تسوید: سياه کردن . (تاج المصادر بيهقي ) . سياه کردن و کنايه از نوشتن . (غياث اللغات ) . رنگ چيزي راسياه گردانيدن . (از المنجد)

Friday

مدفون


به ساژا



پاهایم بی کفش، بی جوراب ،خشک شده اند . خیره شده ام به انگشتهای سرد و یخ زده ام . صدای تک سرفه ی خشکی می آید، صدای کشیده شدن یک کبریت می آید


یخ،برف، یخ، برف میبارد و من هیچ جا را نمی بینم، روی زمینی یخ زده می دوم، می دوم، می دوم. اما از جایم تکانی نمی خورم،. برف میوزد، بی صدا، بی هیچ صدا ... صدای نفس های یک اسب، بخار دهانش،در دشت میپیچد،من اسب را نمی بینم ولی ساق های بلندی دارد


ارتعاش،ارتعاش،قطار می ایستد، باید ایستگاه کوچکی باشد، در نقشه ی من از پطرزبورگ تا مسکو،شهربزرگ دیگری نیست.از جایم بلند نمی شوم،از مبدا سوار شدن، حُسن ش همین است، در پایین ترین تخت می توانی بخوابی و از تکان های کشنده و بی پایان قطار، در امانی. در پایین ترین تخت خوابیده ام که مثل یک قبر است


تب دارم یا دندان درد، یکی ش را مطمئن ام، سرم را کمی تکان می دهم،لبه ی کلاهم را با سر،عقب میدهم، باید نیمه های شب باشد،این روسیِ لندهورِ بالای سرم، توی تخت نشت کرده است، فرو رفته گی تخت ش دهانم را به خس خس می اندازد. خرناسه های یک خرس را دارد، خرسی با پیوند خونی یک راسو، دلم کافه ی دنج شهرِ خودم را می خواهد


یک شب بارانی.با "او" ایستاده بودیم دمِ در کافه و سیگار میکشیدیم. پک نمی زند "او"، خیره شده بود به باران.کشیدم ش سمتِ خودم.عمیق نفس میکشید، انگار همیشه خواب بود و کابوسِ عجیبی میدید که نمی توانست برای کسی تعریف کند.خودش را کنار کشید از من،از ترس، ماشینِ پلیس در باران از کنارمان رد شد.چقدر در نورِ سرخ ماشینِ گشت، زیبا بود


مه و برف میوزد در دشت، گرگ و میش دشت از غبار و بخاری که از سطح برف برخاسته، پر شده است،برفی که از آسمان می بارد، به یک متریِ زمین برف آجین که میرسد، بخار و ناپدید می شود، من میدوم، در دشت میدوم، از دور صدای پای اسبی را می شنوم . اسب روی یک تپه ایستاده است، از تن روشنش، بخار نرمی بلند میشود، یک مهتاب کجِ نقره ای از پشت سرش میتابد . گردنش را تکان میدهد، من روی برف ها میدوم ولی از جایم جُم نمی خورم.روی برف کنار من خون چکیده است و با صذای ذوب شدن برف را میشکافد و در آن حلول میکند، یک کلاغ با بالی شکسته روی زمین میخزد و ردِ خون ش را با خود میبرد،روسیه معدنِ کلاغ است اما من ندیده بودم پیش از این


ساق های بلندی داشت، سفید و کشیده، چمدان سرخ ش را کنار تخت من گذاشت و به لبه ی تخت تکیه داد، گمانم داشت دنبال توانی میگشت تا بتواند چمدان ش را بگذارد در آخرین طبقه ی تخت. خودم را میکشم به جداره ی واگن، سرد است، دلم نمی خواهد من را ببیند . با یک لهجه عجیبی از روس لندهور می خواهد که کمکش کند، خارجی نیست، ولی از جایی آمده که از جنوب دور است، سین ش می زند،کم . من دست و انگشتان ِ آویزانش را می بینم، کشیده نیست، از آن جورها که مردانِ تازه مهاجر حتما با یک جفتشان آشنا میشوند و به طرز پناهبرنده ای عاشق ش میشوند. پایش را می گذارد لبه ی تخت و بالا میرود،ساق کشیده و کفش های گِلی ، انگار در دشتی پر برف،سُم کوبیده باشد. به ساعت م نگاه میکنم، عقربه ندارد


شک دارم زنده باشم، نمی توانم تکان بخورم، یا حتی انگشت های سردم را تکان بدهم،یکی چراغی را روشن میکند و نور سُر میخورد زیر تخت من، قطار در تونلی میپیچد، صدای قطار به خودمان بازتاب میکند، لندهور می غلتد و من به سقفِ مشبکِ تخت بالای سرم خیره میشوم، بافت روکش تخت از الیافی کنفی ست، تارِ سیاه و پودِ بنفش،پودپود. بوی الکل و گسِ دهن می دهد.ساعتها میشود که به سقف زل زده ام، قطار یکی دودقیقه طول میکشد تا از تونل خارج شود، یک عنکبوتِ درختی کوچک آستانه ی افتادنِ تختِ بالای سرم، منتظر پریدن به آن سوی کوپه است، عنکبوت مترصد است، منتظر. سه سال است که به روسیه آمده ام ، از راه مرز های زمینی،حیوانی، انسانی،از همه مرزها عبور کرده ام، با یک چمدان کم حجم و سنگین و یک دفترچه. اوائل هر روز منتظرِ اتفاقی بودم، اقامت، پاسپورت، برف،خانه، یک جفت دست با انگشت های کشیده ولی کم کم، به زمانِ عابر، همه چیز در پوششی نا مرئی از بی تفاوتی فرو میرود.عنکبوت افتاده است،یا شاید پریده


کلاغ در برف نوک میکوبد، انگار دارد زمین را میشکافد، روی رد خون تازه اش کفِ ریزِ کوچکی می بینم، به سمتش میروم،ناگهان دست از تقلا بر می دارد و نگاهم میکند،خودم را میبینم، از دیدگاه من ِ کلاغ می بینم. با پاهای بی کفش وجوراب روی یخ و برف ایستاده ام، روی صورتم، صد آبله روییده است، کناره ی گوشهایم را جذام زیبایی فراگرفته و چشم هایم زرد است،جذام کار گردنم، شکل نقشه قاره آفریقاست، با شکمی فربه وکشیده گیِ سرکج. من ِ کلاغ نوک میکوبد به یخ، چند تکه یخ میرود توی سوراخِ منقارم. تشنه ام است، من ِ کلاغ روی پا می جهم و یورش میبرم به من، می ترسم و عقب میکشم خودم را، تکان نمی خورم، خون بال چپ شکسته ام میپاشد به لباس و گردنم.برف آرامی میوزد،اسب با ساقهای کشیده اش، آن سو تر نفس پر آب ش را بیرون میدهد


روسی لندهور، در واگن را می کشو اد و عنکبوت در راهروی کشو له میشود، دهنش بوی گس ی میدهد و قطار تلو تلو میخورد. روی کتف چپم می چرخم.اولین چیزی که در روسیه با آن مواجه شدم، گذشته ام بود، باید توضیح اش میدادم، بی وقفه و با جزئیات.روسیه کشوری سطحی ای ست،با زنانی که چون همه شان روسپی اند و مرد هایی که چون همه شان خلافکاراند، دیگر نمی شود بهشان گفت روسپی یا خلافکار، تنها چیزی که در آن پیدا نمی شود، روسیه است،روسیه زیر برف مدفون شده است. تلق و تلق قطار به آرامی کند میشود


روز سومِ ماه هفتم است، باران کفش ها را گلی کرده، نگهبانی دربِ فلزی زندان را می کشو اد. یک دسته گل نرگس برای "او" آورده ام، پشت شیشه ی ملاقات مینشیند، نرگس را میبیند، دیگران گفته بودند؛آخر بوی نرگسها را که نمی شنود. گفته بودم، می بیند شان که ."او" دید، خندید و چیزی گفت که نمی شنیدم، گل را بردم بالا و تکان دادم خندید باز؛همیشه میگفت" نرگس بوی فین میده،آب دماغ" . گفتم: تو که بوش رو نمی شنوی. صدایم را نمی شنید . گفته بودند همین چهارشنبه، اگر برف نبارد


یک بار بود، یکشنبه شب،بار خلوت یکشنبه شب، سیگار گیرانده بودم، بی پُک.صدایی نمی شنیدم. یک روسپی آمد کنارم، سرم پایین بود و جوراب نایلونی اش را دید میزدم، دستش خورده بود به لیوان شراب، سرخی ش نشت کرده بود به نایلونیِ جوراب، یک لکه شکل گرفته بود از رنگ، شکل روسیه، پهن و رقیق. دستم را گرفت، خواستمندیِ بی حوصله اش کلافه ام میکرد،کلافگی زبانِ جهانی ست،سیگارِ پُک نخورده زبانِ جهانی ست، وید و دستشویی و کونِ عقب داده و نگاهِ خیره ی تهوع به مردی در آیینه که مثل سگ دارد تقلا میکند، زبان جهانی ست


من ِ کلاغ افتاده بودم، بیجان روی زمین و بورانِ برف، بی صدا بر تن م میوزید،برف گیر کرده بود به منقارم، تقلا کردم به خاطر بیاورم "او" آخرین بار با لبهای تکان تکان ش چه میگفت پای چوبی ِ دار.روز اول قول گرفته بود از من هربار که موی سیاهش از کنار چشمها عقب میروند، من را ببیند.امروز موهایش را بسته بودند بالای سرش. منِ کلاغ را میدید،بالای سرش بال میزدم،لحظه آخر نخواسته بود چشم در چشم هیچ کداممان باشد، مبادا اشکی بچکد، سر گرفته بود به آسمان، اما منِ کلاغ دیده بودم که چشمانش خشک است،از چشم های ما،خشک تر.پسرانِ مردِ پیر؛ سرِ بخششان کج بود؛چشم در برابرِ چشم، خون در برابرِ خون. تاوان ش را باید بدهد."او" هنوز سیر نشده بود از آسمان که زیر پایش خالی شد. با نگاه او کشیده شدم به زمین، من ِ کلاغ. گیر کرده بودم به چشمانِ بازِ جسدش... برف میچکید از لای پرهای شبقم توی چشمها


چشم هاش آب افتاده زن، تشنه اش شده بود،من دیده بودم ش که از تخت پایین آمده، رفته بود سمت پنجره قطار. زبانش را جسبانده بود به شیشه ،شاید کمی تشنگی اش کم شود،زبان به شیشه چسبیده بود. حالا روسیِ لندهور تقلا میکرد و چیزی میگفت، رفت آب بیاورد بیزد روی زبانِ زن.من اشکی که از چشمش چکید پاک کردم. گاهی آدم نا امید میشود، تقلایش را با آرامش عوض میکند، من سر چسباندم به شیشه،از دشت های سفید عبور میکردیم، عبور نسبی ست، از دشت های سفید جُم نمی خوردیم، دشت های سفید با ما ایستاده بود


"او" از انحنای کوچه که گذشت، دیدم ش که به آرامی شروع به دویدن کرد،تمام راه را به آرامی میدوید و بعد زنگ را میزد،زیر نورِ زردِ چراغ،تکیه میداد به دیوار کاهگلی و نفسِ عمیقی میکشید،قرارش را بامردِ پیر همان عصر گذاشته بود،همه ی طلب ش را بدهد،یکجا. من شکمم درد می کرد و طاقت ش را نداشتم، او صبر و حوصله اش زیاد بود،همیشه،پیله میکرد به هرچیزی،ته اش را در می آورد.بوی شرجی و ماهی مرده میدهد این شهر،دیگر به آن باز نمی گردیم.از انحنای کوچه که آمد، میلرزید ولی خوشحال بود.رفتیم دریا، "او" چاقویِ آخته را پرت کرد در دریا،خون را شوری دریا از تیغه ی تیز می شست


ارمغان این مهاجرت برای من اگزمای پوستی ست،زن به آنها زل زده، آرام، با زبانِ چسبیده به شیشه. تمام سطح پوستم، از مدفونِ زیر سفیدی سیبری تا کمربندِ میانی را لکه های کوچکی پوشانده است،اوائل مضطربم می کرد،نمی توانستم آدمها را بپذیرم که روی پوستم می سُرند، کشوری دیگر را، زبانی دیگر را، اگزما برای مهاجر، یک زبان جهانی ست، تشنه گی ست،زبان مهاجر همیشه به شیشه ی یخ زده کشور دیگر چسبیده است، و گاهی آدم تقلایش را با آرامش عوض میکند.کتف چپ م درد میکند، از دهانش بخارِ خشکی به شیشه میخورد. لندهور روسی، برایش یک بطری آب آورده، روی زبانش که میریزد، اشک هایش جاری میشود. زبان روسی سخت است،من روزمره ی بیهوده اش را بلدم، "او" همیشه میگفت، خیلی سخت است، آدم باید از هر زبانی کلمات تسلی دادن آدمهای آن زبان بلد باشد. به مرد روسی یک چاقوی کوچک نشان میدهم، و اشاره میکنم به نوک زبانش: ببریم. مرد تعجب می کند، مثل من که تعجب کرده بودم از تیغه ی آخته. گفته بود ساده است، خلاص میشویم از بار تاوان ماهیانه اش، تاوانِ پدران را


اسب شیهه میکشد و روی دو پایش بلند میشود، رها میشود و به دیگر سوی دشت میدود،کلاغ با نوک برف را ساید،تکه تکه میکند و گودال کوچکی زیر خونبرفهای زیر بال شکسته اش میکند ... چشمهای کلاغ خیس است، بعد انگار هق بزند سر میگذارد به گودالش و تکان تکان میخورد، کلاغ شروه میکند، مویه، مثل زنهای جنوبی به صورت میکوبد. می ایستم بالای سرش و دستانم را بغل میکنم، آن طوری که معیت کنندگان در عزا می ایستند سر قبر و من نمی دانم چرا همیشه عینک آفتابی میزنند، از دمل های پیشانی ام خون میچکد


اولین باری که "او" را دیدم، خانه ی مردِ پیر را با لرزش و عجله ترک میکرد،و من به خانه ی مرد پیر بار اول بود که میرفتم، به تاوانِ پدر که جاشو بود و یک روز رفت و برنگشت. خانه ی مردپیر بوی چربی میداد و هلِ مانده، شرجِ دریا هم میپیچید به دیوار. در خانه اش بطری بطریِ سرخ تکیه داده شده بود به دیوار که پیچک های قطوری بر همه جاش پیچیده بود. میگفتند خون مردم را به شیشه میکند. خون " او" را روی ملحفه چرکِ تختِ چوبیِ جفتِ در دیدم، یک سکه ی نازک.به تابِ موی سیاه "او" که توی صورتش بود فکر میکردم، و چشمش را که دیدم و دو کاسه خون بود . مردپیر پرسیده بود از من: بار اولتان است؟


به مسکو میروم، میخواهم بروم ، زن پرسید کجا. نوک زبانش سوخته سین اش بیشتر میزند. کف دستهایش را که انگشت های کشیده ای ندارد به دست میگیرم،لندهور روسی پشتش را کرده است به ما، در تخت من خوابیده، میگویم، من مهاجرم،فرار کرده ام از خودم و حالا باید از روسیه بروم، معلومم نیست کجا، او چند کلمه برای تسلی ام میگوید که نمی فهمم، اما انگشتهایش که فشرده میشوند، زبانِ جهانی ست. اجداد او در کشور من اسب پرورش میداده اند، در دشت های پر برف. میگوید هنوز در کابوس هایش کلاغ میبیند


آرام نفس میکشم، در گودالِ خودکنده ام، دراز کشیدم، برف ِ آمده مدفون م کرد.آرامم، از تقلایم،خلاص شده ام.خون به برف نفوذ میکند،خون به برف. تشنه ام است. منِ کلاغ بالای گودال ایستاده.به تنفس ِ آرامم زیر برف نگاه میکند. برف همه چیز را یکدست میکند.مدفون . از دور صدای "او" را می شنوم که با ساقهای بلند و نفسِ پر آبش عبور میکند، از برف عبور میکند، "او" عبور کرده است، و من را برف، مدفون














تصویر: جنایت و مکافات، ژوزف فن اشترنبرگ 1939



5 نظرات:

Behnam گفت...

وبلاگ قشنگی داری.ولی یه سوال از خودم همیشه داشتم حالا از تو میپرسم شاید بدونی جوابشو.
چرا آدم با ورود به فلسفه حکم مرگ خودشو امضا میکنه؟
یا من هنوز در اشتباهم؟

سارا گفت...

خیلی خوب بود... این روزها آدم حوصله نمی کنه بیشتر از دو پاراگراف توی وبلاگها بخونه...این ولی ارزششو داشت.
من بودم اسمش رو شاید می گذاشتم:
برف می وزد.

آوریل گفت...

من در این بازی داوری را شده ام که تو خون بخوانی و سیگار عطسه کنی
می توان که توتم نشد و داشتن این پروانه ی سمی یدک کش این بازی نشود

مسعود بیزارگیتی گفت...

درود. خسته نباشید

محمد (درودی) گفت...

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
آه ه ه ه ه...