریب ما دارند. فیلم درباره فریبی است بزرگ. فرید، زرگرجوان یک شهرستان دور افتاده سالها پیش که در حین خرید طلاهای مسروقه گیر افتاده است با فریب ماموران تظاهر به سرگرم کردن سارق برای سر رسیدن آنها کرده وخود را از مهلکه رهانیده است . پس از پنج سال سارق که او را تهدید به قتل کرده، از زندان آزاد شده و به شهر کوچک او بازگشته ست. هراس فرید با شنیدن خبر آغاز میشود؛ سارق برای کشتن او وانتقام آمده است. این هراس شوم فرید را چنان برمیانگیزد که دست به سلسله رفتارهایی میزند که در نهایت به تباهیاش منجر میشود. او نیز فریب میخورد، سارق از بازگشت به شهر قصدی جز خریدن گوشوارهای کوچک برای دختر خردسالش نداشته است. ساختار روایی مبتنی بر فریب فیلم، تماشاگر آن را از یک ناظر بیرونی به بخشی از ساختار نتیجه گیری درون متنی فیلم تبدیل میکند اما نه به عنوان یک کنشکر فعال بلکه به مثابه یکی از عناصر ابزاری دستگاه فریب.این تمهید تماشاگر\ابژه فریب ماهیتا شمشیری دو لبه است. اگر سیستم روایی با سازکارخود موفق به پیشرانی تماشاگر و در نهایت فریب او شود تماشاگربه اوج لذت ناشی از فریب خوردگی سیستماتیک دست یافته و سیستم عمل کرده است اما اگردرهر کدام از حلقههای زنجیره روایی، سستیِ منجر به خللی وجود داشته باشد،بلافصله تماشاگر باهوش شروع به واسازی از ساختار کرده و نه تنها پیشاپیش به کشف حقه فیلم دست مییابد بلکه به نوعی سرخوردگی ناشی از فریب نخوردن دچار میشود.بله! و از آن پس هر چه بگویید علیه خودتان استفاده میشود. اتفاقی که در عیار چهارده از نیمههای راه رخ میدهد و نقطه نظر این نقد بر آن است که دلائل این سرخوردگی را تبیین کند.
در تعریف انواع ساختارهای روایی فریب را قلبِ انتظاراتی تعریف میکنند که مولف در طول اثر با استفاده ازدالهای ارجاعی ایجاد کرده است.در عیار چهارده دو سیستم درهم تنیده ازمناسبات علی-معلولی وجود دارند که هردو بر پایه همین ساختار فریب استوارند. یکی سیستمی که با چینش و افشای تدریجی دالها بر ما (تماشاگر) اثر میکند و فریبمان می دهد و دیگری آنکه فرید را فریب می دهد.این دو سیستم در بخش های اولیه داستان که به معرفی آدمها و ایجاد گره اصلی داستان که بازگشت سارق باشد کاملا با هم هموشانی دارند یعنی نه تنها ما داستان را از آشنایی با فرید آغاز میکنیم، بلکه حق ورود به بحران را هم پیش ازاو نداریم: شاگرد راننده مینیبوس ابتدا خبر رسیدن سارق به شهر را به فرید میدهد و تاکید می کند که خودش کرایه را از منصورگرفته و کات میشود به مینیبوسی که میایستد و مسافرانش منجمله منصور از آن پیاده میشوند. این نمایشِ نعل به نعلِ مؤیدِ ماوقعی که پیش از آن از وقوعش خبردار شدهایم، نوعی تحمیلِ پذیرش صحت ارجاع دالها بر مدلولهایی است که بعد از این در شبکه روایی برای ما چینش خواهد شد: در نمایی از وانت نعشکش عکس فریدِ مرحوم دیده شده است\ فرید گمان میکند که سارق برای کشتن او آمده است پس سارق او را کشته است، و در نتیجه مولف سعی به چرخش سوال ذهن ما از آیا سارق فرید را میکشد به اینکه سارق کجا و چگونه فرید را میکشد دارد.این اولین نقطه آجیدن ( point de capiton) داستان است که زنجیرهای از دالها به واسطه انحنا یا مسیر خود در این نقطه مدلول را تعیین میکند و در واقع مهمترین حلقه از زنجیره رویدادهایی است که انداموار از حوادث قبلی ناشی میشوند. مسئله فیلم عیار چهارده شاید دقیقا این باشد که دو نقطه آجیدن مهم فیلم که یکی همین تغییر سوال ذهنی تماشاگر و دیگری تعین حضور سارق نه برای انتقام که هر امر دیگر بر مجموعه دال هایی استوارند که قدرت دراماتیک لازم را ندارند. وقتی برای سارق و خصائل شخصیتپردازانه اش ازنشانههایی بسیار سطحی و کلیشهای استفاده میشود، نه تنها برای حضور سارق در شهر زیرمتن دیگری ایجاد نمیکند بلکه تیپ خلق شده در هیبت سارق به کاریکاتوری از یک هیولا تنه میزند. در اینجا آن خلل بزرگ ایجاد میشود، نقش سارق از جایی از فیلم به بعد از یک تهدید کنشگر جدی که خود را به قربانیاش آهسته نزدیک میکند تبدیل به آن تهدید بالقوه ی منفعل میشود که انگیزه کنش را در قربانی ایجاد میکند،به بیان دیگر این سارق نیست که عمل او پیش برنده حوادث انداموار فیلم باشد. او دیگر از یک واقعیت خارجی به یک واقعیت روانی تبدیل شده است و این فرید است که از ترس هیولا زمینه نابودی خود را میچیند. برای تماشاگر باهوشی که نمیخواهد ابژه فریب بشود، دیکَد کردن این نشانهها که باید در نقطه آجیدن دوم قلب شوند و فریبمان دهند در دقیقه ۳۰ کار سختی نیست و از آن پس که او موفق به واسازی نظام نشانهای شده است باقی فیلم پیش نمیرود؛ فرو میرود.آنگاه حتی نماهای تماما سوبژکتیو فلاشبکهای فرید وخلق پیوستگی کابوسگونه فضا که اجازه نگاه آزاد و ابژکتیو را ازما میگیرد و نه هر لایه ای که به فیلم افزوده میشود و سپس گشوده، ما را به بازی خود نمیگیرد، خستهمان میکند
این نقد پیش از این در مجله اینترنتی بستار نت گذاری شده است.
0 نظرات:
ارسال يک نظر