
آقای مصباحی سه ساله بود که مادرش بر اثر نوعی بیماری عفونی در خطوط موازی روده درگذشت. پزشکان کاری ازدست شان بر نیامده بود و اقای مصباحی خیلی زود اما به طرز مبهمی با این حقیقت روبرو شد که در برابر برخی موقعیتها خواست جایش را به تسلیم خواهد داد. آقای مصباحی را وقتی از پرستارش در بیمارستان تحویل گرفته بودند، به نقل از وابستگانش، نمی شد از یک نوزاد کرگدن تمیزداد ـ بی انکه کسی قصد تحقیر یک کودک نوزاد را داشته باشد؛ او همیشه این شانس را داشته که در خانواده ای با درک و شعور بالا زندگی کند ـ پیشانی برجسته، فک محکم، قوزی نه چندان محسوس و دستانی کوتاه و قوی؛ با این اوصاف عجیب نیست که آقای مصباحی تمام دوران کودکی اش را در انزوا و زیر درخت گردوی خانه ی پدرش که یک بازرگان میانه حال بوده، گذرانده باشد.خواهرش که ده سال از او بزرگتر بود، با سوگی دائمی در چهره و لباس های تیره رنگ ونجابت ی که در شان نام خانوادگی شان بود، تنها کسی بود که به زشتی ترحم آور آقای مصباحی حین خم شدن روی گردوها مینگریست و آهی میکشید و به این فکر میکرد که دیگر وقت ش است این زایچه ی بیچاره مثل سایر همسن هایش به مدرسه برود و با نظامِ آموزشی و هنجارهای به قاعده اش آشنا شود.
دبستانهای آن منطقه هیچ گاه متانت و تلاشی آن چنان که آقای مصباحی از خود برای کسب علم و موفقیت به خرج میداد، ندیده بودند،تلاشی که نیاز به محرک نداشت. سکوت و سربه زیری و زشتی اش از او موجودی ساخته بود که دیده نمیشد ولی مدارج عالی که به دست می اورد، غیر قابل چشم پوشی بود. مدیر مدرسهاش، به برگههای امتحانی آقای مصباحی در آزمونهایی که در کل منطقه برگزار میشد افتخار مینمود اما پیوسنه امیدوار بود،مسئولان ناحیه هیچگاه قصد تقدیر از استعدادهای برتر را، در حضور والدین؛ روی سن سالن اصلی شهر نداشته باشند. اگر حیاط مدرسه را یک مثلث با وتر منحنی تصور کنید، زنگهای استراحت آقای مصباحی همیشه در شکم منحنی مینشست و به بچههایی نگاه میکرد که جیب یکدیگر را میزدند، فوتبال بازی میکردند و یا دو به دو میانهی دعوا میگرفتند.
برگهای زرد فرو میافتاد، برف میبارید و شکوفهها اگزما و آلرژی بهاری میآوردند و به این سپری شدن جسم انسان، نامِ گذر عمر میدادند. آقای مصباحی به سالهای انتهایی دبیرستانش نزدیک میشد.هیچ چیز برای او تغییر نکرده بود. پیشانی همان، تنهایی همان و موفقیت همان .رفتارهای اولیهی مردانهاش ربط زیادی به همسن و سالهایش نداشت؛ از صحبت همکلاسیهایش در باره دخترها چیزی نمیفهمید، از شیطنت دوستان ش سر در نمیآورد تا اینکه روزی که برای رفع اشکال یکی از همکلاسیهایش به خانهشان رفته بود با خواهرش مواجه شد، دختر شیطانی با موهایی عجیب سیاه و بالا زده شده، دندانهای سیمی،خیلی لاغر و لاک سیاه رنگ. دختر هم مثل او دستپاچه شده بود و طرز سلام کردن ش که سعی میکرد عادی باشد معذب ش میکرد، عاشقیت آقای مصباحی عمر زیادی نداشت؛ درست وقتی که فکر می کرد این احساس ملس دلشوره و میل به کندن جوش های سر سیاه روی چانه اش، تعبیری جز عشق ندارد، در پارک نزدیک خانه شان دختر را دید که با یک پسر لنگ دراز هم مدرسه ای اش مشغول بوسه ی مخقیانه و پر از ترسی بود. آقای مصباحی آن روز خیلی جدی از عرق کردن، تنش خفیف و بیقراری تن داغ ش دانست، باید از فکراین جور روابط خارج شود. نه. رابطههای عاشقانه اصلا برای ضعف جسمانی او مناسب نبود. آری این تصمیم آخرش بود؛ برای همیشه .دردعمیق روح و تشنج تن ش را فرو داد و به خانه برگشت.پدرش در سفر بود و خواهرِ محزون ش باموهایی آراسته مشغول تماشای یک مسابقه ی آشپزی بود. به چیزی نیاز داشت که شعله ی درونش را فرونشاتد و خنک ش کند؛ با همه توان شروع به نواختن ویولن کرد که به تازگی آموخته بود؛ آن هم با وجود دستانِ کوتاه و سنگین ش.
آیا زندهگی به خودی خود خوب نیست،صرف نظر از اینکه محتوای آن را "خوشبختی" بنامیم یا نه؟ آقای مصباحی این طور فکر می کرد و زندهگی خود را دوست داشت. در یک دانشگاه با رتبه عالی در شهری بزرگ درس میخواند و با دقتی بسیار و باور نکردنی به خودش آموزش میداد که از جریان آرام زندهگی اش لذت ببرد. آموختن درسهای جدید،تمام شدن امتحان آخرسال و شوق بازگشت به خانه نزد خواهرش که ازدواج نکرده بود تا برای برادر کوچک و پدر همیشه در سفرشان جای خالی مادر را پر کند. عاشق موسیقی بود و به هر کنسرتی که برگزار میشد میرفت. خودش هم بد ویولن نمیزد،و شیفته ی ویلنسل بود، آن صدای بمِ آرام که به وزن درونی غزل های سلیمان میمانست. با حسن نیت درستی هر احساسی که به سراغ ش می آمد را میپذیرفت و بین تجربه ها افتراق بین "خوش" و"ناخوش" را بیمعنا می دانست. پالتوی سبک و شالگردنی کم حجم ی میپوشید که سینه ی ستبرش را میپوشاند.سرش را بالا میگرفت ـ آخر کمی هم خودپسند بود ـ و موهای بلند روی کتف ی که سرش در آن فرو رفته بود، به هیبت ش حالت ی مسخره میداد که البته کسی به روی ش نمی آورد. در یک شرکت مهندسیِ صنایع یخچالسازی به عنوان مهندس ناظر شبکهی تبرید یخچال استخدام شد و حقوقش آن قدر کفاف میداد تا برای خودش در بهتربن ردیف تئاتر شهرشان همیشه جایی داشتهباشد خیلی وقتها هم خواهرش را با خود میبرد؛ دختر زیبایی نبوداما حیف بود که شوهر نکرده بود؛ خوش قلبی احترامبرانگیزی داشت؛ هر وقت میشنید کسی در فامیلشان نامزد کرده است، با صدایی رسا ابراز خوشحالی میکرد.آقای مصباحی بعد ازفارغالتحصیلی به شهر خودشان باز گشت؛ شرکت کوچکی راه انداخت؛ یک جورشرکت ناظر که وقت ش را هم زیاد نمیگرفت. برای آقای مصباحی مهم بود که خودش را وقف کار نکند و در زندهگی اش وقت وافی برای مطالعه غزل و خواندن کلاسیکها داشته باشد. اقای مصباحی شیفته ی کلاسیکها بود …. سی امین سال تولد ش ، یک روز گرم مرداد بود. در حیاط خانه شان زیر درخت گردوی پیر نشسته بود. فنجان چای اش را به کناری گذاشت و کتابی را که میخواند روی سینهی ستبرش نهاد، به بازی نور خورشید از میان شاخه و برگهای گردو نگاه کرد.شاید ده یا بیست سال دیگر برای ش مانده بود، که مهم نبود، دوست داشت باقی ماندهاش هم بی سر و صدا بگذرد و با خیال راحت چشم به راه شان بنشیند.
شهریورماه بود که سر وصدای راه اندازی کارخانه ی بزرگ ی همه منطقه را فراگرفت. یک جور کارخانه تولید انواع مربا. رئیس کارخانه مرد متمولی بود که اطبا آب و هوای سالم کوهستان ی را برای سالهای آخر عمرش به او توصیه کرده بودند.اوهم با تنها دخترش به ان منطقه آمده بود و به مدد رشته ی تحصیلی او قصد داشت کارخانهای راه بیاندازد.اهالی درباره ی آنها شایعات زیادی راه انداخته بودند، اینکه با خودشان چند مستخدم و یکی دو ماشین آخرین مدل آورده اند.بلافاصله بعد از ورودشان همه اهالی سرشناس منطقه را دعوت کردند و اسمشان سر زبانها افتاد.اما بیشتر از آقای عبدی؛همه از دخترش حرف میزدند.مردها همه مات و مبهوت مانده بودند اما حرفی نمیزدند. اما زنها بی هیچ تردید اعلام کردند گلاره از قماش آنها نیست. پدرشان که از سفر باز آمد؛ اقای عبدی را بازشناخت، مراوده ی مالی قدیمی با او داشته و مثل همیشه با بی تفاوتی خاصی سرتکان داده بود که یعنی آدمهای بدی نبستند. آقای مصباحی یک روز که برای خرید نان رفته بود ازمستخدمه ی زن شهردار شنیده بود که خانوم شهردار ابای خاصی دارد که دخترشان با گلاره معاشرت میکند، او از شهر بزرگ تری آمده، اخلاق های خاص خودش را دارد، سیگار میکشد و بد تر از آن رفتارهای ش است، بی حساب و کتاب ، یا حتی میتوان گفت بیادب.
اولین بار که اقای مصباحی نگاهی به خانوم عبدی انداخت، در خیابان اصلی شهر بود؛ او با ماشینی بزرگ که موتورِ پر سر و صدا ورودش را رسا اعلام میکرد. ازکارخانهی پدرش میآمد. آقای مصباحی از کلاس ویولنش باز میگشت و سربالایی خفیف کوهستان، نفس ش را تنگ کرده بود. ویلن روی دوشش بود و با خود به فکر میکرد شاید وقت ش باشد ساز دیگری نیز بیاموزد.آن ماشین زرد بزرگ پرصدای معروف را از دور دید؛ گلاره لباس سیاهی پوشیده بود ؛ صورت مغروری داشت؛ چشمان میشی کوچک، گونهی برجسته؛ لبانِ کوچکی که می جویدشان، با پوستی به سفیدی گچ وکک مکی. چشم ش به ویترین مغازه ها بود، انگار دنبال جای خاصی باشد.آقای مصباحی را ندید؛ او هم فقط توانست ویولن ش را روی دوش ش جا به جا کند و به فکر فرو رود.
چند روز بعد؛ آقای مصباحی مثل همیشه سر ظهر ازدفتر کارش برگشت. ناهارشان همیشه حدود دوازده و نیم آماده بود و آقای مصباحی سعی میکرد در آن ساعت خانه باشد، فاصله ی دفتر کارش آنقدر نبود که بازگشت دوباره به آنجا برای ش زحمت ی باشد. همین که خواست وارد نشیمن خانه شان شود، اقای عبدی و دخترش را دید که دوستانه با پدر و خواهرش آنجا نشسته اند، جایی که معمولا جای مهمانهای رسمی شان نبود.دست ش روی دستگیره ی در ماند؛ مردد. آخرتصمیم گرفت که به اتاقش برود. کاغذی برداشت و مشغول نوشتن شد، اما آن را مچاله کرد و همانجا انداخت. زمانی نگذشت که خواهرش به اتاق آمد و در حالیکه از بر هم خوردن روزمرگی اش شاد بود؛ از او خواست سر میز غذا برود.دفترچه های نت او را هم روی میز کارش گذاشت: " تو نشیمن بود"
سر ناهار خواهر ش همان طور که سوپ گوجه فرنگی با ادویه کاری را میکشید گفت: می دونی کیا اینجا بودند؟
او پرسید:" کی ها"
"آقای عبدی و دختر ش"
"اِ . محبت کردند"
پدرش که با سوپ بازی میکرد گفت" پیر شده بود عبدی ؛ سابق بنیه اش بیشتر بود. یک بار عمل قلب باز داشته؛ قلب خراب مرد رو از کارمیندازه"
"دعوت مون کردند دو شنبه ظهربریم کارخونه شون... توکه می ای"
" چرا نیاد؟ ولی پیرمرد هنوز براق بود"
اقای مصباحی سوپ ش را میخورد و تقریبا هیچ جیزی نمی شنید. انگار به صدای عجیبی گوش میسپرد که تازی به گوش ش خورده باشد
دو شب بعد؛ اقای مصباحی میتوانست یکی از بهترین آثاری که تا کنون خوانده بود را روی صحنه ببیند: "گوژپشت نتر دام". همیشه علاقه ی عجیبی به ان داشت، اسمیرالدا و گوژپشت و آن صحنه ای که از ناقوس بزرگ آویزان میشد و همه ی شهر از عشق ش آگاه میشدند.آقای مصباحی که آن شب کت سیاهرنگ بی نقص و ظریفی پوشیده بود، به محض آنکه به ردیف میانیِ سالن شهر که بهترین جای آن بود و به واسطه ی استقبال همیشه گی اش از تئاتر و کنسرت ها؛ رئیس سالن برای ش آن صندلی را رزرو کرده بود رسید، با بالا بردن دستها به سمت پیشانی برجسته اش واکنش عجیبی نشان داد؛ نفس ش تنگ شد و احساس کرد سقف سالن در حال حرکت است، پره های بینی اش میلرزید و تمام تن ش داغ شده بود. خانوم عبدی و پدرش درست ردیف جلوی او نشسته بودند، جایی که اگر او دستان ش را دراز میکرد میتوانست موهای خانوم عبدی را که به لطافت ابریشم بود، لمس کند
تئاتر که شروع شد؛ آقای مصباحی کمی آرام تر گرفت. سالن تاریک و خنک به التهاب ش آرامش میبخشید، اما باز قطره های ریز عرق از میان فرق به دقت شانه خورده اش میچکیدند. دست خانوم عبدی روی دسته ی سرخ و مخمل صندلی به آرامی یک قوی سفید غنوده بود، انگشتان ش بلند و کشیده بودند و هر از گاهی تکانی میخوردند؛ میتوانست ویولن سل بزند، با همه ی ظرافت و شکوهی که یک زن برای نواختن ملایم آن ساز بم، لازم داشت. آقای مصباحی نمیتوانست چشم از آنها بر دارد. ناگهان شهودی درون ش برانگیخته شدکه اوهم حواسش به اقای مصباحی است. گردن ش را به ظرافتی خم کرد، انگار سنگینی نگاه آقای مصباحی را اسب گردن کشی تاب نمیآورد... اقای مصباحی به سمتی از صندلی اش متمایل شد تا بتواند صورت او را ببینید، فقط لبان ش دیده میشد که می گزید شان. ناگهان نور سالن قطع شد. همه ی سالن در تاریکی فرو رفت. بازیگران ابتدا به کارشان ادامه دادند اما صحنه ان قدر تاریک بود که آقای مصباحی میتوانست حدس بزند الان است که اسمیرالدا و زن راهبه بروند توی بغل هم . صدای همیشه آرام رئیس سالن از بلندگوها پخش شد که از مشکل پیش آمده پوزش طلبید و از حضار خواست آنها را ببخشند و سر جایشان بمانند. اقای مصباحی دیگر نمی توانست نفس بکشد، سرش را به زیر انداخته بود و پایش با سمفونی بهار ویوالدی مضطرب ریتم گرفته بود. نور امد و اقای مصباحی همین که سرش را بالا اورد یک پرده دیگر از رنگ صورت ش پرید؛ خانوم عبدی ایستاده بود روبرویش و به او خیره شده بود.وقتی چشمهایشان به هم افتاد دختر رو برنگرداند،بدون اینکه دستپاچه شود به او خیره ماند تا اینکه خود او شدیدا دچار احساس عجیب و شیرین عصبانیت و نارضایتی شد، بازیگران از نو صحنه را شروع کرده بودند و اسمیرالدا وسط میدان شهر، دایره زنگی اش را می چرخاند. مرد کوچکی که نقش بز اخفش را بازی میکرد به پر و پای اسمیرالدا میپیچید. شنیده بود که برای کرئوگرافی این نمایش وقت زیادی گذاشته اند. همین که زن آمد بنشیند، کت اش از روی صندلی افتاد، اقای مصباحی خم شد که آن را بردارد اما خود او هم کاملا از پشتی صندلی اش دولا شده بود ، دست هردو به سمت کت رفت.اقای مصباحی انگشتان کوتاهش را کنار کشید و دختر با لبخند تمسخر آمیزی آرام گفت: ممنونم. سر هایشان به هم نزدیک بود، و اویک لحظه همه ی بوی خوشی را که از سینه ی او به مشام میرسید بلعید. قیافه اش درهم رفت و تمام ستبری ِ سینه اش جایی برای قلب ش نداشت. نیم دقیقه ای بی حرکت نشست سپس سرش را به آرامی به عقب داد و از صندلی اش بلند شد و سالن را ترک کرد
شب پاییزیِ سردی نبود، شاید بتوان گفت گرم. تمام خیابان منتهی به سالن در سکوت فرو رفته بود، صدای کشوییِ باز شدن پنجره ای در همه ی کوچه میپیچید.او هیچ جیری نمیدید، سینه ی بد ترکیب ش بالا و پایین میرفت و گاهی زیر لب میگفت" خدای بزرگ،خدای بزرگ"
وحشتزده در درون خودش مات ش برده بود، به بلایی میاندیشید که بر سر احساس ش آمده بود، احساسات وسواسی و نازپرورده اش، چیزی مثل یک شراره ی اتشفشانی از دل ش بالا آمد و ازچشمهای ش سرازیر شد، به ارامی و درخشش. زیر لب نالید" گلاره،گلاره" و به ستون سیمانی چراغ برق تکیه کرد
هیچ جنبنده ای آن حوالی نبود، آقای مصباحی به راه افتاد شیب تند خیابان را پایین رفت و به سه راهی شهر رسید، اگر به راست میرفت چند دقیقه ی بعد در خانه اش بود اما دل ش می خواست از شهر خارج شود، به دامن ه ی کوهستان مثلا. چه بی مبالات به او خیره شده بود، چرا این کار را کرده بود.بی رحمانه، انگار خواسته بود تحقیر ش کند. مگر گلاره یک زن نبود و خود ش مرد، این جسارت عصبانی اش میکرد، دوباره آن نفرت عقیم به سراغ ش آمد، آن چشمهای میشی کوچک برق گناه آلود عجیبی می زدند
تشنج عجیبی داشت.دوباره به یاد آن لحظه ای افتاد که سرهایشان به هم نزدیک بود و بوی او را شنیده بود. یک شاخه از گلهای همیشه بهار از دیوار خانه ای افتاده بود بیرون. به آن گلهای ریز کوچک نگاه کرد،به هم فشرده با شیاری باریک در میان،با انگشت نمیشد از هم بازشان کرد، با نوک زبان ش آن گل را شکفت ،طعم شیرین گل روی زبان ش نشست ، به لبه های نازک گلبرگها نگاه کرد،ایا این طعم و زیبایی برای ش معنایی داشت ؟ نفس ش داغ تر شده بود و دیگر نمیتوانست بایستد.نباید با او این کار را میکرد.در سرش جریان مذاب داغی میچرخید. به خانه اش که رسید یکراست رفت اتاق نشیمن و روی مبلی خزید.کت سیاه ش را در آورد و روی خود ش کشید. خواب هذیان آلودی به سراغ ش می آمد
چند باری بیدارشده بود اما توانست خودش را دوباره به هذیانش برگرداند.وقتی کاملا بیدار شد، حدود نه صبح بود. کسی برای سر کار رفتن بیدارش نکرده بود؛ سرش داغ بود و بلافاصله همه چیز به خاطر ش آمد. نه؛ خواب دردش را ساکت نکرده بود. خواهرش توی آشپزخانه بود و بوی برنج آبکش شده میآمد.صورتش را شست. رفت توی اتاق ش نشست. شاگرد نانوا، اطراف مغازه شان را جارو میزد،گونی آرد را جا به جا میکرد وهر از گاهی برای عابران سر تکان میداد. پیراهن سفید آقای مصباحی ازتب شبانه اش نمدار بود؛ یک سار کوهی نشسته بود روی هره و به گلدانها نوک میزد،صدای رادیوی خواهرش از آشپزخانه میآمد.آسمان آبی آبی بود و نسیم ی که میوزید پرده را میلرزاند.دوشنبه ی آرامی بود
آقای مصباحی احساس راحتی و اعتماد به نفسی میکرد.برای چه خودش را آنقدر عذاب داده بود؟ حمله ی دیروز خیلی سخت و فرساینده بود، درست، اما نباید بگذارد تکرار شود، میدانست که میتواند، او بر احساسات ش تسلط داشت و می دانست می تواند خودش را ازآسیب های بیشتر حفظ کند. حالا هم اتفاقی نیفتاده بود.میدانست که زور شکست دادن و سرکوب کردن حس ش را دارد. بلند شد تا دوش اب سرد ی بگیرد
ساعت ده بود که خواهرش با لیوان آب پرتقالی به سراغ ش آمد" عزیزم، صبحانه هم نخوردی"
آقای مصباحی که سرش را با حوله خشک میکرد از او تشکر کرد
" یک ساعت دیگه با میای کارخونه ی آقای عبدی؟"
" فکر کنم باید بدون من برید اونجا، بد خوابیده ام.حتی امروز نرفتم سر کارم، کمرم درد عجیبی داره"
" اگر احساس سرماخوردگی داری، دم کرده ی بابونه برات میآرم، ولی خوب، من از طرف تو ازشون عذرخواهی میکنم ، بگم یک روز دیگه خودت میری پیششون؟"
آقای مصباحی سر زیر حوله اش را تکان داد، خواهر ش رفت و او حوله اش را با دقت روی خشک کن تراس پهن کرد. بالای لیوان آب پرتقال اش ایستاد و چند قلپ از آن را نوشید، مثل هروقتی که از خودش راضی بود، سرش را عقب داد وبه موهایش تکانی داد.به عزم راسخ ش میبالید.کلوچه ای خورد، سیر که شد دوباره رو به پنجره ی باز نشست، سیگاری گیراند و کمی خوشحال تر کتاب ش را باز کرد تا دوباره بخواند. خوشحال بود منشی ای ندارد که نبودن ش را به اوخبر بدهد. خیابان بالای شهرشان، تازه این ساعت جان میگرفت. مردم به مراکز خرید می رفتند ،و میتوانست بچه هایی که در حیاط مدرسه آن نزدیک بازی میکردند را ببیند. حال ش جا آمده بود. ساعت یازده صدای پای خواهرش را از سرسرا شنید،پدرش آن پایین توی ماشین منتظرش بود،در ِ خانه شان کش و قوسی آمد و عبور ماشین پدرش را از جلوی پنجره دید. یک ساعتی که گذشت بیشتر احساس آرامش میکرد
هوا عالی بود، و احساس غرور می کرد، انگار در بهشت قدم میزد، حس می کرد، وزن سینه اش کمتر شده و همه ی تنش آرام و خنک بود. دل ش میخواست در شهر قدم بزند، ناگهان و بدون مقدمه به سر ش زد" چطور است بروم سراغش!" نه. نمی ترسید، خیلی قوی بود و به تمام دیشب ش میخندید
بهترین لباس ش را پوشید و تقریبا برای طی کردن سربالاییِ کارخانه، میدوید. وقتی روبروی ساختمان اداریِ سرخ رنگ کارخانه رسید دوباره دلشوره به جان ش افتاد، دویدن کلافه اش کرده بود و همین که خواست از راه رفته برگردد، نگهبان کارخانه صدای ش زد. کارت شرکت ش را به نگهبان داده بود و در لابی کوچکی پر از گلدان نخل زینتی منتظربود. یک دقیقه ای گذشت که خانوم عبدی وارد لابی شد، پرده ی نئین را با سر و صدا کنار زد، به آرامی روی قالی سرخ رنگ ورورفته ی پا دری خزید و به سمت ش آمد. نوری که از بیرون روی صورت ش اقتاده بود، چشم های عجیب ش را عجیب تر و لبخند ش را محوتر کرده بود، در چهره اش هیچ لوندی نبود، بیشتر گریزنده بود تا جذاب. لبخند ش هیچ دوستانه ترش نمیکرد، دست عرق کرده ی آقای مصباحی را که فشرد، به ارامی نگه داشت و ناگهان رها کرد و به سمت در چرخید
"از دیدن شما خوشبختم خانوم عبدی، خواستم من هم شخصا به شما و پدر سلامی عرض کنم، وقتی پدر و خواهر اومدند، من متاسقانه بیرون بودم،..."
به فکرش نمی رسید چه بگوید. دختر حرفی نمیزد و به سمت کارخانه میرفت، اقای مصباحی تقریبا دنبال ش می دوید. سکوت کرده بود و با لبخندی به حرفهایش گوش میکرد. گلاره ایستاد و به سنگریزههایی که تازه ریخته شده بود پاکشید،بالاخره به حرف آمد:
"گفتند ناخوش بودید... به هر حال، همهگی ، ربع ساعتی ه که رفتند پای کوه. من فقط اینجام ... "
مکثی کرد، گویی میخواست چیزی حالی اش کند
" استاد ساز داشتم"
"اوم، چه خوب! چه سازی؟ "
"ویولن "
"جالب ه، من هم مثل شما این ساز رو دوست دارم"
" عجب، خوبه، پیدا کردن یکی که ویولن میزنه تو این جای دور افتاده غنیمت ه، میتونی منو تصحیح کنی"
جایی برای نشستن زیر درخت های گردو مهیا شده بود. نور کمی انجا می تابید. دختر به آقای مصباحی زل زد و لبان ش را می گزید
" هنوز هم سر حال به نظر نمیرسید. چشمهاتون قرمزه "
من منی کرد "من معمولا شکوه نمیکنم"
با همان نگاه خیره گفت" من هم معمولا نا خوش ام، ولی کسی متوجه نمیشه، آدمها سرسری از همدیگه عبور میکنند، کسی برای یک آدم دیگه درنگ نمیکنه"
چانه اش را روی گردن خم کرد، و منتظر جوابی بود. میدانست که نگاه ش اقای مصباحی را ازار می دهد.سکوت مبهمی به وجود آمده بود
"اگر اشتباه نکنم دیشب شما وسط تئاتر رفتید، از اجرا خوشتون نیومد؟"
"نه، ابدا، هممم، من عاشق این کارم، اما ... "
" حق داشتید، اجرای خوبی نبود، یک خوانش سطحی از اثری چند لایه"
باز سکوت بین شان حائل شد، در لحظه ای هر دو شروع کردند به صحبت. آقای مصباحی لبخندی زد و و بادست اشاره کرد که او ادامه دهد
" ویولن تون رو بیارید و من رو تصحیح کنید، من مبتدی ام، .. چی میخواستین بگین؟"
" درباره ی ویولن، حتما، باعث خوشحالی ه، و حرف خودم: از شهر کوچیک ما راضی نیستید؟"
دختر لبخند ی زد، انگار که می خواهد ترمیم قلبی کند که خود ش شکسته
"نه، خوبه، من راضی ام، زمین همه جا غریبه است. وقتی آدمها ت رو پیدا کنی، خوب میشه"
آقای مصباحی حس شیرینی داشت سرش را بالا آورد تا نگاه ش کند که باز همان حالت بیتفاوت را دید، باز آن خشم عقیم باز به سراغ ش آمد،احساس خوبی بود. گلاره بلند شد و او هم سعی کرد سرش را روی قوز کمر آنقدر عقب بدهد تا بتواند سرش را از گلاره بالاتر بگیرد، کمر دردش باز بالا گرفت.
"تا یادم نرفته، ما جمعه شب اینجا مهمانی کوچکی داریم، چند تا از دوستان پدر که ساز میزنند، یک همنوازیِ مبتدی، من خوش حال میشم که شما باشید"
" با کمال افتخار خانوم عزیز"
دختر لبخندی نزد، سر تکان داد و نگاهش را بر نداشت. فقط از نگهبان کارخانه خواست برای آقای مصباحی، ماشین ی بگیرد. به میانهی راه که رسید آقای مصباحی آژانس را رد کرد و باقی راه سراشیب را با گردنی کج و گامهایی بی تعادل طی کرد، درون ش مشتعل بود و از سر درد میمرد،گویی هنوز نگاه زن روی پیشانی اش مانده بود. آیا خوشش می امد آن طور کنار خود ش بنشاندش و فکرش را بخواند؟ بوی تند کاج کوهی دمادم عصر پاییزی همه جا پیچیده بود، باد ی میپیچید که تن عرق کرده اش را آزار میداد. از پا افتاده بود، دلش میخواست برود استخر، دل ش آرامش خودش را می خواست، آخ آرامش از دست رفتهاش ... ، یاد سیُمین سالگرد تولدش افتاد و خوش خیالیاش . دلش همهی خوشبختی ظریفاش را میخواست که از برش رفته بود. بی قرار به آبی آسمان، درختهای کنار هم، کوه بلندی که همیشه آنجا بود و بادی که در مرغزار میوزید و برگهای زرد که بی شکایتی فرو میافتادند نگاه کرد. که به آن چیزی که به ش میگفتند جریان آرام زندگی، ... باز آن حس آشنای همیشهگی به سرغ ش آمد، آن پذیرندهگی؛ تبعیت از دست تقدیر، تفاهم و تسلیم. این زن آمده بود، باید میآمد و آمده بود،پس نباید در برابر خواستی که جهان برای ش مقرر کرده بود مقاومت کند، نمیدانست آمدن زن چه معنایی دارد، شاید به او سعادتی میداد که همه ی عمر خودش را از آن محروم کرده بود، به هرحال جهان گزیرناپذیر است، با خود خواند، باید استاد و فرود آمد بر دری که کوبه ندارد ...
آقای مصباحی نشست، مدتها نشست، با گوژ نامحسوس ش و به آسمان و درختها خیره شد. جهان مثل یک بازیگر پانتومیم با او سخن میگفت
مهمانی آرامی بود، حدود پانزده شانزده نفر. میز کوچکی چیده بودند برای شب چرانی آخرشب. ازابتدای شب که آمده بود خانوم عبدی حرف خاصی با او نزده بود. با دوستان دیگرش مراوده میکرد و یکی از دوستان شان برای ش مدتها عود نواخته بود. آقای مصباحی در همین چند روز بسیار تکیده شده بود، نور تند آزارش میداد،گونه اش تکیده شده و چشمانش به طرز محسوس سرخ بود، کمی هم چلاقتر به نظر میرسید. کنار رئیس تئاترشهرشان نشسته بود و با او گپ میزد، قرار شده بود نگاهی به سیستم روشنایی جدید که برای تالار اصلی سفارش داده بودند، بیاندازد، آیا قرار نبود که خانوم عبدی به سراغ ش بیاید، نزدیک یازده شب بود و آقای مصباحی دیگر رمقی برای حتی زنده ماندن نداشت، زن شهردار با خانوم عبدی گرم صحبت بود و دخترشان در حالیکه دندانهای سیم کشی شدهاش را حین خندیدن پنهان میکرد، سعی داشت نگاهش را ازآقای مصباحی که روبروی ش نشسته بود با تفرعن برگیرد. میانهی صحبت با زن شهردار، خانوم عبدی خودش را خم کرد و به آقای مصباحی گفت
" تمام این هفته منتظرتان بودم، منتظر شما و ویولن تان"
او که به ناگهان رمق تازه ای گرفته بود، سری تکان داد و لبخند زد. خانوم عبدی بی اعتنا به دهان باز خانوم شهردار بلند شد و به سمت او آمد. لباس روشن بی نقصی پوشیده بود که حالت مهاجم ی به او میداد، وقتی به سمت مصباحی میآمد،انگار که سرگیجه گرفته باشد، زمین ِ پشت سرش حرکت میکرد. بالای سر آقای مصباحی که رسید به جای نشستن کنار رئیس تالار شهر، دستان ش را جمع کرد و از آقای مصباحی خواست برای دیدن و تایید ویولن تازه با او برود. تا کنون حس کرده اید که همه ی جهان درنگ کرده تا به شما بنگرد؟ آقای مصباحی در آن لحظه این احساس را داشت.
تراس بزرگی که مجاور اتاق خانوم عبدی بود به باغ پشت خانه راه داشت. باغی بود پر از درختهای گردو، آسمان ابری هوایی سرد داشت و به نسبت یک شب پاییزی پر ستاره بود. خانوم عبدی کمی میلرزید ولی آقای مصباحی جرات نداشت که کت ش را به او پیشنهاد کند
"خلوت گاه شما معمولا کجاست؟"
"ممم. خلوت گاه دقیقا کجاست؟ مثلا میز کار؟"
"من وقتی اینجا در فکر فرو میروم به کنار این درخت ها میآیم ، جوی کوچکی داره، میشه ساعتها کنارنشست و فکر کرد"
"مثل اون روزی که من از اینجا رفتم؟"
"مثل اون روز، و اون شبِ گوژپشت نتر دام"
آقای مصباحی لبه ی تراس نشسته بودند و به آرشه کلیفن میکشید. جرات هیچ حرکتی بیش از این را نداشت
" نقص شما مادرزادی ه ؟ "
" بله،..."
" و شما بابت ش ناراحتید؟"
روبروی اقای مصباحی ایستاده بود. میلرزید.
" نه"
"باید سی رو داشته باشید. احساس میکنید خوشبخت ید؟"
"دقیقا سی، تا همین اواخر حس میکردم خوشبخت ام. اما فهمیدم همه خیالات من بوده، اوهام جعلی من"
"خوبه. لا اقل فهمیدید که خوشبخت نیستید. من هم بدبختی رو میفهمم. با این جوی و درخت ها هماهنگ ه"
آن هیولا در اقای مصباحی شعله کشید، داغ شده بود و کمر قوزش میلرزید، آرشه را به کناری انداخت و دستان دختر را گرفت. ناگهان شیونی از درون ش برخاست، سی سال بودکه صدای ش را پنهان کرده بود
" گلاره تو میفهمی... تو میفهمی، ..... "
به پای دختر افتاد، با یک دست ش دست او را گرفته بود و با دست دیگرش روی پای ش را می نواخت. صدای ش با آدم شباهتی نداشت. چلاق کوچک میلرزید و مویه میکرد
" من بدبخت ام، و حقیر، تو میفهمی، بذار، ... اجازه بده .... خدای من "
کنارش نزد ولی میلرزید. به او خیره شد،با چشمهایی که میدرخشید. بازوی ش را گرفت وناگهان آقای مصباحی را به سمت دیگری پرت کرد، میلرزید، پوزخند کوتاه ملامت آمیزی کرد:
" دیوانه"
و از او دور شد
اقای مصباحی، این گوژپشت کوچک، روی زمین افتاده بود،مات و خشمگین، با صورت ش روی سنگریزه ها و تمام آنچه سالها ساخته بود، در آن لحظههای سگی از دست رفته بود.آن خشم عمیق، آن نفرت حیوانی حتی اصالت ش را از دست داده بود، همه چیز به استیصالی عقیم از این عشق غیر قابل تحمل بدل شده بود. استیصالی که آقای مصباحی میل داشت خودش را با آن نابود کند. گرم ش بود، صدای آب بلند تر شده بود. خودش را به سمت جوی کشاند و تن علیل ش را به آب انداخت. صدای افتادن ش در عمق جوی زیاد نبود. یک دسته جلبک به زیرگردن ش پیچید. آب با فشار به لباس و تن ش می دوید. سرش را به کف جوی چسباند . از دور صدای عود نوازی در آب گم شد؛ ویولن بیصداگوشه ای افتاده بود …
9 نظرات:
تمرین " قصه گویی" ِ من
نمی دانمِ من
mamnoon k too fb addam nakardi, vaghean moteasefam albate vase khodam,,,,,,shad bashi
bebakhshid k nashenas dadam,accountam faale vali khodetoon midooonid kiam
ببین، نمی شناسم ت، نمی دونم کی بودی، اگر همین جوری کا گِ بِ ای هم تو فیسبوک رکوئست فرستادی ، آره، احتمالا ادت نکردم
فینگلیش ننویس
شناختن ک میشناسی. مهم نیست.....
به هر حال
وبلاگ جالبی داری
بالاخره تموم شد.....بابا یکم کوتاه تر یا حداقل چند قسمتیش کنید...جالب بود
الان یه چیزی درگیرم کرده اون هم انتخاب هوشمندانه ی اسامی است. اگر نخواهی بگویی اتفاقی بوده.
و البته این که ریتم و تمپو به خاطر پشت هم نویسی دیالوگ ها به شکل متوالی و پینگ پنگی ، ضربه خورده. باقی همه لذت.
ناشناس هم خودشه من ممد میرم.
میر
شما برای نا شناس بودن ت کپی رایت بذار
نشد که هر که نوشت ناشناس دلِ ما بلرزه که شما یی
در ضمن شما ناشناس ها شاید زبونِ همو بفهمید، به والله، به گوژ آقای مصباحی قسم، نمی شناسم
آقای مصباحی و عبدی هم اتفاقی نیست،
اتفاق البته رهبر جهان است
akharin nashenas man naboodam,aslan
mohem nist k beshnasin ya na,oon moghe k mishnakhtin va ignore kardin. mafiya o pantomim ro yadetooone??????
albate dg mohem nis,
ارسال يک نظر