بابا
بله
بابا
بله
جیشم سبز ه
سبز چه رنگی
سبز قشنگ
چیزی نیست مایع خوشبو کننده توالت فرنگیه ه
فروغ ، دخترم است. مادرش، تنعم، من را دو سال پیش ترک کرد، به خاطر یک زن دیگر. تنعم نقاش است، سپیده سوژه اش بود. من نویسنده ام، تنعم سوژه ام بود.
بابا
بله
مسواک من کو
امشب نزن، یکی دیگه فردا می خرم برات
موش تو دهنم جیش نکنه
نمیکنه
مامان میگه میکنه
سپیده چی میگه
میگه کلک نزن به بچه
سپیده دندانپزشک است،جز مشتریانش تمام آشنایان و اقوامش، همه دندانپزشک اند.هیچ ربطی به تنعم ندارد،همین است که این همه با هم خوبند.فروغ بعد ازدو سال به خانه من آمده است.این دوسال در مکانهای عمومی دیده ام اش،پارک،مهد کودک،شهربازی،مطب سپیده. تنعم ترس از تجاوز داشت،تا وقتی خودش ابراز تمایل نمیکرد، نمیشد حتی به بدنش فکر کرد.خبرش را دارم که در این دو سال خودسازی کرده و مدیتیشن؛ضعف ها و مظاهرش را ازخود دور کنید،از مواجهه با آنچه سایه درونتان را به شما مینماید امتناع کنید،روی مثبت ها تمرکز کنید و به عبارت دیگر درِ پدر شکست خورده بچهتان را بگذارید.
فروغ با آن دستمال توالتی که از شورتش آویزان است لم داده روئ میز کار و دارد تازهترین نوشته ام را میخواند: شِ کَست های یک آ دَ مِ حرام زاده تق تق تق صیر او نیست،تقدیر او ست
شکستهای یک آدم حرام زاده، تقصیر او نیست، تقدیر اوست
بابا حَروم زاده یعنی چی
یعنی سپیده و مامان. کدومشون خوندن یادت دادن؟
مامان
سپیده چی میگه
میگه واسه گایده شدنم وقت هست حالا
سپیده یه متخصص نابغه است
به مامان و سپیده میگن حَروم زاده؟
آره
به تو و مامان چی میگن؟
ناجور
من بزرگ بشم حروم زاده میشم یا ناجور؟
صدای یک ناقوس از دور دست ها به گوش میرسید. من یک حرامزاده بوده ام. مادرم در خانه خالهاش نزدیک یک کلیسای ارمنی هرزگی میکرده و من و مقدار متنابهی فرزند از خالهزاده هایش یادگاری باقی مانده ایم،به امید اینکه همهمان دختران زیبایی شویم و این صنعت اجدادیمان پررونق ادامه پیدا کند،البته مادام شانس نداشت و مشتریان شبانه دختر خانوم هایش، روزها انقلاب میکرد اند. این طنین زنگدار را از روزی که از مادرم حقیقت را شنیده بودم ممتد در سرم نواخته شده وفقط هر بار که با تنعم به ارگاسم میرسیدم،صدا کمی آرامتر میشد. امشب وقتی فروغ که از مادرم اسم و نگاه خیره و تلخش را مشخصا به ارث برده بود این سوالش را پرسید، توانست آن ناقوس قدیمی زنگدار را بلند تر بنوازد
فروغ را روی تخت کنار خودم میخوابانم. شازده کوچولو را از کنار تخت بر میدارم تا امشب برای او بخوانم،روی پهلو هایم لم میدهم تا بتوانم تمام صورت دختر را ببینم.شک دارم من پدر واقعی اش باشم. فروغ شاید از همآغوشی تنعم و یک مارمولک غمگین به دنیا آمده باشد،پوست نازکش رگها و حتی تالمات روحش را هم پنهان نمیکند.
یه گوسفند برام بکش
به اینجا که رسیدم، فروغ خودش را کشید سمت تن من، پای کشیده ش را بلند کرد و مثل آن وقت های تنعم، گذاشت روی پای من.یک دستش روی شکمش بود، و دست دیگرش روی سینه من بازی میکرد. واقعا شیوههای همآغوشی هم ارثی ست؟ مکثی میکنم .نمی توانم تغییر بدن متمردم را باور کنم.دو سال است با زنی نخوابیدهام، یعنی نتوانسته ام کنار زن دیگری دراز بکشم و به جای تحریک شدن،اشک نریزم و امشب زنی که نفسم را بند آورده، دختر پنج ساله خودم است،تقلایی نمیکنم.بالاخره که او تنها یادگار افرودیتِ دست نیافتنی زندگی ام هم هست. سکوت میکنم تا صدای ناقوس تا آنجا که میخواهد طنین انداز شود
یه گوسفند برام بکش. میخوام رو تنم تتو کنم
کی تتو کرده؟
مامان. اینجاشو
و دست میکشد روی خط ظریف تنش که میرود آن پایین ها. لعنتی
چرا نمیخوابی؟
دلم میخواد با مامان بخوابم.
من هم ....سالهاست به این فکر میکنم کاش یکبار با مادرم خوابیده بودم شاید این صدای ممتد ناقوس قطع میشد.
سپیده هم برات کتاب میخونه؟
اسم سپیده را عمدا میآورم. فکر میکنم نفرتم از رقیب، می تواند هر وهم اروتیکی را زایل میکند
نه . سرشو میاره تو گوشم آواز میخونه
لعنت به من.صدای سپیده. لعنت..خم شده روی من. دهانش کمی باز است و نفسهای عمیقش پره های نازک بینیاش را میلرزاند. از اینجا که به چشمهایش نگاه میکنم، میشود شاهکارها برای این آهوان بی تفاوت نوشت.گفته بود: درد که ندارین؟ باید الان بی حس باشه... با سر اشاره میکنم که نه.باید در انتخاب دندانپزشک دقت میکردم، این بوی تن،هر مردی را با احترام به مغاک خیانت رهنمون میکند.و البته زمان نشانم داد که هر زنی را هم.کاش هیچ وقت نشانی اش را به تنعم نداده بودم. امشب روانی هر سه زنم. تنعم، سپیده، فروغ. بلند میشوم، تراس مامن همیشگی ترسهای من است. قرار بوده جلوی فروغ سیگار نکشم.سیگار ندارم.قهوه نصف شبی میخواهم.دلم میخواست تنعم بود و تنم رنگ دستانش را میگرفت؛ این جور شبهای بی قراری تنعم در تراس را باز میکرد، در حالیکه داشت دستان رنگی اش را پاک میکرد،به لبه در تکیه میداد، با پشت پا ساقش را می خاراند، لبخند کجی تحویلم میداد :
خوابم میاد، بغلم نمیکنی؟
فروغ به در تکیه داده و منتظر بود جوابش را بدهم.دستم را دراز کردم سمتش و به رو تختی شیشهای خاکستریمان نگاه کردم که انگار مرد و زنی بازگشته از همآغوشی،تازه ترکش کرده اند
مسواک از دستم سر خورد، و دستم کشیده شد روی کف سیمانی آتلیه تنعم. شبهایی به زیرزمین می آیم و طبق یک وسواس نا شناخته شروع میکنم بامسواک های هر سه نفرمان تمیز کردن لکههای رنگ رکف زمین. در زندگی لکه هایی ست که پاک نمیشود،مثل این لکه های سرخ خون بر کشاله رانها یم، روی مسواک کوچک فروغ شازده کوچولو به گل سرخ ابلهش زل زده است.
بابا
بله
جیشم صورتیه
صورتیه چه رنگی
صورتی قشنگ
چیزی نیست.یه کم خونه
چرا نمیخوابی؟
دلم قهوه نصف شبی میخواد
بلد شدم درست کنما
کی یادت داده؟
سپیده
به دخترم نگاه میکنم که در چهارچوب در ایستاده، پاهای ضعیفش میلرزد، چهره اش ولی آرامشی اثیری دارد. کمی خون روی پوست مارمولکی اش جا مانده .واقعا چند ساله است؟ شانزده ساله با تتوی یک مارمولک روی شکمش ...بیستو چند ساله با نقش های درهم رنگ روغن بر تمام تنش....سی و چند ساله با خالکوبی های کمرنگ اسلیمی روی گردنش ... سکوت میکنم. سکوت نصف شبی ... صدا،پس از سالها صدای هیچ ناقوسی به گوش نمیرسد. چه میشود کرد. آرامش بهایی دارد. بهای خون شاید
18 نظرات:
یک بار خوندمش و می گم خوب بودمن یه نویسنده دیدم توو این قصه که می دونه کی باید از چه کلمه ای استفاد کنه جالبه برام تو مثل ی شاعر خوب بلدی کلمه ها رو با اینکه اون چیزهایی که خوندی باید بیشتر ذهنیت روایی ات رو تقویت می کرده اما ذهنیت تغزلی ات پر پرنگ تره اما مشکل اینجاست همون قدر که به رنگ و رنگ و بوی کلمات توجه می کنی به کلیت فضای داستانیت بی توجهی می کنی
مثلن
وقتی زیاد به یه چیزی گیر بدی ...انگار اصلن بهش گیر ندادی ...
مرد حرام زاده است
مادرش جنده بود
زنش هم جنس باز
پدره میل به مادرش داشته
پدره میل به دخترش داره
زنه ترس از تجاوز داره
هی توصیفات اروتیک
هی صحنه های اروتیک
...
معمولن وقتی یه کسی تازه شروع می کنه به سه تا تم داره : عشق ، مرگ ، اروتیسم
اینکه می گم این سه تا تم منظورم اینه که انقدر پررنگ می کنه اینها رو که توو ذوق می زنه
حالا حرف من اینه فک نمی کنی هر کدوم از این اتفاق ها و شخصیت ها می تونستن توو یه بستر طبیعی باشن و برجسته بشن ...تو چهار تا شخصیت داری که هر کدوم به اندازه یه رمان پتناسیل دارن و همه شون رو چپوندی کنار هم توو یه جای تنگ و خفه و همه شون رو خفه کردی
hajar
nemitoonam sabr konam beram az khoone nazar bedam ke fonte fasri dashte bashe! az finglish boodam poozesh mikham!
avalin nokteye dastanet ine ke shorooe mikhkoob konande i dare.vali hameye ghovatesh ine ke bekhatere zabane ghavish in jazebe ta akhare dastan ye zarb mire o az zarbahang nemiofte.az tadvine paragraph ha khosham oomad. tanha chizi ke bood man doost dashtam bazi etefagharo too sahne bebinam ta baram tarif beshe. chand bar ham tekrar shod.mohemtarinesh oonja bood ke "tars az tajavoz dasht".age ino ye tore dige be joz jomle mostaghim migofti tasiresh kheili bishtar mishod . hamintor janbehaye erotice dastan.
dar kol man be in migam dastane khafan!merc
1. مرسی دوست رئوف من
2. شیما جونم هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم ٫
همه آن است که یقین ندارم که نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش .
حق با توئه .. باید بیشتر بنویسم
- مبهوت شدم... مبهوت شدم... تو من رو متعجب مي كني. فقط خودت داستانهات رو با نقدهات مقايسه كن. تو ساخته شدي براي خلق كردن نه تحليل صرف. منظورم اين نيست كه داستانهات كامل و بدون اشكالن ولي كاملا حرفه اي هستن. من توي تمامشون رد پايي از تو مي بينم. از دغدغه هات و فشارهاي ذهنيت.
- خواهش مي كنم بيشتر از شكسته شدن كامل شو. سعي كن از شكست ياد بگيري نه اينكه بهش عادت كني. دوستت دارم. مواظب خودت باش.
من هم در تمام این داستانها دارم پی خودم میگردم آروش من ... میدونی که من هم ؟
بالغتر
واضحتر
و همچنان ذهن گرایانه.. اگه خودتت اینطور دوست داری حرفی نیست. راستی یه سوال. دقیقا برای کی می نویسی؟ این سوال برای مسئله ذهنیت و عینیت کلیدیه.
بازهم مضامین اذیت میکردند ولی در عین حال دوستش داشتم. مرسی.
hello stranger
این داستان یک اِتود ه، تسوید میکنم فعلا ...
جوابت: داستانها برای غریبه ها نوشته میشند.
محمد میر :
لذت بردن از متن می دونی چیه؟ همینه
مرسی میر
لذت ِمتن ... باید بیشتر بنویسم. داستان راه دست من نیست، حوصله قصه تعریف کردن ندارم شاید. هرچند که دیگر رواینی نمانده، مانده شکل و تصویر... قصه مُرد، از بس ککه جان ندارد
من شما را ارادت
هاجر عالی بود ، چند ساعتی فقط درگیر تسوید تو بودم ! شایدم هنوزم هستم .. مرسی
مرسی فرید ... امیدوارم بشود حرف ا را به نشانه امین گرفت
شک نکن که میشه ;)
سلام. در اینکه نوشته گیراست و دیالوگ و تشریح هماهنگی خوبی دارن، شکی نیست! اما نمیدونم چرا آدمهای این نوشته یکدیگر رو فقط سوژه جنسی می بینند!؟ عاطفه رو اگه کش بیاییم، گستره بسیار وسیعی رو در بر میگیره. وقتی به گربه ات زل میزنی و اونم نگاهت می کنه و بعدش میاد خودشو به تو می ماله و تمام وجودش خواهش نوازش میشه، یه چیزی حجم فضا رو می پوشونه که اروتیک نیست. اما قند تو دل آدم آب میشه!
بگذریم، از یادداشت ات برای نوشته میترا این وبلاگ رو پیدا کردم و خیلی هم از این اتفاق خوشحال هستم!
بس بسیار ادیپی ست داستان
اوه. رسمن اوه.
شاید باورت نشه چقدر خوشحال شدم که این فقط یه قصه بود...............
هرچند............................
من خیلی لذت بردم از خوندن این کار.
جیشش ولی صورتی چرا شد؟ باید سرخ بشه . سرخ مایل به سیاه .
خیلی خوب سیاه می کنی، از داستانهات ایده های نابی گرفتم. موفق باشی همیشه. داستان قعر مثلث یه موقعیت عالی نمایشی هست، اگه فرصت بشه نمایشنامه ای با الهام از اون داستان بنویسم تقدیم به خودت خواهد شد
ارسال يک نظر