بستریام کنار تختِ زنی که موش زرد و تنش زرد و دارد جان میکــند رفتنش را و قی میکند که سرانجام بالا بیاور چیزی را که سست وسخت در رودهها و زائدههایش معلوم نمیشود. من سردم است از آخر مرداد و زمستان است و یکی که دیروز اینجا افتاده بود انتهای بخشِ مرزِ زردیِ بیمارستان پنجره را بیاثر تر از تنورهی دیوی در اغما باز گذاشته بود و پردههای عفونی ایستاده بوند رو به روی تابستان و عرق میریختند از شرمِ باد. من سردم بود و از بخشِ مردان شاید و اختهگان شاید و بی سببان شاید صدای گریستن نوزادی میآمد و که سبب اشارهاش به تابِاستان شاید و کثافت شاید و دلتنگی شاید و هول، هولِ مجسم از تلقینِ دنیا شاید زار میزد که همتخت دیگریِ من داشت جان میکند از زردیِ مویهی او شاید و از سرخیِ کشالهی رانِ کپک زدهاش شاید و من توی قبر فرو میشدم تا فردا بیایند و باز به هم بدوزندم و دستم زیر این دستگاه و تنم زیر این دستگاه و نفسم زیر این دستگا آآآآآآآآآه و کسی زل بزند کبودیِ سینهام را و سر بتکاند که زیبا بود. من طاقتم طاقِ تابستان میشود و کودتا یادم می آید و زار میزند نوزادی به بخش مردان شاید و شاید به هندوآن شاید که آناهیذ برای من عود آورده بود که امروز روز اول فروردین است و جشن گرفته بود برای من نو شدنِ انگشتانِ له شدهام را. این نوزاد که مینالد برای من عبوث و شوم کُنار تلخِ دزدی بود و من برای دیدنش زرد و سرد و خونکرده و شاید زیبا میروم کنارِ بخشِ بیپرستار و بیدیدهبان و یکی عق میزند روی راهروِ بی انجام و اتاقِ کنارِ من خالیتر از اختهگی مردان است و رویِ تختهاش خاطرههای بی سببی از دستها و ماشینها جنازه کشیدهاند و خس خسی نمیاید از تختی که اتاق از شب ِ تابستان ثقیلتر است از بیکسی . صدای نوزاد رگ در شیرم میفشارد و خطی در جایی که فراموش کردهام ش از بی سببیِ میل میافکند و دست آزیده به دیوار و هیچی برمیگردم به اتاقِ تاب اِستان و همتختیِ من با زرد و کشاله دارد جان می کند و خس خس میکند صدای زیر و زرد نوزادم را. من یکی گوش م را میکنم برای زنی فَحّاشه میسپارم به دیوارِ حائل از ناچاری که روی هر حاشیهاش شتک شده به قداستِ هر کُـسِ باکره یک خلطِ زرد و شب کودتا میشود از ستاره و دیوار به گوش من جان می دهد و جان میکَند که صدای نوزادم را در خود بمیراند، و نمیراند از من صدای ضجهاش که میان دیوار ِ بلند تر میشود از کـریِ چپِ گوشم که خلط زرد و عود از آن میچکد. صدای نوزاد از میانِ یکی خشت و یکی بلوکِ عایقِ صدا و شهوت و کثافت به من میرسد و نوزاد صجه میزند که اتاقِ همسایهی من خالی و تاب اِستان است و کودتا که شد، دانستم این جنینِ مدفونی است که لای یکی خشت و یکی عایقِ مانده است و یکی زرد و یکی زنِ زردی بود که روی تختِ نخابیدن جان میکند و دستام له بود که آآآآآآه هر دستگاهی شدهام این روزها، تاب اِستان. گوش از دیوار بریدم که شاید فاحشه نباشد این دیوار و هویدا باشد که رویایی در تاب استان است یا دارم به دست خودم جنینی را میان بلوکهای عایق میپنهانم . با دستی که دوخته شد تازه در بدن از دیوار یکی خشت و یکی عایق ناخن می کشم و یکی خشت و یکی عایق ناخن می کشم و یکی خشت و یکی عایق و خشت و عایق ،خشتعایق، خشتایق و خشتایق و خشتایق خون میترکد از تمنا و اندامِ خاستنم تیر میکشد و میرسم به نطفهی کودتایِ زردِ ستاره دار و نوزادم را میبینم که زاییدهام و صورتش کبود از ضجه و کشالهی ران از تیزآب و چشمش تازه اول فروردین است و دستاش، آآآآآه زیبا، آآآه دستش که مانده زیر تنهاش از جا ماندن و بدوزید دست و دهان وتنم را که من هویداِ تاباستانم و نقشم در جنینِ مدفونم میانِ خشتایق هویدایِ تاباستان است و چشمانِ او که روز اول فروردین. من ضجه میزنم که کودک ام گشادهی دستهاش نمیتوانم که له شده از خابی که برده است. سرباز میکنم که صدای ضجه نمیاید و صدای ِ زرد نمیاید و من سردم نیست و تابستانِ مرداد است و کسی جایی صدا میزندم که جان نکنم از خابِ کودکی که ندارم از بی سببی اندامِ یکی خشت م و صد عایق.
کسی صدایم میزند از رویاگردان که دستِ سستام زیر تنم نماند در روزی که کودتا ِ اول فروردین است برای هندوها

۱ نظر:
از سياهي فاصله بگير، خلأ اي در تاريكي بساز و اطراف تاريكي پرسه بزن تا خواننده را به درون اين ظلمات پرت كني، سياهي را با كلمات سرحدي اشباع نكن كه ديواري شود و صاف بخورد توي صورت خواننده، آنوقت چه مي ماند از سياهي؟ توده اي صلب و پر كثافت كه راهي به آن نيست. متن قابل خواندن نيست، ما بهترين كتاب ها را روي كاغذ سفيد مي خوانيم.
ارسال یک نظر