
به سمت دستهای من میآمدی از دور و من هیچ چیزی نمیدیدم جز یک جفت کفش که آن شب تولد ناهنگامم، وقتی خواب بودی موج سواریاش کردم
دستهای من چه کارت میآمد؟ خوب نگاه کردم... دیدم که بالاتنهات را در یک اورکت ارتشی پوشانده بودی که معلوم بود مال زمان ژنرال فرانکو است...بوی گوشت سوخته میدادی و صورتت سرخی مطبوعی داشت، عین سرخی جنین سقط شده... لخ لخ میکردی روی زمین، نگاهم رفت سمت پاهات باز، هیچ گوشت و پِی و پوستی بر اندامت نبود، دو دراز و باریک اسکلتی بود فقط چیزی که عبارت میکرد پا ... توی دستت چند تکه از مربای به و میوه ی نارس کاج شرآبه میکرد: میگفتی که دکترای گیاهشناسی قبولت کردهاند ناکسها، گرایش درختهای سوزنی و کوهستانی. بعد اشاره کردی به من و تازه خودم را دیدم:
عریان روی زمین دراز کشیده بودم شکل انسانِ کاملِ داوینچی با همین موهای روی شانه ریختهام و دست و پای آماده باز ، دور و برم را خط کشیده بودند که تناسب آدم ِ کامل را نشان دهند به ملتی که صرع داشتند و کف ِ سفیدی میجوشید از دهانهای بی زبانشان
تو آمدی و گفتی "ابو" برایت مربای به فرستاده و مالیدی روی تنم و من به آرامی شروع به التذاذ میکردم از مالشِ به و مورچههایی که به سمتم میآمدند و میچسبیدند به مهبلم
ناکسها
دکترای درختهای سوزنی قبولت کرده بودند و برای پایاننامه تبعید شده بودی شمال کانادا، روی یخهای قطبی بدوی و درخت کاج بکاری از همان میوههای نارس
با همان پا های نارسات که حالا به جای اسکلت، چوب کاج سبز ش شده بود، صفحه مدور چرخانی که من ستارهی پنجپرش بودم را چرخاندی و همه چیز سر گیجه شد
فریاد میزدی: هپی نیو یر داوینچی
هپی نیو یر داوینچی
۲ نظر:
good like
سلام
یه مدت وبلاگارو ول کرده بودم...
حالا اینروزها که هیچکی وبلاگمو نمیخونه تصمیمی گرفته بودم وبگردی کنم شاید برگشتم دیدم خواننده پیدا کردم...
وبلاگتو دوست داشتم
داشتم هیمنجوری میخوندمت که یهو دیدم ایندفعه داره خوشم میاد
اولش نمیدونستم دارممم یه وبلاگو میخونم
بعد دیدم یه وبلاگه...
منو بخون
میخونمت
ارسال یک نظر