تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

سه‌شنبه

پیرسوک


به شیما وزوایی و پیرسوک درون قلبش




طامات

پرستو جانم

نمی‌توانم بگویم اینجا هیچ چیز تغییر نکرده است.خیابان‌ها،مغازه‌ها،این درخت گردوی پیر و خانه پدربزرگ.همه چیز هست یعنی سر جایش قرار دارد اما شهر به قدر سی سال ضرب درضریب تورم ونرخ رکود اقتصادی، نه کهنه که مستهلک شده است. مستهلک یعنی چه؟ یعنی پیر،پوسیده، مستهلک یعنی خسته. خیابان خسته،کوچه خسته، نگاه خسته، خانه خسته.مستهلک یعنی مادام وُرانو که هنوز لباسهای دوران جوانی‌اش را می‌پوشد،در خیابان سَن دُنی می‌ایستد و به رهگذران لبخند‌های پذیرا تحویل میدهد.خانه پدربزرگ را کاظمی به سه خانواده افغانی اجاره داده است.افغان‌ها اِتغانجه‌هایی مثل خودمانند؛ غريبه‌هایی كه نه به اين جا و نه به آن جا تعلق دارند....عملا نتوانستم غیر از حوض سابق آبی و حالا چرک‌تاب و آن درخت تاک حیاط چیزی از خانه ببینم. یکی‌شان گفت که شما چیزی در دست نداری که بگویی اینجا خانه پدرت است. درخت تاک را نشانش دادم. گفتم آن را می‌بینی؟ کی مثل من می‌داند آن تاک تابستانها چه انگور ریش‌بابای شیرینی می‌دهد،کافی نیست؟ در را بست و گفت:مِی خوردی،غوغا می‌کنی؟... یکی از مزایای بودن این افغانها در ایران؛ علاوه بر پایین آمدن نرخ کارگر؛ این است که می‌توانیم در خلال شنیدن این زبان لت و پار شده روزمره،یک قندهار هم شکرِ فارسی بشنویم. آخ!! پرستو، درخت تاک،همبازی دخترک، با آن دامن پلیسه سفیدش از تاک بالا می‌رفت، به تمنای یک خوشه انگور که انگار هر روز خودشان را بالاتر می‌کشیدند از شهوت کودکانه دست من.ظهر‌های تابستان هم می‌شد معبد من و علی، او زیر تاک می‌لمید با گربه‌اش بازی می‌کرد،من هم رو لبه دیوار؛ تو موهای تاک گم می‌شدم و تخیل می‌کردم یک شاهزاده ام روی تخت روان که چهارتا زنگاری می‌برندش از این تاکستان به آن باغستان. یک عصر که از تاک آویزان بودم و مست بازی،از وسط همان برگها پدر بزرگ را دیدیم که از اندرونی آمد بیرون،‌علی از هولش زیر درخت خشکش زده بود و میگفت: فرخنده... باحاجی .من که موهام به شاخه‌ای گیر کرده بود گفتم: علی واویلا نکن، من ساکت آویزون می‌شم تا باحاجی فکر کنه من یه خوشه انگورم. ... پرستوک من، هنوز گاهی احساس می‌کنم یک خوشه انگورم

فردا قرار است با کاظمی برویم آنجا تا تفهیمشان کند،این خانومِ از آن ور آمده قصد ندارد آنها را از ماوا‌شان بیرون کند، او از خانه اجدادی چیزی جز یک جهاز دل جا مانده چیزی نمی‌خواهد.

می‌نویسمت: مامان

شیراز. ارد‌‌‌ی‌بهشت

پینوشت: کلاس فارسی‌ات را پشت گوش نندازی دخترک

پینوشت: باریکلا!عدس پلو! شریف تو میل ش نوشت برایشان پختی.بابا غر نزد؟

پینوشت: یکی از عقل می‌لافد،یکی طامات می‌بافد.بیا این داوری ها را به پیش داور اندازیم



..................................

ظِلّ

پرستو جانم

در سالن انتظار نشسته‌ام و به حساب این ساعت تنبلم الان 20 دقیقه است که تو را ندیده‌ام.قانون نسبیت را برای آدم معنی می‌کند فراق.این خوره نامه نوشتن چه بود به جان من انداختی؟ برای آن ذوق زدگی‌ات سر صندوق پستی هم که شده ازنوشته شدن نامه‌ها مطمئن باش: صندوق پستی که فقط از قبض و آه پر و خالی می‌شود....

پرستوک من... هراسی دارم،از این بازگشت.از مراجعه،از گذشته‌ای که با خشم به آن نگریسته‌ام و حالا از مواجهه با حقیقت آن می‌ترسم.بگذار مامان اعتراف کند؛در محضر بی‌قضاوت تو؛نمی‌ترسم از اینکه معلومم شود در این آسیاب‌ها هیچگاه دشمنی نبوده است. می‌ترسم که گذشته‌ وجود نداشته باشد.

کارت پرواز مان را باید بگیریم.تا هواپیما، که باز برایت بنویسم

پینوشت:پرداخت قبض اُ.د. اف را فراموش نکنی

پینوشت:وای، یکی از دوستان سابق خانوادگی‌مان اینجاست. سلام کنم؟از همه اینها سالها واهمه داشته‌ام .از تمام آنچه میدانند؛از تمام آنچه نمی‌دانم

پینوشت:همیشه فکر می‌کردم آنچه دِین احساس من را به تو ادامی‌کند بوسیدنت است،امروز دیدم نوشتنت است... می‌نویسمت. می‌نویسمت


.................................



حرمان

پرستوِ من

بهار شیراز شعف دخترکی نو بالغ است پس ازاولین مغازله‌.دختری که اما زود پیر می‌شود و لعبتش در نسیان زمان گم؛مغاک تلخ سرنوشت.امروزرسیدم و پذیرایی‌ام شد نبش قبر تشویش‌های زیر خاکستر.چرا، کجا،کی،چه‌طور سی سال پیش جاری شدم به آن مقصد نامعلوم.از بابا که پرسید فهمیدم قصدش این نیست که از گذشته‌ام چیزی بداند.انگار کن می‌خواست مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده‌ باشم. شوهرت هم هنوز مبارزه می‌کند؟ باید می‌گفتم البته، مستمر، با مالیخولیای من و قطر شکم خودش.چرا از تو نپرسید؟ حتی از شریف وساکسیفن‌اش اما از تو نه.‌ یاد انگشتهای رنگ‌پریده‌ات می‌افتم وقتی از امر دانسته حرف می‌زدی و غیاب خدا در آن نیمه‌شبی که پیاده‌رو زیر پایمان ناپدید شد. باید بگردم کاظمی نامی را پیدا کنم که شده‌است مباشر فامیل بعد رفتن من.سر خاک نمی‌روم. آن تکه سنگ‌ها هیچ عبارت نیستند از بوی شراب کهنه با‌حاجی وگیس خانم‌جان و رنگ‌پریدگی مامان.می‌گردم پی دخترکی با دامن سفید پلیسه‌دارکه روی صندلی موسیو آربی نشسته و زیر فشانه آب روی مو‌هاش در خود فرو رفته،ابرو در هم کشیده، وبا هر شلال ش که از فلزیِ قیچی سر می‌خورد پایین از ترس به خودش می‌لرزد....

پرستو؛مطمئنم اولین هندوستانِ مامان کلمبت را می‌پسندی: آخرین بازمانده از نسل عکاسی‌های نگاتیو: فتو پیرسوک. از راه نرسیده با همان چمدان رفتم تو و میان رایحه داروی ظهور و دنیای رنگ‌های معکوس نشستم روی صندلی ناراحتی که لق می‌خورد وعکس گرفتم؛ درست در لحظه عدم تعادل: من، نامتعادل، بی آن لبخند‌های زورکی: این تنها عکس از من است که عکس من نیست. دقیقا مترادف با خود من است. گفت 10 روزی برای آماده شدنش باید صبر کنم.میدانی چه لذتی‌ست؟ تنها این صبوری است که ما‌وقع روزمره‌ را به نوعی مناسک تبدیل‌می‌کند ....

مینویسمت: مامان

پینوشت:در اولین فرصت ای‌میل چک می‌کنم و به شریف خبر می‌دهم که رسیدم.

پینوشت:از دوچیز این روز‌ها هراسانم : یکی بیخبری‌ام از آدم‌هام،‌ دیگری خبر‌هایی که از آنها می‌شنوم

پینوشت:علی،علی،علی، آنیموس منفصلِ وجود من.

......................................


سِتر

دخترکم

امروز جمعه بود. تمام روزدر خیابان‌ها،بازار،سینما‌ها پرسه زدم.برایت از یک درخت برگ چیدم.نامه با طعم اکالیپتوس،عصر دلگیری بود......یک عصر زمستان بود که برای همیشه از آدم‌هام جدا شدم به سمت آن مقصد نا معلوم،سر جنگ داشتم با زمین، با زمان، با زبان. شورشی که هیچ راه حل داخلی نداشت؛ می‌خواستم بچینم، دستم به هیچ شاخه‌ای نمی‌رسید.تعلق نداشتم، جزیره‌ای بودم، جزیره‌ای سرگردان و واپس زده، مسئله غمزدگی از متعلق نبودن بود.از بریدگی از بند ناف رویاها؛دخترک را غول سیاهی دزدیده بود..... تجربه بیرون راندگی تحمل ناپذیر است: از زبانت،لانه‌ات بریده ‌شده ای اما خاطره‌اش را هنوز می‌پرورانی، خاطره‌ها می‌شوند سوخت زندگی‌ات.گاهی خودمان را هم می‌سوزانند ... بابا بر عکس بود؛ تلاش مي كرد غريبه بودن را از طريق به كار گرفتن خستگي ناپذير نارضايتی‌اش برعليه سرچشمه هايي كه رها كرده بود ، برعليه ميهن محبوب اما قابل انتقاد، بر عليه مذهب و زبان، تعریف كند.یک تعریف افراطی ....و ناگهان یکروزهم تصمیم گرفت همه پیوند‌ها را از خود رها کند، به راحتی در آوردن یک کمر بند از شلوار.تسلیمی به خشونت حقیقت موجود

عصر جمعه بود، با باحاجی و مامان رفته بودیم سینما، از فیلم چیزی یادم نمی‌آید، از تاریکی سینما خوشم می‌آمد، باحاجی مرا روی پایش نشانده بود و من زیر نور آبی سینما به آلاسکایم خیره شده بودم که به آهستگی آب می‌شد و می‌چکید روی زمین.انگشتانم را به هم می‌چسباندم و از نوچی‌شان لذت می‌بردم.شب که بر گشتیم، علی را آورده بودند خانه ما. غریبگی می‌کرد و دوری،نوچی انگشتانم را نشانش دادم، خوشش آمد و شد دوست ..... شد دوست.

می‌نویسمت: مامانِ نوچ

پینوشت:ما غریبه نمی‌شویم، از پيش غريبه ايم

پینوشت: با اکالیپتوست رفتیم سینما. جایی از فیلم می‌گفت واقعیت دلبخواهی‌ست و تاویل پذیر،چسبید

...................................


ورطه

پرستوی ِ جان

زبان و زمان،آدم‌ها در خلال این دو سپهر جاری‌اند.زبان خانه ي بودن است. در پناه اوست سكونت انسان."سكونت" يا به آرامش رسيدن: محصور ماندن در هواي آزادي كه هرچيز را به هستي خود وا مي گذارد... واگذاردن،خاصیت سکونت. پرستوک من،اساس انسان بودن بر سكونت است،و تنها راه نجات ما بازگشت به محل زندگي است....و زمان، گاهی احساس میکنم،زمان با این بازی هایش وجود اشياء مادى را انكار مى‏كند، يا وجود آنها را صرفا معادل با ادراكشان توسط ذهن برابر می‌سازد.گاهی از خودم می‌پرسم زمان واقعی‌ست یا خیالی؟آن دخترک کوچک کنجکاو که همیشه می‌خواست بداند ماهی گلی حوض می‌تواند یک دانه برنج را درسته قورت دهد یا نه و آنقدر به ظرف برنج آبکش شده کنار حوض ور رفت تا اخر همه اش ریخته شد توی حوض و ماهی گلی که در دریای برنج گم شد.اینها واقعی اند؟انسانها در محاورات و تفكرات خود به اشياء ارجاع مى‏دهند،به آنها اشاره یا معرفى‌شان مى‏كنند و اين كيفيت را به نفس برخى اعمال ذهنى و بعضى از انواع آگاهى مثل میل وتخیل نسبت مى‏دهند.با این حساب، ماهیت حقیقت کدام است پرستوک من؟ شاید هم باید مثل بابا این انواع آگاهی را کنار گذاشت وذهن را به نفع واقع‌گرایی خلع‌ید کرد و حقیقت را با همه خشونتش پذیرفت،نمی‌دانم،نمی‌دانم ...... آخرین عصر تابستان بود و دخترک با چراغ‌های لاله‌عباسی بازی می‌کرد؛زیرنقش گلهای خاکستری طاقچه،گربه علی نشسته بود روی هره وعلی زیر اُرسی نشسته بود وبار سفر می ‌بست به بازگشت به خانه پدرش که تازه آزاد شده بود از زندان،تلالو نور بود و بازی رنگ روی خرمایی موهاش.زنگ خانه پرتم کرد بیرون از قصر تخیلات. لرزش دلم به علی، شد سستی دستها و صدای کریستالی شکستن لاله عباسی‌ زیر پایم، تنم را مورمور کرد. مادر و خانم‌جان دویدند تو اتاق و ترس داشتند از تکه های شکسته شیشه که ببرد دست و پای آدمیزاد را.علی دوید توی ایوان و چسبید به پدرتازه رسیده‌ا‌ش‌ و من قطره قطره فرو می‌خوردم شوری اشک‌ را. شهودی در من می‌گفت دیگر نمی‌بینمش. دیگرندیدمش....حواست هست پرستو؟ دارم تکه تکه‌های شکسته‌ام را جمع می‌کنم می‌دهم دست تو و شورِ شورِکلماتی که نامه‌هاست فرو دادم تا مثل همیشه فرار کنم ازخشونت حقیقیت:همان آشنایی که توی فرودگاه دیدم گفت که علی را اعدام کردند؛ همان سالهای خشونت و حقیقت!

مامان


پینوشت: فروپاشيده/ در پروازم از جنون/ جهت مي گيرم/ و دستم را مي بينم/ كه دايره، تنها دايره را/ ترسيم مي كند

پینوشت:من را ببخش

....................................



اَلَم

پرستو

طناب‌ات را رها کردم، آردیانی ِمن. اعتراف می‌کنم که در این لابیرنت تخیلات گم شدم. اعتراف می‌کنم که دیگر بازگشتی درکار نخواهد بود. اعتراف می‌کنم که هیچ غولی دخترک را زندانی نکرده بود.اعتراف می‌کنم هیچ چیز جز حس‌ها وجود ندارد،جهان خارج بر روی آنها خلق می‌شودو یا شاید جعل .... توی حیاط می‌دویدم و آن زنگاری‌ها تخت روانم را داشتند می‌بردند به آن قصر دیگرم. باحاجی روی تخت نشسته بود و علی توی بغلش قهر کرده بود از من. باحاجی به او نشانم داد و گفت که فرخنده در قلبش یک پیرسوک دارد.برای همین همیشه بی‌قراری می‌کند. ..... پیرسوک به زبان آدم‌های شیراز یعنی پرستو؛ پرنده‌ای که هیچ جا آرام ندارد و همیشه کوچ می‌کند ،از لانه‌ای به لانه‌ای. از قصری به قصری.از خیالی به خیالی.از روزی به شبی ..... پرستویی را تصور کن که خودش را از لانه‌اش رانده است و پس از مدتها به آنجا باز می‌گردد،در اندیشه دمی سکنی، اما چه چیزی می‌تواند دال باشد بر اینکه این همان لانه، این همان مکان، این همان گذشته است؟ اشیا؟ خود لانه؟ نه... نه پیرسوک من. نه... فقط خاطرات.... لانه پرستو تصاعد هندسی چوب است که زیر هر شیروانی می‌تواند باشد؛ این زخم خاطره‌ها بر ذهن اوست که آن چوبها را می‌کند لانه‌خودش. فاجعه می‌دانی کجا رخ می‌دهد؟ پرستوی خیال‌پردازی که گم شده باشد در هزارتوی تخیلات و خاطرات جعلی که در تمام طول کوچ سوخت زندگی‌اش بوده‌اند. روز بازگشت به لانه، آن پیرسوک از خود خواهد پرسید: کدام لانه؟ لانه‌ای که هیچ کدام از خاطره‌هایش حقیقت ندارند؟ کدام حقیقت؟ ...... و این درنگی است مرگبار ......









............................................ ................. ......... ....... ... . .


دوشنبه،13 می،2010 پاریس

2، خیابان‌اترنیته، ساختمان پلیس‌مرکزی

مادمازل پرستو امانی

در نهایت تاسف،باید به استحظار شما برسانیم جنازه مادر شما، خانم فرخنده امانی در تاریخ ‌11می 2010 در هتل لا رو وِر واقع در پاریسِ 12‌هُم یافت گردیده است.(طبق گزارش مدیریت هتل ،مادام امانی از تاریخ 29 آوریل، ساعت 23 در این هتل اقامت داشته‌اند) پزشک معتمد پلیس فرانسه مرگ را طبیعی به علت ایست کامل قلب اعلام کرده‌است. پس از بررسی انجام شده،پلیس قادر به یافتن آدرس شما در لوازم شخصی ایشان گردیده است.از دیگر مدارک به دست آمده در کیف ایشان،بلیط خط هوایی ایر‌فرانس به مقصد تهران و کارت مخصوص پروازِ این سفر برای تاریخ 29 آوریل 2010 در ساعت 16 می‌باشد که ظاهرا ایشان از انجام این سفر منصرف شده‌اند.پلیس فرانسه از شما استدعا دارد،مراتب همدردی‌اش را پذیرفته و برای انجام پروسه قانونی به آدرس پلیس در پاریس مراجعه نمایید.

با اعلام مجدد مراتب همدردی ، مادمازل پرستو امانی، سلام‌های ویژه ما را پذیرا باشید

پینوشت:در روز10 می پست ویژه هتل پاکت نامه‌ای که از ایران به آدرس ایشان در هتل فرستاده شده است را به خانم امانی تحویل می‌دهد که محتوای آن شامل یک فقره عکس سیاه و سفید از ایشان و دختر کوچکی در لباس سفید می‌باشد. نکته عجیب این عکس، تاریخ مندرج در زیرآن است که مربوط به 10 روز پیش از ارسال می‌باشد.عکس به همراه تعدادی نامه ،به این نامه الصاق گردیده‌ است.

۷ نظر:

هاجر سعیدی گفت...

تولدت مبارک،شیما

shima گفت...

دنیای مجازی ، داستان واقعی ، برای من .
شادی حقیقی ، تشکر فانتزی .تولد...

باید صد بار دیگه بخونمش . اقلا .

Unknown گفت...

مبارک باشه قدم نورسیده...اهل نقد و نظر هم نیستم البت که بخوام در فشانی کنم...کاواک

ناشناس گفت...

میر:
نوشته ها و فضای دوست داشتنی. باز هم خواهم آمد ، خواهم خواند.

aroosha گفت...

حتما نبايد ذهن نويسنده رو شناخت و از اين داستان لذت برد، اما وقتي شناختي لذت مضاعف مي بري. تبريك مي گم. لذت بردم...

هاجر سعیدی گفت...

آروش تو هم تو قلبت یه پیرسوک داری. نترس.من ساخته شدم برای شکستن و قویتر شدن

هوتن گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.