کنارهی من دریاست. نمیبینمش، میشنومش، میشناسمش، دریای من نیست، دریای آنهاست، میشناسمش... شکمم بالا آمدهی سه مرد است، سه جنین در من است از سه شب به توالی چهار ماه، سه جنین در من است، هریک به هر ماه... امشب تمام ماه را آبستنم، این را برایت نوشته بودم که نخواندیاش، آخ بلند شوم از شن، پشت باسن و کمر زنانهام را خراشِ ماسه و بوسه پر کرده، دریای من نیست، گرم نیست. در خواب سردم است. میدانم این هم یک خواب است، میشناسمش... سردم است، یک مرغ دریایی بالای سرم معلق ایستاده است، من از مدفوعش نمیترسم که بر سرم میچکد، من از چشمهایش میترسم که زل زدهاند به من، مرغ دریایی لبخندی میزند، منقارش را میبینم. دهانش بوی جنازه میدهد. کجایی؟ سردم است، یک تکه شیرینی خامهای کنار دست من گذاشتهای، گفته بودند دریا نروید امروز، دیروز چندین ماهی درآب سوختهاند، خاکسترشان را میخواهند به باد... شیرینیِ روشنی است، رویش یک توت فرنگیِ سیاه گذاشتهای، خریده بودیمش از بازارچه، بردمش به لب، به دهان، شیرینیاش میزد توی ذوقِ یک زن... باکره... شاید، من نه... با زبانم لای شیرینی را لیسیدم، فلزیِ خوش طعمی داشت توتِ سیاهی که رویش گذاشتی، بلعِ در هزلولیِ اولم گیر کرد، تیزیِ قلاب چرخید به حلقهی حلقم، خون پاشیده شد به دهانم، از زیر ِ ماسهها یک نخِ ماهیگیری بلند شد به دریا، کشیده میشدم روی زمین و قلاب میکشیدم به دریا، موهایم گیر میکرد لای خزه. خون میپاشید به حلقم. سردم بود، خواب است این، کشیده میشدم به دریا، میشناسمش، صدای دریا میآمد توی... دهنم، صد ماهی قهقهه میزدند به دریا، صدای پیروزمندیِ ماهیهای شکارچی بلندم میشد، کشیده میشدم به حلق و دریا روی زمین ِ سرد. این خواب من است، ترسیده بودم از گهِ مرغِ ماهیخوار، لبخند میزند مرغ صیاد، میشناسمش، موهایم، خزههایم، چشمهایم، بینیام، دهنم میرود توی دریا، آبش شیرین است، کثیف، دریای من.. نیست، میشناسمش، قلاب و خون و آب و خوناب، پر میکنندم در دریا، ماهیها تونل کشیدهاند از حینشان من کشیده میشوم در دریا، میخندند. نگاه خیرهی مرغ ماهیخوار از بالای آبها دنبالم، همه تنم چرخیده در دریا، این یک خواب است، میشناسمش. دکتر گفت دنبال دستهایت بگرد در کابوس، تمام میشود؛ دستهایم نیستند، من دست و پا نداشتهام. جای آنها چند زایدهی کوچک سرخِ جنینی ناقص، مثل کرم، روییدهاند، فقط پای چپم دارد جوانه میزند، ماهیها تمامش کردهاند و نیستند، هیچ چیزی. معلقم در دریا، قلاب از دهانم بیرون میآید، بوی خاکسترِ ماهی مرده میآید در دریا، تقلا میکنم بیدار شوم، نمیتوانم، شکمم سنگین ِ سه مرد است، دارم پایین میروم، به اینجا میگویند لُجه. سنگینی پایینم میکشد. مثل یک کشتیِ مغروق تهنشین میشوم و از زیر کمر و تن زنانهام، شنهای حاصلخیز دریایی بلند میشود...
سالهای دیگر که غواصان به دنبال من میآیند، سه بچهام را پیدا میکنند که با گوشوارههای من بازی میکنند،
،یکیشان مثل کنه، چسبیده به پستانم. این باید بچهی تو باشد
هاجر

5 نظرات:
افرا سبز:استغفرال...
افرا قرمز:اوه شت!
اول و آ
دکن دکا
چ خوب بود
م م م م . زیبا بود دست مریزاد
بسیار عالی!
ارسال يک نظر